وبسایت روزنوشت های محمد یوسفی آرامش

معلم کوچک زندگی و ارتباطات

سخنرانی در 33 کیلومتری جهنم !

سخنرانی در 33 کیلومتری جهنم !

در باب " مفهوم عجیب زندگی"


پاهایم سست شد، قلبم داشت از جایش کنده می شد؛ لب هام از فشارعصبی خندید و بدنم به لرزه افتاد. من بودم، با میکروفونی به دست و پیش رویم زنی که هر دو بچه اش را در یک آتش سوزی از دست داده بود، پدرش را هیچ وقت ندیده بود و مادر معتادش هم در زندگی چیزی جز زخم بر بدنش چیزی به یادگار نگذاشته بود. 


  من بودم و  زنی  که می خواست خودکشی کند. زنی که به پایان رسیده بود.روحی مرده در بدنی بود که حرف می زد. می دانی سوفیا، در این جور مواقع همیشه یک مرد ضعیف بوده ام. زنی با من درد و دل می کرد و من در حضور صدها نفر باید مراقب تک تک کلماتی که به کار می بردم باشم؛ هیچ وقت در زندگی ام آدمهایی که پیش رویت می نشینند و راهکارهای مسخره می دهند را درک نکرده ام. می دانی چرا ؟ چون هیچ وقت جای کس دیگری زندگی نکرده ایم. هیچ وقت  پا در پای کفش کس دیگری نگذاشته ایم. استادم جهان همیشه به من گوشزد می کرد که پیش از آن که کسی را سرزنش یا قضاوت کنم، برای لحظه ای به خودم هشدار بدهم که جای او نزیسته ام؛ اگر جای او بودم چه کار می کردم ؟! 



برایم عجیب بود که گاهی اوقات ادم ها از فرط درد و تنهایی به شهامتی خاص می رسند، شاید هم نامش را بتوان  جنون گذاشت و یا حماقت ! هر چه که هست  به آن زن اجازه داده بود تا پیش روی آدم های زیادی، بدون ترس از قضاوت شدن از مرگ سخن بگوید. 


   هیچ وقت به اندازه آن لحظه احساس ناتوانی نکرده ام. من هیچ گاه زن نبوده ام، هیچ وقت دو بار ازدواج نکرده ام، شاهد سوختن فرزندانم درآتش نبوده ام و مادری نداشته ام که هر روز مرا کتک بزند و بسوزاند. اشک در چشم هام جمع شده بود. تنها چیزی که از کودکی ام به خوبی به ارث برده ام خنده هایی عصبی است، اگرآن خنده ها را نداشتم نمی دانم که در آن  لحظه در جهان به چه چیزی پناه می بردم. خنده هایم همیشه دراین مواقع مرا قدرتمند جلوه می دهد. چشم هام را در چشم هاش گره زدم، برای لحظه ای احساس کردم که هیچ کس جز من و او در آن سالن سخنرانی نیست. آب دهانم را قورت دادم و شروع کردم : 

" تو انسان احمقی هستی که تا به حال خودکشی نکردی ". 


نمی دانستم که دقیقا دارم چه غلطی می کنم!. فقط می دانستم نباید کلیشه ای حرف بزنم. نباید کتاب گونه از زندگی بگویم و شعار بدهم. در آن لحظه احساس می کردم نیرویی در جهان مرا به سمتی می برد. 


قیافه اش دیدنی بود، جا خورده بود.انتظار نداشت مردی میان صدها نفر احمق خطابش کند. با قدرت بیشتری ادامه دادم : 

"اما  به اندازه غیر قابل وصفی  شجاع و با شهامتی. وجود آدم هایی مثل تو دنیا رو خیلی زیباتر کرده.آدم هایی که نماد واقعی قدرت، شهامت و پایداری ان " . 


"می دونی یکی از بزرگترین سوالاتی  که توی تمام زندگیم ذهنم رو به شدت درگیر کرده چیه ؟

اینکه واقعا موندن توی این دنیا  شجاعته یا رفتن ازش ؟"



سکوت کردم، می خواستم جمله ام تاثیری را که باید بگذارد. 




( تصویری از سخنرانی من در سالها پیش، جوان تر بودم، جویای نام و ناپخته - نام تصویر را در جستجوی خوشبختی گذاشته ام )


برای خواندن ادامه متن، روی ادامه مطلب کلیک کنید.




