وبسایت روزنوشت های محمد یوسفی آرامش

معلم کوچک زندگی و ارتباطات

سریال پایتخت، از توهم طنز تا هجو



سریال پایتخت، از توهم طنز تا هجو


شروع موج انتقادی فعالین اجتماعی و فرهنگی مازندران به سریال پایتخت


 پایتخت، من را بیشتر به یاد آدم هایی در اینستاگرام می اندازد، که برای جلب توجه و جذب فالوور دست به هر کار ممکن و غیر ممکنی برای خنداندن مردم می زنند. یکی ممکن است برای جلب توجه برهنه شود و دیگری ممکن است چند غذای مشمئز کننده را با هم مخلوط کند و بخورد.

اختصاصی مازندمجلس: از سال 1390، فیلم پایتخت وارد شبکه خانگی تلویزیون شد و طرفداران زیادی را هم به خود جذب کرد؛ در طی شش سال گذشته موفقیت های این فیلم در حدی بود که پنج بار سیروس مقدم را بر آن داشت تا در عید و ماه مبارک رمضان،  هر شب میهمان خانه های مردم ایران باشد.
از همان ابتدا، من از منتقدین و مخالفین جدی این مجموعه بودم و همچنان بر سر مواضع خودم ایستاده ام. اینکه فیلمی محبوب مردم باشد، به آن معنا نیست که غیر قابل نقد و یا مناسب برای حضور در تلویزیون باشد.

 پایتخت، علیرغم آن که تلاش می کند تا خود را طنز گونه جلوه دهد، طنز نیست. معنا و مفهوم طنز با آنچه که امروز  در تلویزیون با دیدن این سریال مشاهده می کنیم بسیار متفاوت است. پایتخت حرفی برای گفتن ندارد، بهتر است بگویم هیچ وقت نداشته است. در طنز به دنبال کنایه و نگاه متفاوت به مسائل اجتماعی هستیم که  علیرغم وجود داشتن، می توانند لبخند بر روی لب هایمان پدید بیاورند.

گمان نمی برم در هیچ کجای دنیا طنز آنقدر خفیف شده باشد که برای خنداندن مخاطب خود را در سطح شوخی با لهجه و فرهنگ یک منطقه پایین بیاورد. پایتخت، بیشتر به هجو می ماند تا طنز ! در هجو بیشتر به دنبال خنداندن و مسخره کردن  هستیم تا انتقال مفهوم و کنایه. هدف هجو خنداندن به هر قیمتی است و بزرگ کردن و غلو در  معایبی که یا کمرنگ ترند  و یا اصلا وجود ندارند.


برای خواندن ادامه این متن روی ادامه مطلب کلیک کنید.


 پایتخت در طی این سالیان چه پیامی برای مخاطبین خودش داشته است ؟ آیا خنداندن مخاطب به هر قیمتی قابل پذیرش است ؟ وجود شخصیت هایی که نشان گر یک فرهنگ هستند و شاهکار دیالوگشان آن است که ناهار نخورده اند، قابل پذیرش نیست !  و یا افرادی که از سطح هنجارهای رفتاری برخوردار نیستند، آداب و اصول درست رفتازهای اجتماعی را نمی دانند، لهجه ای دارند که اصلا شبیه به لهجه طبری نیست و هر یک به نحوی تحرکات نا معقولی را جلوه می دهند.

 آیا پایتخت پنج با بزرگنمایی درباره اسم و نام شهر ها قصد دارد که نقاط ضعف بسیار بزرگ خود را تحت عنوان معرفی فرهنگ و ترویج گردشگری  پوشش دهد ؟!

 پایتخت، چه برنده جایزه اسکار باشد و چه فتح کننده  نخل طلایی کن ! باز هم محتوایی برای ارائه ندارد. هدف آن تنها خنداندن به هر قیمتی است !

 پایتخت بیشتر به مجموعه کلیپ هایی شباهت دارد تا یک سریال ! از هر قسمت آن می توانید پنج دقیقه را به عنوان قسمت خنده دار جدا کنید و آن را به مردم ارائه دهید !  درست همین کاری که در اینستاگرام این روزها در حال رخ دادن است. در هر صورت هجو همیشه مشتریان خودش را در ایران دارد.

 پایتخت، من را بیشتر به یاد آدم هایی در اینستاگرام می اندازد، که برای جلب توجه و جذب فالوور دست به هر کار ممکن و غیر ممکنی برای خنداندن مرذم می زنند. یکی ممکن است برای جلب توجه برهنه شود و دیگری ممکن است چند غذای مشمئز کننده را با هم مخلوط کند و بخورد ! این  ماهیت اصلی طنز نیست؛ اصلا نمی تواند طنز باشد.

 به عوامل این فیلم توصیه می کنم که سال آینده شاهکار خود را در استان های شریفی چون آذربایجان شرقی و یا کردستان و لرستان بسازنند. گمان نمی برم دیگر اقوام شریف ایران  اجازه دهند که مجموعه ای به مدت شش سال به خودش اجازه دهد که فرهنگ و لهجه  آنها را به تمسخر بگیرد. تاثیر پذیری طنز از  لهجه و فرهنگ تا چه قدر نقش دارد ؟

 آیا اگر  گویش ها و حرکات ناموزون و بی محتوا را از  پایتخت حذف کنیم، دیگر چیزی برای خندیدن خواهیم داشت ؟ همه امکانات در یک فیلم کمدی باید در اختیار طنز باشند، نه طنز در اختیار  لهجه، کلمات و رفتارهای نا به هنجار !

 با احترام

محمد یوسفی آرامش - فعال اجتماعی

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
من محمد هستم، به احتمال زیاد اگر در سال 1804 میلادی به دنیا می آمدم، به نهضت ناپلِون بناپارت می پیوستم. ممکن بود حتی یک المانی باشم و در اوج تورم سال 1917 میلادی به دنیا بیایم و با پول هایی که پدرم از سر کار می آورد بادبادک درست کنم. چه کسی می داند ؟ شاید برای رهایی از سرنوشت شوم کمونیسم، هنگام فرار از برلین شرقی، برای رسیدن به معشوقه ام در آن سوی دیوار ها با شلیک سربازی روس کشته می شدم. شاید این متن را حدود نود سال پیش می نوشتم و توسط زیگموند فروید متهم می شدم به اتفاقی در کودکی ام و ارتباط آن با مرگ !

در هر حال، می توانستم هر محمدی به غیر از امروز باشم. اما الان، همین محمدی هستم که برای شما می نویسد، زندگی ام را دوست دارم. برای تک تک روزهایی که ساخته ام جنگیده ام، درک کردم که مهم ترین لحظات زندگیمان در گذرند، و مهم ترین کار و روز من در زندگی، همین کارهای کوچک فرداست. تلاش کردم که یاد بگیرم، به درستی تجربه کنم، بیاموزم و دنیای بهتری بسازم.


ممنونم که برای دوست کوچک خودتان وقت می گذارید و نوشته هایش را می خوانید.

دوستتان دارم

با تواضع

محمد
Designed By Erfan Powered by Bayan