وبسایت روزنوشت های محمد یوسفی آرامش

معلم کوچک زندگی و ارتباطات

چگونه در زندگی به آرامش برسیم ؟

چگونه در زندگی به آرامش برسیم ؟


نامه هایی به دختر نداشته ام


خورشید درخشان زندگی من،

سوفیا جانم.


در روزهایی از زندگی ام بخاطر اینکه برای بسیاری از مفاهیم اصلی زیستن تعریفی نداشتم، رنج می بردم.سوالات زیادی بودند که جوابی برای آنها پیدا نمی کردم و نمی توانستم آن ها را آن طور که باید درک کنم.این تجربیات برای همه آدمها در دوره های مختلفی از زندگیشان رخ می دهد؛ اما چیزی که در آن روزها به شدت مرا اذیت می کرد حس پوچی بود که نسبت به زندگی پیدا کرده بودم.شاید تو هم یک شب که در آیینه به چشم هایت خیره شده ای آن را احساس کنی.


حسی که  نمی توان آن را به راحتی  وصف کرد؛ لحظاتی هستند که احساس می کنی به هیچ چیزی در جهان تعلق نداری.به این فکر می کنی که چقدر به راحتی فنا پذیر هستی و در یک چشم به هم زدن می توانی فراموش شوی.این ها افکاری است که حداقل  برای یکبار هم که شده به سراغ آدم ها می آید. عده ای از آن فرار می کنند و افرادی هم هستند که با آن روبرو می شوند.حس  سنگینی خاصی تمامی  وجودت را فرا می گیرد و تو  فقط سعی می کنی که با کارهایی دیگر  خودت را سرگرم کنی؛ 


روزهای زیادی بودند که از این افکار  فرار کرده ام؛ اما یک روز بالاخره تصمیم جدی خودم را برای  رو در رو شدن با آنها گرفتم.از اینکه قرار است همیشه از حسی سنگین  فرار کنم خسته شده بودم.بالاخره باید شهامت آن را به دست می آوردم تا با آن رو در رو شوم و جوابی برایش پیدا کنم.وقتی جوان تر بودم به یاد دارم که همیشه به من گوشزد می کردند که نباید به این مسایل فکر کنم؛ چرا که فکر کردن به این مسایل برای دیوانه هاست؛ خوشحالم که هرگز  به این پند گوش ندادم و برای فرار از دنیای دیوانگان به این سوال ها فکر کردم. در کودکی به ما می گویند که نباید مثل دیگران رفتار کنیم.اگر  بچه های دیگر به چاه می افتند، آیا ما هم باید به چاه بیافتیم ؟ ؛اما داستان آنجا دردناک تر می شود که در بزرگسالی زیر گوشمان فریاد می زنند: 

" تو دیوانه ای، چرا مثل همه آدمها این کار رو انجام نمی دی". 


   این نامه ها را برای آن می نویسم تا به خوبی بدانی که در دنیا، تنها تو نیستی که سوالات بی جواب  زیادی در سرت داری.بلکه همه آدمها این سوالات را در ذهنشان 

داشته اند. تلاش کرده ام جواب هایی که یافته ام را برایت بنویسم، هر چند تو خود باید بسیاری از آنها را تجربه کنی.چرا که زندگی حاصل جواب های آماده ای که از دیگران گرفته ایم نیست.بلکه آن است که خودمان با تمام وجود در آغوش گرفته باشیم.


  مهم ترین درسی که در زندگی تجربه کرده ام؛ آن است که درست زمانی که تصمیم به انجام کاری جدی می گیریم، جهان آن را می شنود و آدم هایی که باید را سر راهمان قرار می دهد.سالهاست که با آگاهی به این قانون زندگی می کنم و حضور هر آدم جدیدی را یک تجربه شگرف و یک فرصت  درسی در لحظه حال و آینده می دانم. ( بیشتر برایم یک  معنا است تا یک مدل علمی ! ) 


درست زمانی که تصمیم گرفتم تا از حس پوچ و سنگین زندگی ام رهایی پیدا کنم، با مردی  به نام جهان آشنا شدم.او مربی تغییر و تحول من در زندگی شد.هر هفته هم را می دیدیم و درباره مسایل مهم زندگی صحبت می کردیم.حقایقی که من چون یک دستمال سفید در سرزمینی از مردگان گمش کرده بودم. جهان به من کمک می کرد تا به خودشناسی برسم و بتوانم  رسالت واقعی خودم در زندگی را پیدا کنم. 


