وبسایت روزنوشت های محمد یوسفی آرامش

سخنران و معلم ارتباطات، بازرگان ایرانی و فعال سیاسی و اقتصادی

در رابطه با مفهوم عشق


در باب " عشق "

عشق،اقیانوسی است بی پایان؛دیگر هیچ ...


ماه تابان من، 

سوفیا جان،

    بی شک روزی در پستوی ذهن نا آرامت و تمامی سوال های بی جوابی که در آن داری، از من درباره  "عشق" خواهی پرسید و من به عنوان یک پدر چه جوابی می توانم به تو بدهم ؟! هنوز هم نمی دانم که در آن روز چه خواهم گفت؛ چرا که ما آدمها گاهی اوقات خود را غرق در چیزی می دانیم و سالها بعد متوجه می شویم که جز توهمات خودمان چیزی پیش رویمان نبوده است.



   خیلی اوقات از خودم درباره پدیده عشق می پرسم. واقعا عشق چیست ؟ برخورد دو روح با یکدیگر و یا اینکه آدمی حس خوبی به کسی در زندگی داشته باشد؟ به نظرت اصلا چیزی به اسم عشق وجود دارد و یا شاید ما آدمها  بالا و پایین شدن هورمون های بدنمان را در یک جسم سه و نیم لیتری با کلمه عجیبی به نام عشق تعبیر می کنیم ؟

 

    شاید تو هم  این را تجربه کرده ای. لحظاتی که از مدرسه به خانه بر می گشته ای شاید با پسری چشم در چشم شده باشی. مات و مبهوت برق چشم هایش شده باشی، بدنت به لرزه افتاده باشد و احساس کنی که نیرویی از جهان به درون جسم، روح و قلب تو با تمام قدرت ورود می کند.دخترم، به نظرت عشق حاصل شناخت است؟ یا در یک لحظه اتفاق می افتد ؟ اتفاقی زمینی است یا آسمانی ؟ 


  می خواهم که تو هم نظرت را در این باره بنویسی ، من نمی توانم به تو بگویم که عشق چیست؛اما توانایی آن را دارم که برایت بنویسم آن دقیقا چه چیزی نمی تواند باشد.


 " عشق چیست ؟". سوالی که در تمام زندگی ام در جستجویش بودم. می دانی دخترم، بعضی موقع ها زندگی به شکل غیر قابل وصفی مسخره است؛سالها به دنبال آنچه می گردیم که خود در پستوی قلب و وجودمان مخفی اش کرده بودیم و وقتی که بعد از سالها جواب آن سوالات را پیدا می کنیم متوجه می شویم که قادر به وصف آن نیستیم. گویا زبانمان را مهر زده باشند؛ تنها لبخند می زنیم، با دانستن جواب حال دلمان خوب است، خوشبخت و شادیم؛ اما نمی توانیم ذره ای از آن حقیقت و قطره دریای عشق را به کسی بگوییم. عشق چیزی نیست که بتوان آن را در کلمات وصف کرد. هر توصیفی درباره عشق ناقص است. حتی همین خطوطی که می خوانی. 



عشق،اقیانوسی بی پایان است. با هزاران بشکه قادر نخواهی  بود آن را کشف و پر کنی. هر چقدر با کشتی هایت جلوتر بروی راه بازگشت برایت غیر ممکن می شود، آرزوی بزرگترین انسانها این است که در این اقیانوس غرق شوند؛ غرق شدن در این اقیانوس خود ورود به مرحله ای جدید از آن است. هیچ کس نمی تواند عشق را آنطور که باید برای تو شرح دهد، چرا که خودت باید آن را با تمام وجودت زندگی کنی.عشق یک رابطه و اتفاق شیرین، تلخ و بی نظیر است. پستی و بلندی های بسیاری دارد. درد دارد، شادی دارد و خود تجربه ای شگرف است. نیرویی است قدرتمند در جهان که در میان تمامی کاینات در جریان است و هر کس  به اندازه ظرفیت خود از این اقیانوس می نوشد . بعضی ها چون آب در کف دست، لحظه ای گذرا این تجربه بی نظیر را می چشند؛ آدم هایی هستند که نعلبکی کوچکی در دست دارند، عده ای ظرف های سفالی، عده ای جام هایی  بزرگ و آدم هایی هم هستند که جز کینه و حسد چیزی در دل ندارند، آدم هایی که عشق و محبت را در  قلبشان کشته اند و روابط عاطفی را فارق از عشق و علاقه و محبت می بینند و آن را بسنده به یک رابطه جنسی می دانند.





