وبسایت روزنوشت های محمد یوسفی آرامش

سخنران و معلم ارتباطات، بازرگان ایرانی و فعال سیاسی و اقتصادی

بیف استراگانوف در دانشگاه شهید بهشتی !

 

بیف استراگانوف در دانشگاه شهید بهشتی !


روزنوشت های محمد یوسفی آرامش

 

نامه ای به پسرخاله ام رضا، که از ساعت شش امروز دانشجوی دانشگاه  شهید بهشتی است.

 

مثل دیوانه ها، در یک اتاق تاریک  لم داده ام. پیش رویم چند صد جلد کتاب قدیمی است که زیر نور شب خواب اتاقم برای خودشان طنازی می کنند.طبق معمول یک آهنگ بی کلام کمیاب در حال پخش شدن است و من اما، این بار می خندم.

می خندم و می نویسم، اما به چه و برای که ؟

می خندم، چون امروز بیست و یکمین روزی است که از شبکه های اجتماعی خداحافظی کرده ام. حس عجیب و نابی است در عالم. که دیگر اینستاگرام نداشته باشی. انگار خدا پس از سالها از آن دور دست ها نگاهی بهت بیاندازد و بگوید، بیا دوباره سهمت از زندگی را یافتی. اما چرا می خندم ؟ قبلا ها بخش عظیمی از مخاطبین سایتم را از شبکه های اجتماعی به دست می آوردم. هر از چند گاهی اگر یادداشتی نشر می دادم و یا نکته ای برایم جالب بود آن را لینک می دادم و دوستانی هم که به من لطف داشتند و یا من را می شناختند دقایقی را در خانه دلم، می گشتند. اما حالا چه ؟ حالا این متن ها را چه کسی خواهد خواند ؟

راستش دیگر برایم مهم نیست. چرا؟ چون زندگی همیشه راه خودش را خواهد یافت و مطمِنا آدم های جدیدی را خواهم یافت. اما برای که می نویسم ؟ برای پسرخاله ام، رضا.

همان پسرک باهوشی که همیشه در فامیل زبان زد بود، و از ساعت شش امشب اسمش شده است دانشجو! زیباست، یک هو حسادتم گل کرد گوشی را برداشتم برای دقایقی صحبت کردیم و تصمیم گرفتم پس از سالها برایش بنویسم.

رضا جانم، خوشحالم که این متن را می خوانی، اما این متن تنها برای تو نیست؛ برای همه رضا های سرزمینم آن را نوشته ام. برای همه آدم هایی که یک روزهای در زندگیشان پر از نگرانی و استرس و آشوب بوده اند. بخاطر پدیده ای به نام درس خواندن و یا کنکور.

 

راستش، این روزها دست زندگی باعث شده در محافل دانشگاهی و استارت آپی زیاد حضور داشته باشم و سخنرانی کنم. حرف زدن و یا نوشتن برای یک دانشجو، آن هم اگر تازه وارد باشد، سخت ترین کار دنیاست.

چرا ؟

چون نمی دانی باید از استیو جابز برایش بگویی و یا چند میلیون کسب و کار دیگری که نابود شدند. چون نمی دانی باید از شرافت شهید بهشتی برایش بگویی، و یا صد ها شریفی و بهشتی و دانشگاه تهرانی دیگری که کنج خانه هایشان تعداد بال زدن مگس ها را محاسبه می کنند.


 

امشب به تو گفتم که زندگی سورپرایزت کرد و الان برایت می نویسم که خیلی اوقات این سورپرایز ها منصفانه نیست.

در هر حال زندگیست، امشب برایت نوشتم که چه حسی نسبت به رشته دانشگاهی ات داری ؟ 

من خوب می دانم که تو روزهای زیادی را جنگیدی تا بتوانی در رشته دندان پزشکی تحصیل کنی، اما، ساعت شش امروز، همه رویاهایت برای دقایقی از پیش روی چشمانت محو شد. الان تو برای من، آن رضا کوچولویی نیستی که ساعتها می نشست و از استرس دانشگاه و روابط عاطفی اش صحبت می کرد. الان، تو برای من قوی ترین رضایی هستی که تا به تمام عمرم دیده بودم. تو یک رضای قدرتمندی، چرا ؟ 

چون امروز اولین مواجهه صادقانه و جدی ات با زندگی را تجربه کردی.

خوب می دانی که هیچ وقت در زندگی ام اهل هندوانه زیر بغل کسی گذاشتن نبودم و نیستم و چه موقعیت های زیادی را بخاطر انجام ندادن همین کار از دست دادم. پس هندوانه زیر بغلت نمی گذارم. تو خسته ای. مثل سربازی در خانه شطرنج که تمام امیدش رسیدن به خانه آخر است تا وزیر شود. اما نمی رسد.