یک روز به من گفت :


محمد، احساس می کنم که در زندگی آرامش نداری. می توانی آرامش را برای من تعریف کنی ؟


گفتم :

نه متاسفانه. تا به حال بهش فکر نکردم.


جهان لبخند زد، از همان لبخندهایی که شاید در تمام زندگی ات یکی دوبار ببینی.همان لبخندهایی که تا آخر عمر فراموششان نمی کنی و در لحظه جان دادن به عنوان یکی از تصاویر  زیبای زندگی لحظه ای تصورشان می کنی و با لبخندی بر لب چشم هایت را می بندی.


گفت :

پس، یک هفته فرصت داری تا جواب را برایم پیدا کنی.


بعد از آنکه جهان آن سوال را پرسید، تمامی فکر و ذهنم را درگیر خود کرد.خام بودم و تجربه زیادی از زندگی نداشتم.برای آدمی مثل من در آن لحظات پیدا کردن چنین جوابی بسیار سخت جلوه می کرد. همه اش راه می رفتم و از خودم می پرسیدم که " آرامش چیست ؟" ، " چرا من انسان خوشبختی نیستم ؟ ". دخترم، تو چطور. آیا انسان خوشبختی هستی ؟ چه چیزی باعث می شود که هدیه گرانبهای زندگی را دوست نداشته باشی ؟ 


تمرین هایی که جهان به من  واگذار می کرد را با جان و دل انجام می دادم؛ همه ما آدمها روزهایی را داریم که در آن برای تاثیرگذاری بر  شخص خاصی همه تلاشمان را می کنیم تا بهترین باشیم و او را نرنجانیم. آن شخص می تواند یک معشوقه، یک پدر ، یک معلم و یا هر کس دیگری باشد.به شکل  غیرقابل وصفی خنده دار است وقتی  تلاش می کنیم از خیلی از حس های خوب خودمان بزنیم تا بتوانیم بر روی دیگر آدمها تاثیر بگذاریم. آدمهایی که  کمتر از  چند  ثانیه بعد ما را در جدال واقعی زندگی فراموش خواهند کرد. 


برای خواندن ادامه متن، ادامه مطلب را بزنید. 






  آن سوالات بخشی از وجود من شده بودند. فرصت زیادی نداشتم، برای همین هر  فرصتی که پیش می آمد  را غنیمت می شمردم و از معلم ها،دوستان و خانواده ام می پرسیدم که آیا انسانی خوشبخت هستند یا نه ؟ و هر کس جوابی  به من می داد که مرا بیشتر گیج می کرد. مادربزرگم می گفت خوشبختی یعنی اینکه خدا از آدم ها راضی باشد.دوستی  می گفت خوشبختی یعنی اینکه در زندگی به هر آنچه می خواهیم  برسیم و مادر  اضافه می کرد که خوشبختی چیزی جز دوست داشتن کسی که باید نیست.




   سوفیای من، هرکس در آن روزها تجربه ای از جهان بینی خودش را مطرح می کرد و من دریافتم که در دنیا آدمهایی وجود دارند که  با گذشت پنج دهه از زندگیشان همچنان هیچ تعریفی از آرامش ندارند.فکرش را بکن  قرار است در  پنجاه و نه سالگی  نوه ات از تو بپرسد که خوشبختی چیست و تو هیچ جوابی  جز یک مشت جملات زیبای کتابی  در چنته نداری.هیچ کس  نمی توانست  دقیقا بگوید  که در زندگی چطور باید به آرامش  رسید ؟ مادامی که تعریف درستی از چیزی نداشته باشیم، چطور می توانیم آن را زندگی کنیم ؟



