وبسایت روزنوشت های محمد یوسفی آرامش

معلم کوچک زندگی و ارتباطات

نیما یوشیج دروغ می گفت !

به برادر زاده ام نارین 


نیما یوشیج دروغ می گفت !


روزنوشت های محمد یوسفی آرامش


عمو جان، نیما یوشیج به فرزندش گفت که یک بهار، تابستان ، پاییز و زمستان را دیدی، و  از این پس همه چیز این جهان تکراری است . 

اما من به تو می گویم که او اشتباه می کرد، مادامی که در زندگی معنایی پیدا کنی؛ هیچ چیزی تکراری نیست، می توانی از وحشت پوچی این زندگانی به دین پناه ببری، ممکن است عشق را در الویتت نگاه داری و با آن به خودت معنا ببخشی، شاید عشق و دین مسایلی بی معنا برایت شوند و موفقیت را بیابی.

 

اما فراموش نکن که در این جهان تکراری، همواره معنا هایی وجود خواهند داشت، تا تو پیش بروی، امید داشته باشی و از این هدیه کوتاه نهایت لذت را دریابی. 

عمو جان، کاش نیما به فرزندش می گفت : 

یک بهار، تابستان، پاییز و زمستان را دیدی. 

از این پس باید بذر معنا و عشق را در زندگی دریابی. 



 نیما اشتباه می کرد، و من از تو می خواهم که بذر معنا را دریابی. بذری به کار و از رویش بهار لذت ببر، در تابستان خوبه خوب منتظر  پاییز و زمستان باش‌. از ریزش برگ های درختان دلهره به دل راه نده، مبادا سوزش زمستان تو را بترساند که زندگی همواره راهی خواهد یافت. 


نارین جان، 

یک بهار، تابستان، پاییز و زمستان را دیدی. 

از این پس، همه چیز این جهان معنا درمانی است. 


با تواضع 

محمد


ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
من محمد هستم، به احتمال زیاد اگر در سال 1804 میلادی به دنیا می آمدم، به نهضت ناپلِون بناپارت می پیوستم. ممکن بود حتی یک المانی باشم و در اوج تورم سال 1917 میلادی به دنیا بیایم و با پول هایی که پدرم از سر کار می آورد بادبادک درست کنم. چه کسی می داند ؟ شاید برای رهایی از سرنوشت شوم کمونیسم، هنگام فرار از برلین شرقی، برای رسیدن به معشوقه ام در آن سوی دیوار ها با شلیک سربازی روس کشته می شدم. شاید این متن را حدود نود سال پیش می نوشتم و توسط زیگموند فروید متهم می شدم به اتفاقی در کودکی ام و ارتباط آن با مرگ !

در هر حال، می توانستم هر محمدی به غیر از امروز باشم. اما الان، همین محمدی هستم که برای شما می نویسد، زندگی ام را دوست دارم. برای تک تک روزهایی که ساخته ام جنگیده ام، درک کردم که مهم ترین لحظات زندگیمان در گذرند، و مهم ترین کار و روز من در زندگی، همین کارهای کوچک فرداست. تلاش کردم که یاد بگیرم، به درستی تجربه کنم، بیاموزم و دنیای بهتری بسازم.


ممنونم که برای دوست کوچک خودتان وقت می گذارید و نوشته هایش را می خوانید.

دوستتان دارم

با تواضع

محمد
Designed By Erfan Powered by Bayan