وبسایت روزنوشت های محمد یوسفی آرامش

سخنران و معلم ارتباطات، بازرگان ایرانی و فعال سیاسی و اقتصادی

مسافر اشتباهی دانشگاه !

مسافر اشتباهی دانشگاه !

چرا نباید از رتبه ات احساس گناه کنی ؟

 (بحران کنکور در زندگی)


وقتی کم سن و سال تر بودم؛ پدرم همیشه می گفت :

 " یک زندگی بدون تلاش و اراده، زندگی ارزشمندی نخواهد بود".

 

پدرم درست می گفت؛ اما ما با هم بر سر یک موضوع بسیار مهم اختلاف داشتیم :

" تلاش برای چه چیزی ؟ "

من در روزهای نوجوانی، با خانواده ام سالهای سال مشکل داشتم که چرا باید برای چیزی به غیر از عشق و علاقه ام تلاش کنم ؟ من موفقیت را در یک سری داستان های مخصوص به خودش می دیدم و خانواده ام آن را در موفقیت تحصیلی و شکست شاخ های غول کنکور !

همیشه از خودم می پرسیدم، باید چیزی را دنبال کنم که خودم در اعماق قلبم دوست دارم و یا چیزی را که اکثریت جامعه می خواهد ؟ برای من گزینه اول صدق کرد و تصمیم گرفتم که برای رویاهای زندگی ام تلاش کنم.

 

این جمله های من، به معنی کم ارزش جلوه دادن تلاش آدم ها برای کنکور نیست. همه ما رویایی داریم، زندگی را در چیزی می یابیم و برای آن می جنگیم. این ارزشمند ترین کاری است که هر آدم می تواند در زندگی اش انجام دهد. این که رویاهایی که برایش مهم هستند را برای ساختن دنیایی بهتر دنبال کند. اما برای من آنچه که مهم است یک ارزش یابی درست است.

"آیا کنکور معیار و ارزش مناسبی برای یافتن توانایی ها و رویاهای من است ؟"

 

چطور این که من در زمانی محدود بتوانم به چند  ده سوال تستی در رقابت با صد ها هزار نفر  پاسخ بدهم، می تواند معیار مناسبی برای توانایی های اجرایی و عملی من باشد ؟

 

  من هیچ گاه رتبه یک شریف نبودم، اما رتبه های شریفی زیادی در کلاس های درس زندگی ام نشسته اند. من آدم های زیادی را از سرتاسر دنیا دیده ام، آدم هایی که هر یک در سیستم جغرافیایی خاص خود و خواسته های اجتماع معنا پیدا می کردند. با انسان های فرهیخته زیادی در سیستم های آموزشی مختلف دنیا به گفتگو نشسته ام و در هر یک از این سیستم ها یک اصطلاح مفهوم پردازی شده خوب را یافتم :

" هیچ چیز بد تر از آن نیست که آدمی در اختلاف بزرگ میان خواسته خود و خواسته اجتماع بماند".

 

کنکور یک رقابت است، رقابتی که در بسیاری از طیف ها عادلانه نیست. چه سهمیه ها، چه کلاس ها و کتاب های آموزشی و چه شیوه اجرایی آن هر کدام چند ده صفحه تحلیل و نقد هستند و در هر سطحی ناکام و ضعیف.

 

زندگی جنبه های مختلفی دارد، و من برای یافتن و چشیدن هر یک از این تجربه ها، بهای زیادی پرداخته ام. زندگی تلاش ما آدم ها برای معناست. معنای یکی خلاصه می شود در بردن در یک بازی فوتبال، برای کسی کسب مقام اول در مسابقات صخره نوردی است و برای کسی شاید موفقیت های مالی و برای کسی دیگرهم کنکور !

همه ما معنا و هدفی خواهیم داشت که برای رسیدن به آن تلاش کرده ایم. ممکن است رسیده باشیم و یا سخت ناکام مانده باشیم. ممکن است از شدت خوشحالی به هوا پریده باشیم و یک هورااا کشیده باشیم و یا چون من به افسردگی دچار شده باشیم و تا ماه ها با هیچ کسی یک کلمه حرف هم نزنیم.

 

بدی کنکور این است، کنکور قیفی است که اگر نتوانی از دریچه تنگ آن عبور کنی، توسط جامعه قضاوت خواهی شد به شکست، تلاش کم و ناکامی. من یاد گرفته ام که در زندگی بدون تلاش  انسانی مرده هستیم، اما مهم تر از تلاش معنا بخشیدن به آن تلاش است. اینکه من بدانم در یک تورنامتی شرکت کرده ان که یک میلیون شرکت کننده دارد و ممکن است با توجه به سهمیه ها نتوانم در رشته و دانشگاه مد نظرم قبول شوم.

