وبسایت روزنوشت های محمد یوسفی آرامش

معلم کوچک زندگی و ارتباطات

معلم های ادبیات به بهشت نمی روند !

معلم های ادبیات به بهشت نمی روند !

در باب "آدم های تاثیرگذار زندگی"


  نوشتن، تنها نیرویی در عالم است که همیشه در برابر آن تسلیم هستم؛ امروز می خواهم از سرمنشا این نامه ها برایت بنویسم؛ از اینکه چطور در زندگی عاشق نوشتن شدم و تمامی این نامه ها را برایت نوشته ام. می خواهم از آدمهایی که در زندگیمان سبز می شوند و از ما به کلی انسانی  دیگر می سازند سخن بگویم.کمی طولانی است؛ اما تجربیاتی را در آن آورده ام که می تواند برایت جالب باشد. 


   با نگاه کردن به چشم هایش  به آرامش خاصی می رسیدم.آرام بود ، خیلی آرام ، به طوری که اگر در کنار مردگان می گذاشتندش نمی توانستی تشخیص بدهی که زنده است.در سیزده سالگی فکر می کردم  که فرشته است.همیشه آراسته بود،موهایی کم پشت داشت، اما همیشه آن را به سمت بالا شانه می کرد و گذر باد از موهایش،آشفتگی زیبایی را به او می بخشید،انگار آشفتگی هایش هم در آن روزها برایمان جذاب بود.

   کت، پیراهن ،شلوار پارچه ای و کفش. 


 به این سبک لباس می پوشید ، ترکیب کت سبز با چشمان سبزش زیبایی خاصی را به او هدیه می داد.



   رضا، معلمی است که همیشه تا  پایان زندگی ام او را در یاد و ذهنم حفظ خواهم کرد و برایش آرزوی خوشبختی می کنم. در مدرسه ای که هیچ کس به فکر تربیت بچه ها نبود، او با مهربانی تمام با بچه ها رفتار می کرد و تمام تلاشش را می کرد تا با شیوه ای متفاوت از ما انسانهای مفیدی بسازد .هنوز وقتی با هم کلاسی های دوران راهنمایی ام صحبت می کنم،رضا یوسف زاده جز معدود افرادی است که از او و تاثیراتش به نیکی یاد می کنند.

امروز آنقدر به هم نزدیک هستیم که رضا صدایش کنم ، رضا مثل باغبانی بود که با صبر و مهربانی  به من کمک کرد تا رشد کنم .

   در روزگاری که تمامی فکر ما بچه ها بازی بود او ما را با دنیای غیرقابل وصف ادبیات وعرفان آشنا کرد. دیوانه وار دوستش دارم. در دوران نوجوانی  ساعتها به او فکر می کردم ، یاد و خاطره اش همیشه به من آرامش می داد. هنوز هم صدای آرامش در گوشم می پیچد ، صدایی که هنوز هم برای من آرامش بخش ترین صدای دنیاست. 



  او سقراط زمانه من و هم مدرسه ای هایم بود . در کنار درس برایمان از ادب ، دانش ، فضیلت و داستان های اساطیری ایران می گفت . گاهی اوقات جایزه ساکت ماندمان داستان های امیر ارسلان نامدار بود و یا یک شعر زیبا از نظامی.



   صد برابر پولی که می گرفت کار می کرد، یک معلم واقعی بود . برای‌مان از اشعار مولوی، حافظ و سعدی می‌خواند.گویی شعر تمام زندگیش بود. 


خاکی بود ،لبخند جزیی از شخصیت همیشگی اش بود، وقتی  عصبانی می شد، به شکل غیرقابل وصفی خنده دار جلوه می کرد،هیچ میانه ای با اخم و بداخلاقی در این دنیا نداشت.به بچه ها اهمیت می داد و  به ما به عنوان یک انسان احترام می گذاشت.احترامی که با به دست آوردنش به وجد می آمدیم، خوشحال بودیم که کسی در این دنیا به وجود و خواسته های ما در جهان احترام می گذارد، همین کافی بود برای اینکه دوستش داشته باشیم. انگار ماموری از جانب خداوند بود تا به بچه ها کمک کند که استعداد های درونیشان را پیدا کنند. تاثیر شعرها و داستان هایش روی من به شدتی بود که در سیزده سالگی به دنبال کتاب های مولوی ، حافظ و سعدی بودم.باعث شد که عاشق شعر شوم، به طوری که نزدیک به 200 بیت از اشعار نظامی، نسیم شمال و ایرج میرزا را حفظ بودم .تمامی تلاشم را می کردم تا توجه اش را به خود جلب کنم.وقتی رضا مرا تایید می کرد لذت می بردم . هیچ شعری در کتاب ادبیات نمانده بود که حفظش نکرده باشم. 