 

رضا جانم، این زندگی است. دقیقا همان چیزی که می بینی و امروز اولین صحنه مقابله شدن با آن را زیستی.

گاهی تلاش می کنیم و نمی شود، گاهی سخت می جنگیم و نمی رسیم، این به آن معنا نیست که مشکل از ماست و یا ما کامل نبوده ایم، بلکه شرایطی است که اجتماع ساخته است. گاهی سیستم های آموزشی قدیمی توان مشخص کردن توانایی افراد در کنار یک دیگر را به درستی ندارند و در بسیاری از اوقات هم اشتباه عمل می کنند.


در هر حال گمان نمی برم نسلی در کره زمین وجود داشته باشد که بگوید همه چیز را بدون مشکل و به بهترین شکل ممکن زیسته است. پس اولین قدم ما برای موفقیت و آرامش "پذیرش" است. چون خوب از بهره هوشی بالا و تلاش هایت آگاه هستم. می گویم که بپذیری.


راه های زیادی پیش روی توست، می توانی یک سال دیگر بنشینی و فقط در رویای دندان پزشک بودن بخوانی ! می توانی لبخند بزنی، چمدانت را جمع کنی و بپذیری که شاید همیشه خوشبختی واقعی ما در گرو پزشک، خلبان، دکتر، مهندس و استاد دانشگاه بودن نیست. شاید برای لحظاتی به این فکر کنی که تاثیرگذار بودن در این دنیا از راه های زیادی می تواند اتفاق بیافتد. همان طور که یک دندان پزشک می تواند زیبایی ببخشد، یک روانشناس هم می تواند زیبایی  ذهن بیافریند. همان طور که یک پرستار می تواند زندگی ببخشد، یک مکانیک هم می تواند حال خوب بسازد. رضا، به من بگو که آرمان بزرگ زندگیت چیست ؟


این که تلاش کنی تاثیر گذار باشی و دنیای بهتری بسازی ؟ یا به دنال ثروتمند شدن هستی ؟ 

راه های زیادی در دنیا برای رسیدن به شرافت وجود دارد. اما آنچه که برای من در زندگی مهم است، این است که تو یاد بگیری که ثروت و مفید بودن دو موضوع جدا از هم هستند. به احتمال زیاد گره زدن زندگی ات برای مفید بودن، احساس رضایت بیشتری به تو خواهد داد تا گره زدنش به کسب ثروت ! مهم نیست، من اگر چنین شبی را در زندگی ام داشتم ( که البته داشتم و گذراندم ) برای دقایقی از خودم می پرسیدم که چرا می خواهم یک دندانپزشک و یا پرستار شوم ؟ آیا از هیچ راه دیگری می توانم برای کشورم مفید باشم ؟ و البته زندگی ام.

 

رضا جانم، این ها راه فرا نیست که پیش رویت بگذارم، حاصل سالها فروید
و یونگ و آدلر و فرانکل خواندن است. هزار مزخرفیجات دیگری است که خواندم تا به یک جمله ساده برسم :

چطور می توانم خودم را دوست داشته باشم و دنیای بهتری بسازم ؟


به نظر من این مهم ترین سوالی است که همه ما آدمها برای یک بار هم که شده باید از خودمان بپرسیم.

یادت هست، به تو و مادرت گفتم که اگر واقعا در درون قلبت عاشق این رویا هستی می توانی برای رسیدن به آن، به اوکراین بروی. گفتم که می توانم دوستانی را در این رابطه برایت پیدا کنم. اما خوب می خواهم بدانی که تمام زندگی انتخاب است، و تمام دیگر آن معنا بخشیدن به انتخاب هایمان.


به شغلت به چشم یک ابزار صرفا درآمدی نگاه نکن، ببین دلیل این که عاشقش هستی، در اعماق وجودت واقعا چیست ؟ یک بار در حالی که دختری را هیپنوتیزم می کردم، این سوال را از او پرسیدم و او گفت صحنه ای را می بیند که در آن پدرش در کودکی همیشه او را خانوم دکتر صدا می کرده.