همانطور که مثل من، ممکن است که خیلی ها قبول نشوند. گاهی اوقات بد نیست که با خودمان خلوت کنیم و ببینیم که آیا واقعا ما مسافر واقعی کنکور هستیم ؟ آیا مهارت ها و خواسته هایمان با رشته دانشگاهی مد نظرمان بر طرف می شود ؟

آیا من خودم بلیط فرست کلاس کنکور را خریده ام یا به زور خانواده ام اینجا هستم ؟ آیا توانایی های من تنها با دانشگاه بر طرف می شوند ؟

 

نمی خواهم شور بیل گیتس و استیو جابز بدهم که اوه اگر به دانشگاه نروی استیو جابز می شوی. نه عزیز من، اینجا ایران است و من الان که برای تو می نویسم دلار مرز یازده هزار تومان را رد کرده است و تهدیدی جدی برای ورشکستگی کامل بعضی از کسب و کار های من است. نه من نمی گویم که به دانشگاه نروی، نمی گویم که در کنکور شرکت نکنی، اما این را می گویم که به خروجی و نتیجه یک سیستم نگاه کنی. یه آدمهایی که سالها قبل از تو کنکور داده اند و ممکن است بی کار باشند، موفق و یا نا موفق !


برای خواندن ادامه متن، روی لینک ادامه مطلب کلیک کنید. 

معلم های ادبیات به بهشت نمی روند !

معلم های ادبیات به بهشت نمی روند !

در باب "آدم های تاثیرگذار زندگی"


  نوشتن، تنها نیرویی در عالم است که همیشه در برابر آن تسلیم هستم؛ امروز می خواهم از سرمنشا این نامه ها برایت بنویسم؛ از اینکه چطور در زندگی عاشق نوشتن شدم و تمامی این نامه ها را برایت نوشته ام. می خواهم از آدمهایی که در زندگیمان سبز می شوند و از ما به کلی انسانی  دیگر می سازند سخن بگویم.کمی طولانی است؛ اما تجربیاتی را در آن آورده ام که می تواند برایت جالب باشد. 


   با نگاه کردن به چشم هایش  به آرامش خاصی می رسیدم.آرام بود ، خیلی آرام ، به طوری که اگر در کنار مردگان می گذاشتندش نمی توانستی تشخیص بدهی که زنده است.در سیزده سالگی فکر می کردم  که فرشته است.همیشه آراسته بود،موهایی کم پشت داشت، اما همیشه آن را به سمت بالا شانه می کرد و گذر باد از موهایش،آشفتگی زیبایی را به او می بخشید،انگار آشفتگی هایش هم در آن روزها برایمان جذاب بود.

   کت، پیراهن ،شلوار پارچه ای و کفش. 


 به این سبک لباس می پوشید ، ترکیب کت سبز با چشمان سبزش زیبایی خاصی را به او هدیه می داد.



   رضا، معلمی است که همیشه تا  پایان زندگی ام او را در یاد و ذهنم حفظ خواهم کرد و برایش آرزوی خوشبختی می کنم. در مدرسه ای که هیچ کس به فکر تربیت بچه ها نبود، او با مهربانی تمام با بچه ها رفتار می کرد و تمام تلاشش را می کرد تا با شیوه ای متفاوت از ما انسانهای مفیدی بسازد .هنوز وقتی با هم کلاسی های دوران راهنمایی ام صحبت می کنم،رضا یوسف زاده جز معدود افرادی است که از او و تاثیراتش به نیکی یاد می کنند.

امروز آنقدر به هم نزدیک هستیم که رضا صدایش کنم ، رضا مثل باغبانی بود که با صبر و مهربانی  به من کمک کرد تا رشد کنم .

   در روزگاری که تمامی فکر ما بچه ها بازی بود او ما را با دنیای غیرقابل وصف ادبیات وعرفان آشنا کرد. دیوانه وار دوستش دارم. در دوران نوجوانی  ساعتها به او فکر می کردم ، یاد و خاطره اش همیشه به من آرامش می داد. هنوز هم صدای آرامش در گوشم می پیچد ، صدایی که هنوز هم برای من آرامش بخش ترین صدای دنیاست. 



  او سقراط زمانه من و هم مدرسه ای هایم بود . در کنار درس برایمان از ادب ، دانش ، فضیلت و داستان های اساطیری ایران می گفت . گاهی اوقات جایزه ساکت ماندمان داستان های امیر ارسلان نامدار بود و یا یک شعر زیبا از نظامی.