  لحظه ملاقات من و جهان فرار رسید.آنچه که از دیگر آدمها شنیده بودم را به خوبی برایش شرح دادم.تبسمی کرد و برایم داستانی از زندگی شخصی خودش تعریف کرد :


" سالها پیش با هفت برادر و خواهرم در روستایی دورافتاده زندگی می کردیم، با آمدن زمستان غم بر منطقه حاکم می شد. امکانات خوبی نداشتیم و سرما موجب می شد که اذیت شویم.نه لباس هایمان آنچنان مناسب بود و نه امکانات گرمایشی لازم را داشتیم.اما یک زمستان همه چیز به کلی  تغییر کرد.پدرم یک بخاری  نفتی برایمان آورده بود.آن زمستان بهترین زمستان زندگی ما شده بود.همه خوشحال بودیم که با بخاری  نفتی می توانیم حسابی گرم شویم؛ اما مشکلی اساسی وجود داشت و آن این بود که بخاطر برف و کولاک و جاده های نامناسب آن سال حتی نفت هم به اندازه کافی در دسترس نبود. پدرم هرگز این مسیله را برایمان بازگو نکرده بود.به یاد دارم که از غول چراغ جادو می خواستم که برایمان گرما را به همراه بیاورد.


   همه خانواده، دور تا دور بخاری کوچک جمع می شدیم تا گرم شویم.نفت، کم بود.هر بار که جان  بخاری کم می شد، پدرم وانمود می کرد که در حال ریختن نفت به آن است. بعد با صدای بلند می پرسید :

گرم شدید؟


و همه خانواده با خوشحالی خاصی فریاد می زدیم :

بله. 


آن روزها، خانه ما گرمترین خانه  روستا بود.همه حسرت  گرمای خانه ما را می خوردند.پدرم در آن روزها درسی را اجرا کرد که حال بعد از گذشت سالها روانشناسان از آن سخن می گویند. خانه ما هیچ فرقی با دیگر خانه ها نداشت.تنها تفاوتمان در نگرش ذهنی و گرمای قلبمان بود. "



  ما آدمها موجودات پیچیده ای هستیم، از درصد کمی از ذهنمان  استفاده می کنیم؛ ذهن ما قابلبت های زیادی دارد. میلیون ها نورون و سیستم عصبی در آن وجود دارند که ما را در ثانیه ای  هدایت می کنند . این داستان از  جهان را  برای آن  نوشتم تا به قدرت ذهن  انسان ایمان بیاوری، به قدرت باور، به قدرت نگرش.در زندگی  به هر آنچه که بیاندیشیم می رسیم، نگرش ما همه چیز ماست و آن چه که در آینده  هستیم را می سازد. اگر به این  باور برسیم که انسانی  ضعیف و ناتوان هستیم. همین اتفاق برایمان رخ می دهد.اگر هم فکر کنیم که با قدرت  ادامه می دهیم. سر حال تر خواهیم بود و می توانیم  بهتر از قبل بدرخشیم. بگذار ساده ترین  فرمول  جهان را برایت  بنویسم: 


آدمی  ذهن است و دیگر هیچ . 


مادامی که در زندگی  بتوانی  کنترل ذهنت را در دست بگیری  به آرامش  خواهی رسید. کنترل ذهن یکی از مهم ترین  مسایلی است که باید به آن توجه کنی؛ ذهن  درست مثل  یک  نوزاد  است. باید مراقب آنچه که می خواند، می بیند و تحلیل می کند باشیم ؛ باید خوب خوب  به ذهنت  غذا بدهی تا بتواند به یک بلوغ  و نگرش  درست نسبت به جهان هستی برسد.


 اگر  به ذهنت اهمیت بدهی، آرامش و خوشبختی  را در اعماق  قلب و وجودت  خواهی یافت و اگر غیر از این باشد، در  جدال  روزهای سخت و پوچ زندگی نابود خواهی شد. نسبت به جهان هستی  نگرش و تفکر مثبت داشته باش. با مثبت اندیشی هیچ چیز را از دست نمی دهیم. انسانی منطقی باش اما همواره سعی کن به مسایل مثبت توجه داشته باشی . نگران  آینده نباش، در زندگی خوب یاد می گیری که زیاد فکر کردن به آینده واقعا چیز خنده داریست، چرا که همیشه آنچه که در ذهن ماست رخ نمی دهد. غصه آینده را نخور، در زندگی هیچ وقت نخواهیم  فهمید که درآینده چه اتفاقی برایمان خواهد افتد.