آیا واقعا انتخاب تو و مدل ذهنی ای که در آن به زندگی نگاه می کنی حاصل تجارب خودت است و یا تزریقی که پدر و مادر یا اجتماع داشته اند ؟


به تو و به همه رضا های سرزمینم می گویم، برای ثروتمند شدن باید در هر رشته ای که هستیم ریسک بیشتری را تحمل کنیم. اما برای مفید بودن باید چه کاری انجام بدهیم ؟


رضا جانم، تو می توانی طرز درست کردن بیف استراگانوف را چه در شهید بهشتی و چه در دانشگاه آبدهی گیاهان دریایی یاد بگیری، آنچه که مهم است نحوه نگاه تو به زندگی و تعامل تو با آدم هاست. این مهم ترین عنصر زندگیمان برای خوشبختی است. هر چند برای یک پسر 18 ساله، بهشتی بودن یک افتخار بزرگ است. اما در سالهای بعدی زندگیت دیگر این رشته و یا نام دانشگاهت نیست که تو را به یدک خواهد کشید، بلکه شرافت، خوش نامی، تخصص و نگاه و تعاملت به زندگیست که تو را بزرگ خواهد کرد.

وقتی نمانده،

انتخاب کن که می خواهی بیف استراگانوفت را کجا و با چه آدم هایی درست کنی و بخوری ! امیدوارم نشود روزی که فقط با خوردن بیف در دانشگاه شهید بهشتی احساس خوشبختی کنی ! 

برای لحظه ای از خودت بپرس، چرا این شغل را انتخاب کردم ؟ چطور می توانم با آن خوشبخت باشم و چطور می توانم دنیای بهتری بسازم ؟

 

با تواضع

 

محمد یوسفی آرامش 


بیست و یکم شهریور ماه یک هزار و سیصد و نود و هفت - ساری 

چگونه در زندگی به آرامش برسیم ؟

چگونه در زندگی به آرامش برسیم ؟


نامه هایی به دختر نداشته ام


خورشید درخشان زندگی من،

سوفیا جانم.


در روزهایی از زندگی ام بخاطر اینکه برای بسیاری از مفاهیم اصلی زیستن تعریفی نداشتم، رنج می بردم.سوالات زیادی بودند که جوابی برای آنها پیدا نمی کردم و نمی توانستم آن ها را آن طور که باید درک کنم.این تجربیات برای همه آدمها در دوره های مختلفی از زندگیشان رخ می دهد؛ اما چیزی که در آن روزها به شدت مرا اذیت می کرد حس پوچی بود که نسبت به زندگی پیدا کرده بودم.شاید تو هم یک شب که در آیینه به چشم هایت خیره شده ای آن را احساس کنی.


حسی که  نمی توان آن را به راحتی  وصف کرد؛ لحظاتی هستند که احساس می کنی به هیچ چیزی در جهان تعلق نداری.به این فکر می کنی که چقدر به راحتی فنا پذیر هستی و در یک چشم به هم زدن می توانی فراموش شوی.این ها افکاری است که حداقل  برای یکبار هم که شده به سراغ آدم ها می آید. عده ای از آن فرار می کنند و افرادی هم هستند که با آن روبرو می شوند.حس  سنگینی خاصی تمامی  وجودت را فرا می گیرد و تو  فقط سعی می کنی که با کارهایی دیگر  خودت را سرگرم کنی؛ 


روزهای زیادی بودند که از این افکار  فرار کرده ام؛ اما یک روز بالاخره تصمیم جدی خودم را برای  رو در رو شدن با آنها گرفتم.از اینکه قرار است همیشه از حسی سنگین  فرار کنم خسته شده بودم.بالاخره باید شهامت آن را به دست می آوردم تا با آن رو در رو شوم و جوابی برایش پیدا کنم.وقتی جوان تر بودم به یاد دارم که همیشه به من گوشزد می کردند که نباید به این مسایل فکر کنم؛ چرا که فکر کردن به این مسایل برای دیوانه هاست؛ خوشحالم که هرگز  به این پند گوش ندادم و برای فرار از دنیای دیوانگان به این سوال ها فکر کردم. در کودکی به ما می گویند که نباید مثل دیگران رفتار کنیم.اگر  بچه های دیگر به چاه می افتند، آیا ما هم باید به چاه بیافتیم ؟ ؛اما داستان آنجا دردناک تر می شود که در بزرگسالی زیر گوشمان فریاد می زنند: 

" تو دیوانه ای، چرا مثل همه آدمها این کار رو انجام نمی دی". 


   این نامه ها را برای آن می نویسم تا به خوبی بدانی که در دنیا، تنها تو نیستی که سوالات بی جواب  زیادی در سرت داری.بلکه همه آدمها این سوالات را در ذهنشان 

داشته اند. تلاش کرده ام جواب هایی که یافته ام را برایت بنویسم، هر چند تو خود باید بسیاری از آنها را تجربه کنی.چرا که زندگی حاصل جواب های آماده ای که از دیگران گرفته ایم نیست.بلکه آن است که خودمان با تمام وجود در آغوش گرفته باشیم.