   صد برابر پولی که می گرفت کار می کرد، یک معلم واقعی بود . برای‌مان از اشعار مولوی، حافظ و سعدی می‌خواند.گویی شعر تمام زندگیش بود. 


خاکی بود ،لبخند جزیی از شخصیت همیشگی اش بود، وقتی  عصبانی می شد، به شکل غیرقابل وصفی خنده دار جلوه می کرد،هیچ میانه ای با اخم و بداخلاقی در این دنیا نداشت.به بچه ها اهمیت می داد و  به ما به عنوان یک انسان احترام می گذاشت.احترامی که با به دست آوردنش به وجد می آمدیم، خوشحال بودیم که کسی در این دنیا به وجود و خواسته های ما در جهان احترام می گذارد، همین کافی بود برای اینکه دوستش داشته باشیم. انگار ماموری از جانب خداوند بود تا به بچه ها کمک کند که استعداد های درونیشان را پیدا کنند. تاثیر شعرها و داستان هایش روی من به شدتی بود که در سیزده سالگی به دنبال کتاب های مولوی ، حافظ و سعدی بودم.باعث شد که عاشق شعر شوم، به طوری که نزدیک به 200 بیت از اشعار نظامی، نسیم شمال و ایرج میرزا را حفظ بودم .تمامی تلاشم را می کردم تا توجه اش را به خود جلب کنم.وقتی رضا مرا تایید می کرد لذت می بردم . هیچ شعری در کتاب ادبیات نمانده بود که حفظش نکرده باشم. 


برای خواندن ادامه متن، روی ادامه مطلب کلیک کنید.


سخنرانی در 33 کیلومتری جهنم !

سخنرانی در 33 کیلومتری جهنم !

در باب " مفهوم عجیب زندگی"


پاهایم سست شد، قلبم داشت از جایش کنده می شد؛ لب هام از فشارعصبی خندید و بدنم به لرزه افتاد. من بودم، با میکروفونی به دست و پیش رویم زنی که هر دو بچه اش را در یک آتش سوزی از دست داده بود، پدرش را هیچ وقت ندیده بود و مادر معتادش هم در زندگی چیزی جز زخم بر بدنش چیزی به یادگار نگذاشته بود. 


  من بودم و  زنی  که می خواست خودکشی کند. زنی که به پایان رسیده بود.روحی مرده در بدنی بود که حرف می زد. می دانی سوفیا، در این جور مواقع همیشه یک مرد ضعیف بوده ام. زنی با من درد و دل می کرد و من در حضور صدها نفر باید مراقب تک تک کلماتی که به کار می بردم باشم؛ هیچ وقت در زندگی ام آدمهایی که پیش رویت می نشینند و راهکارهای مسخره می دهند را درک نکرده ام. می دانی چرا ؟ چون هیچ وقت جای کس دیگری زندگی نکرده ایم. هیچ وقت  پا در پای کفش کس دیگری نگذاشته ایم. استادم جهان همیشه به من گوشزد می کرد که پیش از آن که کسی را سرزنش یا قضاوت کنم، برای لحظه ای به خودم هشدار بدهم که جای او نزیسته ام؛ اگر جای او بودم چه کار می کردم ؟! 



برایم عجیب بود که گاهی اوقات ادم ها از فرط درد و تنهایی به شهامتی خاص می رسند، شاید هم نامش را بتوان  جنون گذاشت و یا حماقت ! هر چه که هست  به آن زن اجازه داده بود تا پیش روی آدم های زیادی، بدون ترس از قضاوت شدن از مرگ سخن بگوید. 


   هیچ وقت به اندازه آن لحظه احساس ناتوانی نکرده ام. من هیچ گاه زن نبوده ام، هیچ وقت دو بار ازدواج نکرده ام، شاهد سوختن فرزندانم درآتش نبوده ام و مادری نداشته ام که هر روز مرا کتک بزند و بسوزاند. اشک در چشم هام جمع شده بود. تنها چیزی که از کودکی ام به خوبی به ارث برده ام خنده هایی عصبی است، اگرآن خنده ها را نداشتم نمی دانم که در آن  لحظه در جهان به چه چیزی پناه می بردم. خنده هایم همیشه دراین مواقع مرا قدرتمند جلوه می دهد. چشم هام را در چشم هاش گره زدم، برای لحظه ای احساس کردم که هیچ کس جز من و او در آن سالن سخنرانی نیست. آب دهانم را قورت دادم و شروع کردم : 

" تو انسان احمقی هستی که تا به حال خودکشی نکردی ". 