 جهان  قوانین خاص و جالب خود را دارد . برای آینده تلاش کن ، برای آینده برنامه ریزی کن، برای آینده تفکر  مثبت و تجسم  خلاق داشته باش؛اما هرگز در آن غرق نشو، این آدم های بازنده هستند که در زندگی در باتلاق  تجسم  زیاد غرق می شوند. نه آینده و نه گذشته، هیچ کدام ارزش آن را ندارند تا غصه آن ها را در زندگی بخوری. آینده به زمانی نا معلوم و گذشته  به جای مشخص  خود تعلق دارند. می توانی به خوبی اهمیت لحظه حال را درک کنی. چقدر قشنگ است اگر از آنچه که در آن هستیم لذت ببریم و بپذیریم که این لحظه حال هرگز برایمان تکرار نخواهد شد.


   می دانی فرزندم، خیلی اوقات ما آدمها نگران اتفاقی در آینده  هستیم؛ اما قانونی وجود دارد و آن این است که بسیاری از نگرانی های ما از آینده رخ نخواهد داد. بگذار یکی از مهم ترین فرمول  های شخصی خودم در زندگی را برایت بنویسم : 

اتفاق + عکس العمل و تحلیل آدمها = نتیجه 



سوفیای من، خوب بخاطر داشته باش که در زندگی مهم ترین کار ما معنا بخشی است. وقتی بتوانیم به دنیای اطرافمان معنا ببخشیم و حقایق را به خوبی درک و تحلیل کنیم، افسرده نخواهیم شد. دخنرم در زندگی آموختم که مهم ترین عامل خوشبخت نبودن، گره زدن زندگی به مسایل مالی است. این تنهاگفته چدرت نیست و تحقیقات زیادی در نقاط مختلف دنیا این موضوع را روشن می کند. 


به یاد دارم سالها پیش  دایی ام به تازگی ماشینی را خریده بود؛ با هم برای گردش در شب اول  خرید ماشین به داخل شهر رفتیم. ناگهان ماشینی از پشت با ما تصادف کرد. در آن لحظه در دلم گفتم : 

" اوه ، بدتر از این نمی شه ". 


انتظار ناراحتی و یا هر حرکتی را از شخص دایی ام داشتم. در کمال ناباوری آن شب  دستش را گذاشت روی دوش راننده مقابل و گفت: 

"اون طرف خیابون کباب‌های بی‌نظیری داره، نظرت چیه یه شب فوق‌العاده بسیازیم؟ " 


تو خوب متوجه ای که از چه درک و رفتار بالغانه ای برای تو می نویسم. اتفاقات می افتند، آنچه که مهم است قدرت درک، تحلیل و رفتار متقابل ما در برابر آن است. به یاد داشته باش که رفتار تو در برابر اتفاقات می تواند حال تو را رقم بزند. شکست خوردی ؟ 

بسیار خب ، می توانی تا پایان  زندگی ات غم باد بگیری  و به عالم و آدم توهین کنی و یا  دوباره بایستی و از نو  تلاش کنی. زندگی  چیزی جز تلاش های مکرر نیست. فراموش نکن، باید برای آنچه که می خواهیم با تمام وجود تلاش کنیم. سوفیای من ، توان ایستادگی در باران های شدید زندگی را داری؟ اگر جوابت نه باشد، به زودی در زندگی سر خورده خواهی شد و باید برای آن راهی پیدا کنی. 


