وبسایت روزنوشت های محمد یوسفی آرامش

معلم کوچک زندگی و ارتباطات

در باب عینک زندگی

در باب عینک زندگی 


به برادرزاده ام، نارین 


عمو جان، 

در زندگی عینک های بسیاری وجود دارند که به چشم می زنیم. یکی عینک طمع، دیگری عینک کینه، زنی به دنبال عینک حسادت٬ دیگری عشق و مردی دوان دوان به جستجوی موفقیت. 

نارین جانم، 

جهان انعکاس همان عینکی است که به چشم می زنیم، مادامی که عینکی را بر چشم هامان داریم؛ گمان می بریم که جهان همان است که در چشم های ماست. هیچ چیزی جز انعکاس عینک ما حقیقت ندارد و ما مالک تمامی همان چیزی هستیم که می بینیم؛ 


گمان می بریم که شگفت انگیز ترین اتفاقات زندگی در پس  نگاه ما خلاصه شده اند و ما مبدا و مقصد این جهانیم. 


 شگفت انگیز ترین لحظات این زندگانی، آن لحظاتی نیستند که ما در پس عینک های خود گمان می بریم. شگفت انگیز ترین لحظه هر زندگی درست همان لحظه است که عینک از چشم هامان به زمین می افتد، اشعه و گرمای خورشید زندگی را بر صورتمان حس می کنیم، چشممان تنگ می شود، می سوزد، طاق دیدن نداریم و سرمان را از شدت روشنایی و گرما  بر می گردانیم. 




 به نظرت آیا زندگی آن است که در پس نگاه ماست ؟ 


نارین جانم، زندگی فاصله تعویض یک عینک، تا عینکی دیگر است. فاصله تغییر کینه به عشق است، فاصله تغییر غم به امید است، از شادی به افسردگی افتادن است، از فقر‌ به ثروت کوچ کردن است. 


  مادامی که همواره با یک عینک به زندگی خیره شده ایم، به آن معناست که به آن اندازه که باید نزیسته ایم. هیچ گاه اجازه نده در زندگی لذت یک عینک همراه تو بماند، تجربه کن، از امتحان عینک های جدید هراسی به دل راه مده. مگذار چون سیاستمداران عطش وابستگی به یک عینک همواره با تو بماند. فرصت قاب های بعدی مناسب صورتت را در زندگی از خودت دریغ مکن. 


عزیز من، هیچ عینکی شگفت انگیز نیست، شگفت انگیز آن لحظه است که عینکت بشکند، نور زندگی اشک هایت را در آورد و تو پس از  یک سوگواری عظیم به استقبال عینکی جدید بروی ... 


با تواضع

عمو محمد

رضا
۰۸ بهمن ۹۶ , ۱۷:۳۲
مطلب قشنگی بود استاد عزیز. به زیبایی تفاوت عینک ها رو مطرح کردید.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
من محمد هستم، به احتمال زیاد اگر در سال 1804 میلادی به دنیا می آمدم، به نهضت ناپلِون بناپارت می پیوستم. ممکن بود حتی یک المانی باشم و در اوج تورم سال 1917 میلادی به دنیا بیایم و با پول هایی که پدرم از سر کار می آورد بادبادک درست کنم. چه کسی می داند ؟ شاید برای رهایی از سرنوشت شوم کمونیسم، هنگام فرار از برلین شرقی، برای رسیدن به معشوقه ام در آن سوی دیوار ها با شلیک سربازی روس کشته می شدم. شاید این متن را حدود نود سال پیش می نوشتم و توسط زیگموند فروید متهم می شدم به اتفاقی در کودکی ام و ارتباط آن با مرگ !

در هر حال، می توانستم هر محمدی به غیر از امروز باشم. اما الان، همین محمدی هستم که برای شما می نویسد، زندگی ام را دوست دارم. برای تک تک روزهایی که ساخته ام جنگیده ام، درک کردم که مهم ترین لحظات زندگیمان در گذرند، و مهم ترین کار و روز من در زندگی، همین کارهای کوچک فرداست. تلاش کردم که یاد بگیرم، به درستی تجربه کنم، بیاموزم و دنیای بهتری بسازم.


ممنونم که برای دوست کوچک خودتان وقت می گذارید و نوشته هایش را می خوانید.

دوستتان دارم

با تواضع

محمد
Designed By Erfan Powered by Bayan