" به شکل مسخره ای نمی دونیم از کجا اومدیم و به شکل  وحشتناکی مطمین نیستیم که به کجا می ریم. چشم هامون رو باز می کنیم ومی بینیم میون آدمهایی هستیم که ممکنه انتخاب ما نباشن.چهار سال اول زندگیمون رو به یاد نمی آریم.به مدرسه می ریم، چیزهایی رو می خونیم که هیچ وقت قرار نیست به دردمون بخورن.عاشق می شیم. دعوا می افتیم. کتک می خوریم وهمچنان نمی دونیم که از پدیده ای به نام زندگی چی می خواییم! 

ممکنه در بیست و یک سالگی ازدواج کنیم، در بیست و پنج سالگی بچه دار بشیم، در سی و سه سالگی  طلاق بگیریم و یا ممکنه  چهل و پنجمین سالگرد  ازدواجمون رو در حالی که کلی نوه رو در آغوش داریم جشن بگیریم. اما در عین تمامی این اتفاقات حقیقتی آشکارا وجود داره که نمی تونیم نادیده اش بگیریم :



" همچنان معنای دقیقی از زندگی در ذهن نداریم، همچنان نمی دونیم که از کجا آمده ایم و به کجا می ریم." 



وابستگیمون در میان سالی به زندگی بیشتر می شه، احساس ترس برمون می داره، احساس می کنیم  نیرویی در پستوی ذهنمون از ما می خواد که خداحافظی کنیم؛ اما نمی تونیم، هم موندن وهم رفتن ما رو می ترسونه. به دست هامون نگاه می کنیم. رگ های بیرون زده رو روی پوست های چرکیدمون می بینیم. هر روز که بیشتر می گذره جریت نگاه کردن به آیینه رو نداریم. انگار که ما رو در این زندگی محکوم به ندانستن کردن. سالها می گذرن و با گذشت روزهای بسیار همچنان سوال های بی جواب زیادی در سر داریم. بعضی موقع ها جلوی آیینه می ایستیم و در کمال ناباوری از خودمون می پرسیم که مرد یا زنه توی آیینه کیه ؟ گاهی اوقات به خودمون عشق می ورزیم، گاهی اوقات خودمون رو نمی شناسیم، لحظاتی شادیم و لحظاتی غمگین. هر روز که می گذره شاهد از دست دادن عزیزانمون هستیم، عزیزانی که تنها دلایل زیستن ما هستن. 


 من، تو و صد ها نفر دیگه ای که توی این سالن هستن به یک درد دچاریم، خارج از بحث های مالی و تفاوت های موجود در زندگیمون، ما یک شباهت بزرگ داریم. شباهتی که شب ها قبل از خواب به سراغمون می آد و ما رو با حقیقت زندگی رو در رو می کنه. در پایان می پذیریم که همه ما محکوم به درد هایی مشترک هستیم. 


 می دونی، من اینجا نیستم که پیش روت بایستم و شعار بدم که زندگی زیباست، تا زمانی که دردهای زندگی تو رو تجربه نکرده باشم لحظه ای اجازه ندارم که دم از زیبایی زندگی بزنم. زندگی یه هدیه مزخرف دوست داشتنیه، باید زیستن مسالمت آمیز باهاش رو یاد بگیریم. سخته، به معنای واقعی برای هر یک از ما سخته و غیر قابل پیش  بینی. ممکنه در لحظاتی که انتظار دنیایی از اتفاقات خوب رو داریم به ما یک خبر بد رو هدیه  بده و درست در لحظه ای که چشم هات رو بستی و از شدت درد و ناراحتی همه چیز رو رها کردی، خبری خوب رو بهت برسونه. باید قوانین این بازی عجیب رو یاد بگیریم.اینجوری کم تر اذیت می شیم و می تونیم زندگی بهتری بسازیم. 


  باید بپذیریم که همه ما مثل کرم های ابریشمی هستیم  که با گذر زمان و تحمل سختی ها به پروانه تبدیل می شیم. در جوانی به این مثال میخندیدم؛ اما این حقیقت موجود در دنیای ماست و نمی تونیم انکارش کنیم.


تو خانواده ات رو از دست دادی و من عزیزترین دوستم رو به واسطه سرطان. در نوجوانی اذیت شدی و من هم مدتها به سختی کار کردم. همه ما روزهای سختی رو گذروندیم. جهان از بدو تولد  عادلانه نبوده و نیست، تنها باید چشم هامون رو ببندیم و به ندای زندگی گوش  فرا بدیم. در لحظه ای که باید اتفاقاتی که باید در زندگیمون می افتن، باید به زمان بندی خدا اعتماد کنیم و من از تو می خوام که اینجور زندگی کنی. 