  مهم ترین درسی که در زندگی تجربه کرده ام؛ آن است که درست زمانی که تصمیم به انجام کاری جدی می گیریم، جهان آن را می شنود و آدم هایی که باید را سر راهمان قرار می دهد.سالهاست که با آگاهی به این قانون زندگی می کنم و حضور هر آدم جدیدی را یک تجربه شگرف و یک فرصت  درسی در لحظه حال و آینده می دانم. ( بیشتر برایم یک  معنا است تا یک مدل علمی ! ) 


درست زمانی که تصمیم گرفتم تا از حس پوچ و سنگین زندگی ام رهایی پیدا کنم، با مردی  به نام جهان آشنا شدم.او مربی تغییر و تحول من در زندگی شد.هر هفته هم را می دیدیم و درباره مسایل مهم زندگی صحبت می کردیم.حقایقی که من چون یک دستمال سفید در سرزمینی از مردگان گمش کرده بودم. جهان به من کمک می کرد تا به خودشناسی برسم و بتوانم  رسالت واقعی خودم در زندگی را پیدا کنم. 


یک روز به من گفت :


محمد، احساس می کنم که در زندگی آرامش نداری. می توانی آرامش را برای من تعریف کنی ؟


گفتم :

نه متاسفانه. تا به حال بهش فکر نکردم.


جهان لبخند زد، از همان لبخندهایی که شاید در تمام زندگی ات یکی دوبار ببینی.همان لبخندهایی که تا آخر عمر فراموششان نمی کنی و در لحظه جان دادن به عنوان یکی از تصاویر  زیبای زندگی لحظه ای تصورشان می کنی و با لبخندی بر لب چشم هایت را می بندی.


گفت :

پس، یک هفته فرصت داری تا جواب را برایم پیدا کنی.


بعد از آنکه جهان آن سوال را پرسید، تمامی فکر و ذهنم را درگیر خود کرد.خام بودم و تجربه زیادی از زندگی نداشتم.برای آدمی مثل من در آن لحظات پیدا کردن چنین جوابی بسیار سخت جلوه می کرد. همه اش راه می رفتم و از خودم می پرسیدم که " آرامش چیست ؟" ، " چرا من انسان خوشبختی نیستم ؟ ". دخترم، تو چطور. آیا انسان خوشبختی هستی ؟ چه چیزی باعث می شود که هدیه گرانبهای زندگی را دوست نداشته باشی ؟ 


تمرین هایی که جهان به من  واگذار می کرد را با جان و دل انجام می دادم؛ همه ما آدمها روزهایی را داریم که در آن برای تاثیرگذاری بر  شخص خاصی همه تلاشمان را می کنیم تا بهترین باشیم و او را نرنجانیم. آن شخص می تواند یک معشوقه، یک پدر ، یک معلم و یا هر کس دیگری باشد.به شکل  غیرقابل وصفی خنده دار است وقتی  تلاش می کنیم از خیلی از حس های خوب خودمان بزنیم تا بتوانیم بر روی دیگر آدمها تاثیر بگذاریم. آدمهایی که  کمتر از  چند  ثانیه بعد ما را در جدال واقعی زندگی فراموش خواهند کرد. 


برای خواندن ادامه متن، ادامه مطلب را بزنید. 






من محمد هستم، به احتمال زیاد اگر در سال 1804 میلادی به دنیا می آمدم، به نهضت ناپلِون بناپارت می پیوستم. ممکن بود حتی یک المانی باشم و در اوج تورم سال 1917 میلادی به دنیا بیایم و با پول هایی که پدرم از سر کار می آورد بادبادک درست کنم. چه کسی می داند ؟ شاید برای رهایی از سرنوشت شوم کمونیسم، هنگام فرار از برلین شرقی، برای رسیدن به معشوقه ام در آن سوی دیوار ها با شلیک سربازی روس کشته می شدم. شاید این متن را حدود نود سال پیش می نوشتم و توسط زیگموند فروید متهم می شدم به اتفاقی در کودکی ام و ارتباط آن با مرگ !

در هر حال، می توانستم هر محمدی به غیر از امروز باشم. اما الان، همین محمدی هستم که برای شما می نویسد، زندگی ام را دوست دارم. برای تک تک روزهایی که ساخته ام جنگیده ام، درک کردم که مهم ترین لحظات زندگیمان در گذرند، و مهم ترین کار و روز من در زندگی، همین کارهای کوچک فرداست. تلاش کردم که یاد بگیرم، به درستی تجربه کنم، بیاموزم و دنیای بهتری بسازم.


ممنونم که برای دوست کوچک خودتان وقت می گذارید و نوشته هایش را می خوانید.

دوستتان دارم

با تواضع

محمد
Designed By Erfan Powered by Bayan