برای خواندن ادامه متن، روی ادامه مطلب کلیک کنید.





  گاهی اوقات پیش خودم فکر می کنم که خدا خیلی مرا دوست داشت، چون او هم معلم ادبیات و هم معلم انشایمان بود . هیچ وقت فراموش نمی کنم که چقدر در سال سوم راهنمایی به مدیر مدرسه مان التماس کردم تا او را به عنوان معلم ادبیاتمان انتخاب کند. خوشبختانه از همان دوران آنقدر هوش اجتماعی بالایی داشتم که مدیر و ناظم های مدرسه به حرف هایم گوش دهند و به آنها احترام بگذارند.

  19 ، 20 

اینها  تنها نمره هایی بودند که همیشه در طی دو سالی که معلم انشایمان بود می گرفتم. در حالی که نمره انشا سال اول  راهنمایی ام  14 بود. در تمامی وجود من تاثیر گذاشته بود، از سبک زندگی گرفته تا یک نوشتن ساده. رضا از من خواست که نوشتن را ادامه دهم. کم کم عاشق نوشتن شدم . گویی نوشتن مثل فرزندی بود که هر لحظه با تمرین ها و مطالعات من بزرگتر می شد.تاکید می کرد که بیشتر کتاب بخوانم. همیشه از عرفان و معرفت می پرسیدم و او با صبوری تمام به سوالات تکراری و خسته کننده من پاسخ می داد. 



   هر روز و هر روز زیر نظرش رشد می کردم ، نوشته هایم را با دقت می خواند و اصلاحشان می کرد.حتی بعضی موقع ها از ساعات استراحت خودش می زد تا نوشته هایم را بخواند. در آن روزها از خدا می خواستم که هر روز  برایم زنگ انشا باشد. بعضی موقع ها  با استدلال بچه گانه خودم  نتیجه می گرفتم که معلم های ادبیات به بهشت نمی روند. واقعا هنوز هم فکر می کنم که خدا باید یک جایگاه متفاوت و بالاتر از بهشت برای رضا درست کند. 



  پس از مدتی در نویسندگی به جایی رسیدم که در بین هم سن و سال هایم، بی رقیب شدم . رمان های اروپایی  و آمریکایی زیادی را خوانده بودم.آشنایی با نویسندگان آمریکایی و اروپایی مثل پائولو کوئلیو ، الکساندر دومای پدر و پسر، یاستین گاردر و ... مرا به جایگاهی رساند که دیگر با رمان و نوشته ای ارضا نمی شدم.همزمان با آن به یادگیری زبان انگلیسی می پرداختم.رضا می گفت زبان به ما کمک می کند که همه اندیشه های موجود در دنیا را بخوانیم و هیچ وقت یک طرفه به قضاوت مسیله ای نرویم.



   مدتها گذشت، من مدرسه قبلی را رها کردم و کم کم از او دور شدم.هر روز پیشرفت می کردم و به فکر چاپ کردن نوشته هایم در مجلات داستان بودم.برای خودم در بیرون از مدرسه یک معلم داستان نویسی به اسم  ف.ا  گرفته بودم و زیر نظر او می نوشتم. بعضی شبها تا ساعت سه صبح بیدار می ماندم تا داستانهای نا تمامم را کامل کنم. اما ناگهان ورق برگشت. این درست زمانی بود که من داشتم وارد زندگی واقعی می شدم و از اهمیت مسائل مالی در زندگی آگاه. 

آیا داستان نویسی می توانست زندگی مرا تامین کند ؟

آیا عاشق نوشتن بودن کافی است و مرا ثروتمند می کند ؟ 

جواب، در کشور من منفی بود. 

زمانی که متوجه شدم معلم داستان نویسی ام در یک کارخانه سبد سازی کار می کند، شکه شدم. همه کتاب هایم را دور ریختم و نوشتن را کنار گذاشتم. ناگهان یک تضاد بزرگ را در خودم پیدا کرده بودم . تبدیل به یک آدم بی هویت شده بودم. آن لحظات، محمد نبودم. تبدیل شدم به یک آدم بی هویت. اما کم کم مسیر زندگی ام را تغییر دادم. 



گاهی اوقات از خودم می پرسم که چرا هیچ وقت در زندگی ام تبدیل به یک آدم منزوی نشدم ؟! شاید هرکس جای من بود و در روز اول مدرسه سیلی می خورد،تبدیل به یک آدم متفاوت تری می شد. بعدها فهمیدم این رضا بود که باعث شد شکوفا شوم و در مسیر زندگی پیش روم.