  ما خود همان هستیم که به جهان هدیه می دهیم، اگر عشق بورزیم، عشق به ما باز می گردد و اگر بذر کینه و نفرت بکاریم، باز هم همان خواهد شد. نمی دانم متوجه شده ای که از چه نیرویی برایت می نویسم یا نه، اما مطمینم که بارها آن را زندگی کرده ای. درست در همان لحظه هایی که در زندگی ات  کسی را بوسیده ای، همان لحظاتی که در زندگی چشم هایت را بسته ای و احساس کرده ای ضربان قلبت به شدت می تپد و قلبت دارد از جایش در می آید. لحظاتی که احساس کرده ای به نیرویی عظیم در این جهان  تعلق داری و روحی در تو دمیده شده است و ... . 


   سوفیا جانم، فراموش نکن که عشق هم مثل خیلی از چیزها بدل هایی دارد. نکند در بازی زندگی اسیر عشق نما ها و بدل ها شوی. روح بی نظیرت را به بازی آن ها بسپاری که خوب بلدند بازیگر تقلبی زمین عشق باشند.مراقب باش که اسیر بازی هورمون های آدمی نشوی و با شنیدن یک مشت حرف های قشنگ به این فکر نکنی که مرد رویاهایت را یافته ای. نازنینم، در زندگی خوب یاد می گیری که آدمها همیشه به زیبایی حرف هایشان نیستند.خوب درک خواهی کرد که زمان همه چیز را در زندگی به ما اثبات خواهد کرد.نمی گویم که به آدمها اعتماد نکن.نمی گویم که هیچ فرصتی به آدم ها برای ظهور در زندگی ات نده؛ اما هیچ گاه بی گدار به آب نزن.چرا که بعضی تجربه ها در زندگی هستند که اثرات طولانی مدتی را بر ما آدمها به جای می گذارند. اگر روزی  خودت را در زندگی گرفتار بازیگران تقلبی عشق یافتی، بدون هیچ وحشتی خودت را نجات بده.بعضی آدمها فکر می کنند که گذشت زمان می تواند همه چیز را تغییر دهد؛ اما فراموش نکن برای کسی که قلبی از سنگ در سینه دارد، زمان مفهوم مسخره ای بیش نیست و با ماندن در آن باتلاق تنها جوانی ات را نابود می کنی. 


در دنیایی از تنهایی، یافتن آدمی که خصوصیات کلی خواسته های  ما را داشته باشد، دستاوردی بزرگ است. می دانی سوفیا جان، عشق پیچیدگی خاصی در روان و فکر ما دارد. ما با توجه به آنچه که زندگی کرده ایم عاشق می شویم و به کسی ابراز علاقه می کنیم. کسی ممکن است زندگی نداشته اش را در عشق آینده اش بجوید و یا بخواهد کمبود های زندگی فعلیش را بر دوش کسی که دوستش دارد بیاندازد، ذهن ما  بی دلیل خودش را در دام عشق نمی بیند. گاهی ما توهم عشق می زنیم و گمان می بریم که از تمام وجود عاشق شده ایم. گاهی ممکن است به دنبال کسی باشیم که شبیه و یا متضاد پدرمان است. می دانی سوفیا جان. ما در ناخودآگاه خودمان معیار هایی داریم که با توجه به آنها به کسی علاقه مند می شویم و شاید خودمان هیچ وقت دلیل آن را متوجه نشویم.