نمی دانستم که دقیقا دارم چه غلطی می کنم!. فقط می دانستم نباید کلیشه ای حرف بزنم. نباید کتاب گونه از زندگی بگویم و شعار بدهم. در آن لحظه احساس می کردم نیرویی در جهان مرا به سمتی می برد. 


قیافه اش دیدنی بود، جا خورده بود.انتظار نداشت مردی میان صدها نفر احمق خطابش کند. با قدرت بیشتری ادامه دادم : 

"اما  به اندازه غیر قابل وصفی  شجاع و با شهامتی. وجود آدم هایی مثل تو دنیا رو خیلی زیباتر کرده.آدم هایی که نماد واقعی قدرت، شهامت و پایداری ان " . 


"می دونی یکی از بزرگترین سوالاتی  که توی تمام زندگیم ذهنم رو به شدت درگیر کرده چیه ؟

اینکه واقعا موندن توی این دنیا  شجاعته یا رفتن ازش ؟"



سکوت کردم، می خواستم جمله ام تاثیری را که باید بگذارد. 




( تصویری از سخنرانی من در سالها پیش، جوان تر بودم، جویای نام و ناپخته - نام تصویر را در جستجوی خوشبختی گذاشته ام )


برای خواندن ادامه متن، روی ادامه مطلب کلیک کنید.


در رابطه با مفهوم عشق


در باب " عشق "

عشق،اقیانوسی است بی پایان؛دیگر هیچ ...


ماه تابان من، 

سوفیا جان،

    بی شک روزی در پستوی ذهن نا آرامت و تمامی سوال های بی جوابی که در آن داری، از من درباره  "عشق" خواهی پرسید و من به عنوان یک پدر چه جوابی می توانم به تو بدهم ؟! هنوز هم نمی دانم که در آن روز چه خواهم گفت؛ چرا که ما آدمها گاهی اوقات خود را غرق در چیزی می دانیم و سالها بعد متوجه می شویم که جز توهمات خودمان چیزی پیش رویمان نبوده است.



   خیلی اوقات از خودم درباره پدیده عشق می پرسم. واقعا عشق چیست ؟ برخورد دو روح با یکدیگر و یا اینکه آدمی حس خوبی به کسی در زندگی داشته باشد؟ به نظرت اصلا چیزی به اسم عشق وجود دارد و یا شاید ما آدمها  بالا و پایین شدن هورمون های بدنمان را در یک جسم سه و نیم لیتری با کلمه عجیبی به نام عشق تعبیر می کنیم ؟

 

    شاید تو هم  این را تجربه کرده ای. لحظاتی که از مدرسه به خانه بر می گشته ای شاید با پسری چشم در چشم شده باشی. مات و مبهوت برق چشم هایش شده باشی، بدنت به لرزه افتاده باشد و احساس کنی که نیرویی از جهان به درون جسم، روح و قلب تو با تمام قدرت ورود می کند.دخترم، به نظرت عشق حاصل شناخت است؟ یا در یک لحظه اتفاق می افتد ؟ اتفاقی زمینی است یا آسمانی ؟ 


  می خواهم که تو هم نظرت را در این باره بنویسی ، من نمی توانم به تو بگویم که عشق چیست؛اما توانایی آن را دارم که برایت بنویسم آن دقیقا چه چیزی نمی تواند باشد.


 " عشق چیست ؟". سوالی که در تمام زندگی ام در جستجویش بودم. می دانی دخترم، بعضی موقع ها زندگی به شکل غیر قابل وصفی مسخره است؛سالها به دنبال آنچه می گردیم که خود در پستوی قلب و وجودمان مخفی اش کرده بودیم و وقتی که بعد از سالها جواب آن سوالات را پیدا می کنیم متوجه می شویم که قادر به وصف آن نیستیم. گویا زبانمان را مهر زده باشند؛ تنها لبخند می زنیم، با دانستن جواب حال دلمان خوب است، خوشبخت و شادیم؛ اما نمی توانیم ذره ای از آن حقیقت و قطره دریای عشق را به کسی بگوییم. عشق چیزی نیست که بتوان آن را در کلمات وصف کرد. هر توصیفی درباره عشق ناقص است. حتی همین خطوطی که می خوانی. 