نازنینم به یاد داشته باش که هیچ آدمی وجود ندارد که حالش همیشه خوب خوب باشد و به شادی سپری کند.گاهی اوقات شکست می خوریم، خورد می شویم، چون کریستالی  می شکنیم ، افسرده می شویم و ممکن است در سوگ از دست دادن یک  عشق و یا دوستی عزیز مدتها در افسردگی و غم فرو رویم. این اتفاقات درست و معمولی است ، اگر برایمان نیافتد باید نگران باشیم؛ اما باید به خوبی  این حقیقت را  درک کنیم که بعد از پایان سوگواریمان باید به زندگی برگردیم؛ قرار نیست تا به پایان عمر در غم از دست دادن انسانی در این جهان چون بیچارگان زندگی کنیم. 


   ذهن ما خیلی اوقات  قادر نیست  که  تفاوت میان حقیقت و دروغ را تشخیص دهد؛ لحظاتی که حالت خوب نیست هم حتی می توانی حس خوب بودن را به خودت  بدهی. گاهی اوقات، آدم ها  با آنکه حقیقتی را خود به خوبی می دانند؛ اما باز هم علاقه مند هستند که دروغ بشنوند . لحظاتی هستند که ما آدم ها هم به ذهنمان دروغ می گوییم. انگار که وجودمان برای آرام شدن به بعضی دروغ های کوچک و بزرگ نیاز دارد.



یکی دیگر از درس هایی که از جهان یاد گرفته ام بریدن رگ  انتظاراتم از آدم هاست.به شخصه  یاد گرفته ام که بدون چشم داشت عشق بورزم  و در مقابل لطف و محبتم هیچ انتظار متقابلی از آدم ها نداشته باشم. می دانم که این نگرش واقعا کار دشواری است، هنوز هم وقتی در یک خیابان یک طرفه وقتی به کسی که خلاف آمده راه می دهم تا رد شود و او زمانی که بدون هیچ تشکری به سرعت می گذرد، با صدای  بلند می گویم : 

" دریغ از یه تشکر خشک و خالی " . 


 عمل کردن به این نگرش  آن طور  که باید کار راحتی نیست، اما مادامی که روی خودمان و نگرش هایمان وقت بگذاریم؛ قادر خواهیم بود آن را عملی کنیم. آدمها موجودات بسیارغیر قابل پیش بینی ای هستند، انتظار داشتن از چنین  موجوداتی تنها به روح و روان خودمان صدمه وارد می کند . 

مهربان من، زندگی آنجا جالب تر می شود که یاد می گیری  بعضی مواقع برای به دست آوردن چیزی  باید از آن بگذری، گاهی اوقات باید ایستاد. نظاره گر بود، لحظاتی هستند که باید رها کرد،نباید هیچ گفت و تنها باید به صدای زندگی گوش داد.



  می خواهم  یکی دیگر از رازهای  زندگی پدرت را بدانی. رازی که در تمامی روزهای سخت زندگی ام به من  کمک کرد تا قوی باشم و با تمام وجودم ادامه دهم. ایمان دارم روزی این راز را در زندگی ات چون من تداعی می بخشی؛دخترم، قدرت معنا درمانی را به خوبی درک کن.مادامی که معنایی به اتفاقات اطرافت ببخشی، با آن ها راحت تر کنار خواهی آمد،سالها پیش دو برادر زندگی می کردند که در یک حکومت پادشاهی دستگیر شدند،آنها را هر روز به بدترین شکل ممکن کتک می زدند،به برادر اول گفتند او را به این دلیل می زنند که قرار است ورزشکار بزرگی برای کشور باشد؛ اما به برادر دوم هیچ نگفتند، بعد از گذشت  پنج سال آنها را از زندان آزاد کردند.برادر اول ورزشکاری ورزیده و بزرگ با روحیه ای عالی بود و برادر دوم به کلی دیوانه شده بود.وقتی به اتفاقات  زندگیمان معنایی ببخشیم می توانیم با زندگی بهتر کنار بیاییم. نازنین بابا، شکست خوردی ؟ اتفاقات بدی برایت افتاده ؟ برای آنها معنایی معقول و منطقی پیدا کن و آنها را به دست گذر زمان بسپار تا بیشتر از این اذیت نشوی. 