عشق،هرگز با استرس همراه نیست.عشق آن نیست که با گدایی به دست بیاید.تجربه ای آزاد و رهاست.آن است که به هیچ زنجیری بسته نیست.اعتماد در سر تا سر آن پدیدار است.دخترم، تو خود خوب می دانی، چیزی که گدایی شود هرگز ارزشی نخواهد داشت. بخاطر داشته باش بعضی تجارب زمینی مکمل آن هستند تا ما را به عشق واقعی  هستی برسانند.از هر آنچه که به تکامل تو در زندگی کمک می کند با جان و دل استقبال کن.


زندگی تجربه ای است سخت و دشوار، به بازی ای می ماند که باید آن را به پایان ببری، می توانی مثل خیلی ها خودت را ببازی و بی عشق آن را به پایان ببری. یا با تمام وجود و انگیزه ات با شور و عشق پیش بروی و این بازی را به بهترین شکل ممکن تمام کنی. هر چند تمام کردن توصیفی غلط است از یک زندگی بی پایان، عشق تمام  نمی شود. عشق گرداگرد جهانیان و کاینات می گردد، از قلب دختری جوان به مردی میانسال، از میان برگ های درخت بلوطی در جنگل های اسکاندیناوری به جوش و خروش رودی روان در کالیفرنیا. عشق نمی میرد، از قلبی به قلب دیگر ، از روح و وجودی به دیگری در جریان است و روزی که نتوانی در این گردش قرار بگیری، به این باور برس که مدتهاست مرده ای . حتی اگر نفس بکشی، راه بروی، سخن بگویی و یا بخندی. یقیین داشته باش  مدتهاست که از درون مرده ای. برای عاشق ماندن، عشق بورز، به هر آنچه که پیش رویت است. تنه درختان را لمس کن.بگذار باد با موهایت عشق بازی کند، لب هایت را بر لب های دریا ها بگذار. به دوستانت محبت داشته باش، دشمنانت را دوست داشته باش. فراموش نکن  شاید در زندگی بسیاری موافق با ما نباشند و کینه ای در دل داشته باشند، اما این دلیلی منطقی نیست که ما هم چون آنها باشیم. آنها بذر بدی در دل  کاشته اند و کینه می ورزند؛ اما تو بذرعشق و دوستی در دلت بکار.امیدوارم که در اقیانوس عشق غرق شوی و همواره چون تمام کاینات در گردش عشق باشی... 


عشق آن نیست که به زبان بیاید، آن است که با گوش هایت ببنی و با چشم هایت بشنوی ... .


   خود تجربه ای است شگرف و بی حد و مرز...


  • نظرات [ ۰ ]
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
من محمد هستم، به احتمال زیاد اگر در سال 1804 میلادی به دنیا می آمدم، به نهضت ناپلِون بناپارت می پیوستم. ممکن بود حتی یک المانی باشم و در اوج تورم سال 1917 میلادی به دنیا بیایم و با پول هایی که پدرم از سر کار می آورد بادبادک درست کنم. چه کسی می داند ؟ شاید برای رهایی از سرنوشت شوم کمونیسم، هنگام فرار از برلین شرقی، برای رسیدن به معشوقه ام در آن سوی دیوار ها با شلیک سربازی روس کشته می شدم. شاید این متن را حدود نود سال پیش می نوشتم و توسط زیگموند فروید متهم می شدم به اتفاقی در کودکی ام و ارتباط آن با مرگ !

در هر حال، می توانستم هر محمدی به غیر از امروز باشم. اما الان، همین محمدی هستم که برای شما می نویسد، زندگی ام را دوست دارم. برای تک تک روزهایی که ساخته ام جنگیده ام، درک کردم که مهم ترین لحظات زندگیمان در گذرند، و مهم ترین کار و روز من در زندگی، همین کارهای کوچک فرداست. تلاش کردم که یاد بگیرم، به درستی تجربه کنم، بیاموزم و دنیای بهتری بسازم.


ممنونم که برای دوست کوچک خودتان وقت می گذارید و نوشته هایش را می خوانید.

دوستتان دارم

با تواضع

محمد
Designed By Erfan Powered by Bayan