عشق،اقیانوسی بی پایان است. با هزاران بشکه قادر نخواهی  بود آن را کشف و پر کنی. هر چقدر با کشتی هایت جلوتر بروی راه بازگشت برایت غیر ممکن می شود، آرزوی بزرگترین انسانها این است که در این اقیانوس غرق شوند؛ غرق شدن در این اقیانوس خود ورود به مرحله ای جدید از آن است. هیچ کس نمی تواند عشق را آنطور که باید برای تو شرح دهد، چرا که خودت باید آن را با تمام وجودت زندگی کنی.عشق یک رابطه و اتفاق شیرین، تلخ و بی نظیر است. پستی و بلندی های بسیاری دارد. درد دارد، شادی دارد و خود تجربه ای شگرف است. نیرویی است قدرتمند در جهان که در میان تمامی کاینات در جریان است و هر کس  به اندازه ظرفیت خود از این اقیانوس می نوشد . بعضی ها چون آب در کف دست، لحظه ای گذرا این تجربه بی نظیر را می چشند؛ آدم هایی هستند که نعلبکی کوچکی در دست دارند، عده ای ظرف های سفالی، عده ای جام هایی  بزرگ و آدم هایی هم هستند که جز کینه و حسد چیزی در دل ندارند، آدم هایی که عشق و محبت را در  قلبشان کشته اند و روابط عاطفی را فارق از عشق و علاقه و محبت می بینند و آن را بسنده به یک رابطه جنسی می دانند.





  ما خود همان هستیم که به جهان هدیه می دهیم، اگر عشق بورزیم، عشق به ما باز می گردد و اگر بذر کینه و نفرت بکاریم، باز هم همان خواهد شد. نمی دانم متوجه شده ای که از چه نیرویی برایت می نویسم یا نه، اما مطمینم که بارها آن را زندگی کرده ای. درست در همان لحظه هایی که در زندگی ات  کسی را بوسیده ای، همان لحظاتی که در زندگی چشم هایت را بسته ای و احساس کرده ای ضربان قلبت به شدت می تپد و قلبت دارد از جایش در می آید. لحظاتی که احساس کرده ای به نیرویی عظیم در این جهان  تعلق داری و روحی در تو دمیده شده است و ... . 


   سوفیا جانم، فراموش نکن که عشق هم مثل خیلی از چیزها بدل هایی دارد. نکند در بازی زندگی اسیر عشق نما ها و بدل ها شوی. روح بی نظیرت را به بازی آن ها بسپاری که خوب بلدند بازیگر تقلبی زمین عشق باشند.مراقب باش که اسیر بازی هورمون های آدمی نشوی و با شنیدن یک مشت حرف های قشنگ به این فکر نکنی که مرد رویاهایت را یافته ای. نازنینم، در زندگی خوب یاد می گیری که آدمها همیشه به زیبایی حرف هایشان نیستند.خوب درک خواهی کرد که زمان همه چیز را در زندگی به ما اثبات خواهد کرد.نمی گویم که به آدمها اعتماد نکن.نمی گویم که هیچ فرصتی به آدم ها برای ظهور در زندگی ات نده؛ اما هیچ گاه بی گدار به آب نزن.چرا که بعضی تجربه ها در زندگی هستند که اثرات طولانی مدتی را بر ما آدمها به جای می گذارند. اگر روزی  خودت را در زندگی گرفتار بازیگران تقلبی عشق یافتی، بدون هیچ وحشتی خودت را نجات بده.بعضی آدمها فکر می کنند که گذشت زمان می تواند همه چیز را تغییر دهد؛ اما فراموش نکن برای کسی که قلبی از سنگ در سینه دارد، زمان مفهوم مسخره ای بیش نیست و با ماندن در آن باتلاق تنها جوانی ات را نابود می کنی. 


در دنیایی از تنهایی، یافتن آدمی که خصوصیات کلی خواسته های  ما را داشته باشد، دستاوردی بزرگ است. می دانی سوفیا جان، عشق پیچیدگی خاصی در روان و فکر ما دارد. ما با توجه به آنچه که زندگی کرده ایم عاشق می شویم و به کسی ابراز علاقه می کنیم. کسی ممکن است زندگی نداشته اش را در عشق آینده اش بجوید و یا بخواهد کمبود های زندگی فعلیش را بر دوش کسی که دوستش دارد بیاندازد، ذهن ما  بی دلیل خودش را در دام عشق نمی بیند. گاهی ما توهم عشق می زنیم و گمان می بریم که از تمام وجود عاشق شده ایم. گاهی ممکن است به دنبال کسی باشیم که شبیه و یا متضاد پدرمان است. می دانی سوفیا جان. ما در ناخودآگاه خودمان معیار هایی داریم که با توجه به آنها به کسی علاقه مند می شویم و شاید خودمان هیچ وقت دلیل آن را متوجه نشویم.