تو خود خوب می دانی که قدرت معنا درمانی و تجسم خلاق چقدر قدرتمند است و چه تاثیرات شگرفی را می تواند برایمان به جای بگذارد. دوستی داشتم که به دختری وابسته شده بود،دختر، او را رها کرده بود و موجب شده بود که  افسرده شود و از زندگی متنفر. به نظرم این خیلی مسخره است که بخاطر  آدمها از هدیخ زیستن متنفر شویم. انکار نمی کنم که برای شاد بودن  نیاز به ارتباط به آدم ها داریم.خوب می دانم که بدون ارتباط با آدمهای درست اذیت خواهیم شد؛اما باید یاد بگیریم که نباید عزت نفسمان را له کنیم و برای توجه کسی عشق و محبتی را گدایی کنیم؛ من به دوستم  قدرت تجسم خلاق را با فنون ان ال پی یاد دادم. به او آموختم که تصویر دختری را که به آن وابسته شده در ذهنش تصور کند؛ آن را  ظرفی بلورین در نظر بگیرد که هر بار تیره تر و دورتر می شود و ناگهان می شکند.شاید از من بپرسی که پدر، چه کار بدی کردی، چه اشکالی دارد که آدمی به کسی در این دنیا وابسته باشد!. در جواب به تو نازنینم باید بگویم که در زندگی  با دو مفهوم وابستگی و دلبستگی رو به رو هستیم. آدمها می توانند دلبسته به کسی باشند و از این دلبستگی لذت ببرند؛ اما وابستگی همان چیزی است که شیره وجودمان را می‌خشکاند. بخاطر دوری از  کسی سر خورده و ناامید می شویم؛ خودمان را سخت آذار می دهیم و زندگی را به کاممان جهنم می کنیم.این قشنگ است که آدمها دلبسته کسی باشند؛ چه به آن شخص برسند و چه نرسد؛اما وابستگی همان چیزی است که جز دلهره و ترس چیزی برایمان به ارمغان نمی آورد....


   این ها قدم های کوچکی بود که من برای رسیدن به آرامش در زندگی برداشتم. ممکن است قدم های تو متفاوت باشد.آنچه که مهم است هدف نهایی ما آدمهاست؛اینکه الویت خودمان را گم نکنیم.برایت بهترین ها را می خواهم، امیدوارم از  قدم هایت عاشقانه لدت  ببری ...



رنه
۱۸ بهمن ۹۶ , ۰۰:۱۸
لذت بردم... دلنشین بود

پاسخ :

قربون تو گل پسر. بهت زنگ می زنم به زودی. به کمکت نیاز دارم. 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
من محمد هستم، به احتمال زیاد اگر در سال 1804 میلادی به دنیا می آمدم، به نهضت ناپلِون بناپارت می پیوستم. ممکن بود حتی یک المانی باشم و در اوج تورم سال 1917 میلادی به دنیا بیایم و با پول هایی که پدرم از سر کار می آورد بادبادک درست کنم. چه کسی می داند ؟ شاید برای رهایی از سرنوشت شوم کمونیسم، هنگام فرار از برلین شرقی، برای رسیدن به معشوقه ام در آن سوی دیوار ها با شلیک سربازی روس کشته می شدم. شاید این متن را حدود نود سال پیش می نوشتم و توسط زیگموند فروید متهم می شدم به اتفاقی در کودکی ام و ارتباط آن با مرگ !

در هر حال، می توانستم هر محمدی به غیر از امروز باشم. اما الان، همین محمدی هستم که برای شما می نویسد، زندگی ام را دوست دارم. برای تک تک روزهایی که ساخته ام جنگیده ام، درک کردم که مهم ترین لحظات زندگیمان در گذرند، و مهم ترین کار و روز من در زندگی، همین کارهای کوچک فرداست. تلاش کردم که یاد بگیرم، به درستی تجربه کنم، بیاموزم و دنیای بهتری بسازم.


ممنونم که برای دوست کوچک خودتان وقت می گذارید و نوشته هایش را می خوانید.

دوستتان دارم

با تواضع

محمد
Designed By Erfan Powered by Bayan