 سه سال بعد از ترک کردن مدرسه ام،رضا با من تماس گرفت و خواست که مرا ببیند ، به دیدنش رفتم. هنوز هم رضای همیشگی بود و کتی سبز رنگ بر تن داشت. 


 آن لحظه را هیچ وقت فراموش نمی کنم، یک روز گرم پاییزی بود.از من خواست که به او  قول بدهم تا نویسنده ای  بزرگ شوم، نویسنده ای که قلمش قلب ها را به لرزه در می آورد و اشک را از چشم های مردم جهان سرازیر می کند، نویسنده ای که قرار است مسیر بسیاری از آدمها را تغییر دهد. من در حضور دوستم به او قول مردانه دادم تا نوشتن را کنار نگذارم. اما گذاشتم، چند ماه پیش بود که عکسش را در صندوق قدیمی ام پیدا کردم، با چشم هایی پر از اشک در آغوشش گرفتم و تصمیم گرفتم به اولین قولم به رضا عمل کنم. این شد که تصمیم گرفتم با نامه هایی برای تو برای همه مردم  هم بنویسم و نوشتن را بعد از سالها از سر بگیرم. 

  شاید نوشته های طولانی ای که امروزه از من می خوانی، باقی مانده هدف ناتمامی است که در من وجود دارد. امیدوارم بتوانم به قولم  به رضا عمل کنم. 


داشتم به این فکر می کردم که گاهی اوقات یک آدم دلسوز و مهربان چقدر می تواند در ایجاد شخصیت مثبت بر ما کمک کند. سوفیای من شاید تو هم روزی چنین آدمهایی را در زندگی ات داشته باشی. گاهی اوقات یک حرف ساده ما یک زندگی را تغییر می دهد، گاهی اوقات یک امضا میلیون ها نفر را آواره می کند. هیتلر، موسولینی، استالین ، همه و همه انسانهای سنگ دلی بودند که با فرمان های خود میلیون ها انسان را آواره کردند. می بینی دخترم ؟ زندگی به  کلمه ای بند است، گاهی هم به یک نقطه ویرگول. به زندگی ای که اینگونه کوتاه است و به نقطه کوچکی بند است، نباید غره شویم.نباید خودمان را گم کنیم و باید تمامی تلاش خود را برای انسان بودن بکنیم، باید زندگی آدمها را به شکل مثبتی دست خوش اتفاقات بزرگ کنیم. باید یک زنگی فوق الاده خلق کنیم.


داشتم فکر می کردم که همه ما آدمهایی  مثل رضا را در زندگیمان  داشته ایم. رضای زندگی تو کیست ؟ آیا هیچ وقت رضای زندگی کسی بوده ای ؟

 برایم زیر این خطوط بنویس.


صاد نون
۰۱ اسفند ۹۶ , ۱۴:۲۸
چقدر این ادما عزیز و محترمند!!

ولی واقعا نوشتن نمیتونه یه شغل باشه.
چقدر حس من بود اون حس معلق بین نوشتن و ننوشتن...

کسی انقدر ناگهانی و عمیق رو من تاثیر نداشته-هرچند دست گرم حمایت عزیزام همیشه حس میشده:) -
و منم گمون نکنم.اونقدرا موثر بودم رو کسی.
اما تموم سعیمو برای مفید بودن داشتم:)

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
من محمد هستم، به احتمال زیاد اگر در سال 1804 میلادی به دنیا می آمدم، به نهضت ناپلِون بناپارت می پیوستم. ممکن بود حتی یک المانی باشم و در اوج تورم سال 1917 میلادی به دنیا بیایم و با پول هایی که پدرم از سر کار می آورد بادبادک درست کنم. چه کسی می داند ؟ شاید برای رهایی از سرنوشت شوم کمونیسم، هنگام فرار از برلین شرقی، برای رسیدن به معشوقه ام در آن سوی دیوار ها با شلیک سربازی روس کشته می شدم. شاید این متن را حدود نود سال پیش می نوشتم و توسط زیگموند فروید متهم می شدم به اتفاقی در کودکی ام و ارتباط آن با مرگ !

در هر حال، می توانستم هر محمدی به غیر از امروز باشم. اما الان، همین محمدی هستم که برای شما می نویسد، زندگی ام را دوست دارم. برای تک تک روزهایی که ساخته ام جنگیده ام، درک کردم که مهم ترین لحظات زندگیمان در گذرند، و مهم ترین کار و روز من در زندگی، همین کارهای کوچک فرداست. تلاش کردم که یاد بگیرم، به درستی تجربه کنم، بیاموزم و دنیای بهتری بسازم.


ممنونم که برای دوست کوچک خودتان وقت می گذارید و نوشته هایش را می خوانید.

دوستتان دارم

با تواضع

محمد
Designed By Erfan Powered by Bayan