عشق،هرگز با استرس همراه نیست.عشق آن نیست که با گدایی به دست بیاید.تجربه ای آزاد و رهاست.آن است که به هیچ زنجیری بسته نیست.اعتماد در سر تا سر آن پدیدار است.دخترم، تو خود خوب می دانی، چیزی که گدایی شود هرگز ارزشی نخواهد داشت. بخاطر داشته باش بعضی تجارب زمینی مکمل آن هستند تا ما را به عشق واقعی  هستی برسانند.از هر آنچه که به تکامل تو در زندگی کمک می کند با جان و دل استقبال کن.


زندگی تجربه ای است سخت و دشوار، به بازی ای می ماند که باید آن را به پایان ببری، می توانی مثل خیلی ها خودت را ببازی و بی عشق آن را به پایان ببری. یا با تمام وجود و انگیزه ات با شور و عشق پیش بروی و این بازی را به بهترین شکل ممکن تمام کنی. هر چند تمام کردن توصیفی غلط است از یک زندگی بی پایان، عشق تمام  نمی شود. عشق گرداگرد جهانیان و کاینات می گردد، از قلب دختری جوان به مردی میانسال، از میان برگ های درخت بلوطی در جنگل های اسکاندیناوری به جوش و خروش رودی روان در کالیفرنیا. عشق نمی میرد، از قلبی به قلب دیگر ، از روح و وجودی به دیگری در جریان است و روزی که نتوانی در این گردش قرار بگیری، به این باور برس که مدتهاست مرده ای . حتی اگر نفس بکشی، راه بروی، سخن بگویی و یا بخندی. یقیین داشته باش  مدتهاست که از درون مرده ای. برای عاشق ماندن، عشق بورز، به هر آنچه که پیش رویت است. تنه درختان را لمس کن.بگذار باد با موهایت عشق بازی کند، لب هایت را بر لب های دریا ها بگذار. به دوستانت محبت داشته باش، دشمنانت را دوست داشته باش. فراموش نکن  شاید در زندگی بسیاری موافق با ما نباشند و کینه ای در دل داشته باشند، اما این دلیلی منطقی نیست که ما هم چون آنها باشیم. آنها بذر بدی در دل  کاشته اند و کینه می ورزند؛ اما تو بذرعشق و دوستی در دلت بکار.امیدوارم که در اقیانوس عشق غرق شوی و همواره چون تمام کاینات در گردش عشق باشی... 


عشق آن نیست که به زبان بیاید، آن است که با گوش هایت ببنی و با چشم هایت بشنوی ... .


   خود تجربه ای است شگرف و بی حد و مرز...


  • نظرات [ ۰ ]

چگونه در زندگی به آرامش برسیم ؟

چگونه در زندگی به آرامش برسیم ؟


نامه هایی به دختر نداشته ام


خورشید درخشان زندگی من،

سوفیا جانم.


در روزهایی از زندگی ام بخاطر اینکه برای بسیاری از مفاهیم اصلی زیستن تعریفی نداشتم، رنج می بردم.سوالات زیادی بودند که جوابی برای آنها پیدا نمی کردم و نمی توانستم آن ها را آن طور که باید درک کنم.این تجربیات برای همه آدمها در دوره های مختلفی از زندگیشان رخ می دهد؛ اما چیزی که در آن روزها به شدت مرا اذیت می کرد حس پوچی بود که نسبت به زندگی پیدا کرده بودم.شاید تو هم یک شب که در آیینه به چشم هایت خیره شده ای آن را احساس کنی.


حسی که  نمی توان آن را به راحتی  وصف کرد؛ لحظاتی هستند که احساس می کنی به هیچ چیزی در جهان تعلق نداری.به این فکر می کنی که چقدر به راحتی فنا پذیر هستی و در یک چشم به هم زدن می توانی فراموش شوی.این ها افکاری است که حداقل  برای یکبار هم که شده به سراغ آدم ها می آید. عده ای از آن فرار می کنند و افرادی هم هستند که با آن روبرو می شوند.حس  سنگینی خاصی تمامی  وجودت را فرا می گیرد و تو  فقط سعی می کنی که با کارهایی دیگر  خودت را سرگرم کنی؛ 