 

   اشک از چشم هایش  جاری شده بود، من بودم و پیش رویم زنی که در آستانه 33 سالگی هیچ چیز برای از دست دادن نداشت.برق امید را می شد از چشم هاش خواند. قوی بود، به معنای غیرقابل وصفی قوی بود. 


نفسی در سینه حبس کردم، جلوی بغضم را گرفتم و ادامه دادم :


به معنای واقعی با تمام وجودم  احساست می کنم، می دونی، حس خیلی خوبی دارم. دلیلش اینه که احساس می کنم این کلماتی که برات می گم از جانب من نیست. احساس می کنم  که تبدیل به قلم خدا شدم، خدا بر قلب من می دمه و من برای تو به زبان می آرم. می دونی قلم خدا بودن چه کیفی داره ؟

 آدم هایی که روزهای سختی رو گذرونده باشن، می تونن قلم خدا باشن، درست آدم هایی مثل تو. می فهمم که روزهای سختی رو گذروندی، خوب می دونم که روزهای سختی هم پیش روته، برای لحظه ای می خوام از خودت، از وجودت و قلبت بخوای که باز هم قوی باشه. می خوام ازش بخوای که دیگه کم نیاره ، مثل همیشه با شهامت همیشگیش ادامه بده. "

( دلم برای سالهایی که مذهبی بوده ام تنگ شده است. این متن را بعد از چند سال باز نشر می کنم ).


سوفیای من، می خواهم حقیقتی را به تو بگویم، حقیقتی که در گذر سالیان زندگی تاثیرات شگرفی را بر روی من گذاشته است. خوشبختی واقعی ما در زندگی در گرو خوشبخت  کردن دیگران است، مادامی که برای خوشبختی دیگران تلاشی نکنیم، خوشبخت نخواهیم شد. آن روز بعد از سخنرانی به من قول داد که ادامه دهد و من شاهد صد ها نفر بودم که برایمان دست می زدند.در زندگی هیچ چیز زیباتر از تعداد قلب هایی که به دست آورده ایم نیست؛ هیچ چیز زیباتر از عشق و شاد کردن آدمها وجود ندارد.لحظاتی که به این سبک زندگی و نگرش برسیم، پا به مرحله جدیدی از آن می گذاریم. 



الان با چشم هایی پر از اشک این مطالب را برایت می نویسم.بغضم ترکیده است چرا که لحظاتی پیش تولد پسر بچه سه ساله اش را جشن گرفت و برایم در فیسبوک نوشته است:

" ممنونم بابت همه چی. تو به من یاد دادی : 

این نیز بگذرد. 

 من و پسرم رهام. در جشن تولد  سه سالگیش – دوستت داریم دایی محمد". 





صاد نون
۰۱ اسفند ۹۶ , ۱۴:۳۴
-چند باری چشم هایش برق میزند،قلبش تند میزند،
و خدا را شکر میکند از اینکه هنوز "انسان" پیدا میشود-
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
من محمد هستم، به احتمال زیاد اگر در سال 1804 میلادی به دنیا می آمدم، به نهضت ناپلِون بناپارت می پیوستم. ممکن بود حتی یک المانی باشم و در اوج تورم سال 1917 میلادی به دنیا بیایم و با پول هایی که پدرم از سر کار می آورد بادبادک درست کنم. چه کسی می داند ؟ شاید برای رهایی از سرنوشت شوم کمونیسم، هنگام فرار از برلین شرقی، برای رسیدن به معشوقه ام در آن سوی دیوار ها با شلیک سربازی روس کشته می شدم. شاید این متن را حدود نود سال پیش می نوشتم و توسط زیگموند فروید متهم می شدم به اتفاقی در کودکی ام و ارتباط آن با مرگ !

در هر حال، می توانستم هر محمدی به غیر از امروز باشم. اما الان، همین محمدی هستم که برای شما می نویسد، زندگی ام را دوست دارم. برای تک تک روزهایی که ساخته ام جنگیده ام، درک کردم که مهم ترین لحظات زندگیمان در گذرند، و مهم ترین کار و روز من در زندگی، همین کارهای کوچک فرداست. تلاش کردم که یاد بگیرم، به درستی تجربه کنم، بیاموزم و دنیای بهتری بسازم.


ممنونم که برای دوست کوچک خودتان وقت می گذارید و نوشته هایش را می خوانید.

دوستتان دارم

با تواضع

محمد
Designed By Erfan Powered by Bayan