روزهای زیادی بودند که از این افکار  فرار کرده ام؛ اما یک روز بالاخره تصمیم جدی خودم را برای  رو در رو شدن با آنها گرفتم.از اینکه قرار است همیشه از حسی سنگین  فرار کنم خسته شده بودم.بالاخره باید شهامت آن را به دست می آوردم تا با آن رو در رو شوم و جوابی برایش پیدا کنم.وقتی جوان تر بودم به یاد دارم که همیشه به من گوشزد می کردند که نباید به این مسایل فکر کنم؛ چرا که فکر کردن به این مسایل برای دیوانه هاست؛ خوشحالم که هرگز  به این پند گوش ندادم و برای فرار از دنیای دیوانگان به این سوال ها فکر کردم. در کودکی به ما می گویند که نباید مثل دیگران رفتار کنیم.اگر  بچه های دیگر به چاه می افتند، آیا ما هم باید به چاه بیافتیم ؟ ؛اما داستان آنجا دردناک تر می شود که در بزرگسالی زیر گوشمان فریاد می زنند: 

" تو دیوانه ای، چرا مثل همه آدمها این کار رو انجام نمی دی". 


   این نامه ها را برای آن می نویسم تا به خوبی بدانی که در دنیا، تنها تو نیستی که سوالات بی جواب  زیادی در سرت داری.بلکه همه آدمها این سوالات را در ذهنشان 

داشته اند. تلاش کرده ام جواب هایی که یافته ام را برایت بنویسم، هر چند تو خود باید بسیاری از آنها را تجربه کنی.چرا که زندگی حاصل جواب های آماده ای که از دیگران گرفته ایم نیست.بلکه آن است که خودمان با تمام وجود در آغوش گرفته باشیم.


  مهم ترین درسی که در زندگی تجربه کرده ام؛ آن است که درست زمانی که تصمیم به انجام کاری جدی می گیریم، جهان آن را می شنود و آدم هایی که باید را سر راهمان قرار می دهد.سالهاست که با آگاهی به این قانون زندگی می کنم و حضور هر آدم جدیدی را یک تجربه شگرف و یک فرصت  درسی در لحظه حال و آینده می دانم. ( بیشتر برایم یک  معنا است تا یک مدل علمی ! ) 


درست زمانی که تصمیم گرفتم تا از حس پوچ و سنگین زندگی ام رهایی پیدا کنم، با مردی  به نام جهان آشنا شدم.او مربی تغییر و تحول من در زندگی شد.هر هفته هم را می دیدیم و درباره مسایل مهم زندگی صحبت می کردیم.حقایقی که من چون یک دستمال سفید در سرزمینی از مردگان گمش کرده بودم. جهان به من کمک می کرد تا به خودشناسی برسم و بتوانم  رسالت واقعی خودم در زندگی را پیدا کنم. 


یک روز به من گفت :


محمد، احساس می کنم که در زندگی آرامش نداری. می توانی آرامش را برای من تعریف کنی ؟


گفتم :

نه متاسفانه. تا به حال بهش فکر نکردم.


جهان لبخند زد، از همان لبخندهایی که شاید در تمام زندگی ات یکی دوبار ببینی.همان لبخندهایی که تا آخر عمر فراموششان نمی کنی و در لحظه جان دادن به عنوان یکی از تصاویر  زیبای زندگی لحظه ای تصورشان می کنی و با لبخندی بر لب چشم هایت را می بندی.


گفت :

پس، یک هفته فرصت داری تا جواب را برایم پیدا کنی.


بعد از آنکه جهان آن سوال را پرسید، تمامی فکر و ذهنم را درگیر خود کرد.خام بودم و تجربه زیادی از زندگی نداشتم.برای آدمی مثل من در آن لحظات پیدا کردن چنین جوابی بسیار سخت جلوه می کرد. همه اش راه می رفتم و از خودم می پرسیدم که " آرامش چیست ؟" ، " چرا من انسان خوشبختی نیستم ؟ ". دخترم، تو چطور. آیا انسان خوشبختی هستی ؟ چه چیزی باعث می شود که هدیه گرانبهای زندگی را دوست نداشته باشی ؟ 


تمرین هایی که جهان به من  واگذار می کرد را با جان و دل انجام می دادم؛ همه ما آدمها روزهایی را داریم که در آن برای تاثیرگذاری بر  شخص خاصی همه تلاشمان را می کنیم تا بهترین باشیم و او را نرنجانیم. آن شخص می تواند یک معشوقه، یک پدر ، یک معلم و یا هر کس دیگری باشد.به شکل  غیرقابل وصفی خنده دار است وقتی  تلاش می کنیم از خیلی از حس های خوب خودمان بزنیم تا بتوانیم بر روی دیگر آدمها تاثیر بگذاریم. آدمهایی که  کمتر از  چند  ثانیه بعد ما را در جدال واقعی زندگی فراموش خواهند کرد. 


برای خواندن ادامه متن، ادامه مطلب را بزنید. 






معنای زندگی


زندگی چیست ؟ 



شاید دهلی، آگرا ، بمبیی و یا جایپور !

شاید هم یک جایی بین اسلام آباد و کراچی ! 

و یا یک جایی کنار دریاچه آگادیر مراکش و گنداب های مرده مومباس کنیا !


هر جا که هست، گرما تا به جانشان رسوخ کرده. پسرک در نقش شاه محمود افغانستان، سرمست با لباس گله گشاد خود و خوشحال از سرمای سوزناک بستنی یخی  در عمق دندان هایش. 


اسانس پرتقال در بزاق دهانش که سرمستی طعم شراب های ناب آشوکا را برایش تحفه می آورد. 



دخترک، در گرمای  چهل و هفت درجه برای لحظه ای فارغ از دنیای دروغین آدمها به رویای قرمز تیره مری پرستون کرفت می نگرد. 

رویایی که پس از گذشت. دویست سال روشن ماند و داغ خوردن بستنی تمشک را در حکومت آنتی فمینیستی بر دل دختر نگذاشت. 


دخترک فارغ از جنگ های دنیا، بی خبر از بدی حاکم بر دوردست ها. بدون شناختن پوتین، ترامپ، مکرون و عبدالعزیز آل سعود. با خوشبختی تمام خیره به شاهکار یک کارگاه دسته چندم پاکستانی است. 


و به راستی زندگی چیست ؟ 


چیزی به غیر از لذت آب‌‌ شدن یک زندگی یخی در دهانمان ؟ 


با تواضع 


محمد یوسفی آرامش

  • نظرات [ ۰ ]

ادموند، نگهبان باغ بهشت !

ادموند، نگهبان فراموشکار باغ بهشت !

در باب " محکومیت آدمها به تنهایی" 


    سالها پیش در روزهایى که تنها یازده سال داشتم؛ از مسیر خاصى به مدرسه مى رفتم. از خانه تا مدرسه چیزى نزدیک به ده الی یازده کیلومتر بود و من تمامى این مسیر را پیاده طى مى کردم .


برخلاف دیگر دوستانم،علاقه ای به سرویس های مدرسه نداشتم و یا بهتر است اعتراف کنم برای ماهایی که جز بچه های جنوب شهر بودیم، چنین چیزهایی ساده و مسخره جلوه می کرد.یک گروه از بچه های محل جمع شده بودیم و با هم با تفریحات مختلف مسیر را طی می کردیم. در آن سالها بى حد و مرز خوشبخت بودم. چیز زیادی از زندگی نمی دانستم، همه چیز را با چشم های جهان بینی کودکی می دیدم و قادر به درک بسیاری از حقایق حاکم بر جهان نبودم. با کارهای ساده خوشبخت بودم و از زندگی لذت می بردم.شاید برای تو هم روزی  اتفاق بیافتد. 


دخترم، آدمها  بعضی موقع ها نمی فهمند که در گذر روزهای زندگی چطورناگهان بزرگ شده اند. یکی از نشانه های بزرگ شدن آن است که آدمها از خوشی های کوچک زندگی کمتر لذت می برند، درگیر زندگی آدم بزرگ ها می شویم و هدف  اصلی  زندگی را که رشد کردن و شاد بودن است از یاد می بریم؛ در گذر زندگی در دنیای آدم بزرگ ها غرق می شویم و رسالت واقعیمان را فراموش می کنیم. 



( نام پیرمرد، نیکولای است. از خلافکاران طرد شده سیبری، تصویر را از صفحه جهانگرد ایرانی، 2charkheran 

گرفته ام. با کلیک بر ادامه مطلب می توانید ادامه این داستان را بخوانید.)

من محمد هستم، به احتمال زیاد اگر در سال 1804 میلادی به دنیا می آمدم، به نهضت ناپلِون بناپارت می پیوستم. ممکن بود حتی یک المانی باشم و در اوج تورم سال 1917 میلادی به دنیا بیایم و با پول هایی که پدرم از سر کار می آورد بادبادک درست کنم. چه کسی می داند ؟ شاید برای رهایی از سرنوشت شوم کمونیسم، هنگام فرار از برلین شرقی، برای رسیدن به معشوقه ام در آن سوی دیوار ها با شلیک سربازی روس کشته می شدم. شاید این متن را حدود نود سال پیش می نوشتم و توسط زیگموند فروید متهم می شدم به اتفاقی در کودکی ام و ارتباط آن با مرگ !

در هر حال، می توانستم هر محمدی به غیر از امروز باشم. اما الان، همین محمدی هستم که برای شما می نویسد، زندگی ام را دوست دارم. برای تک تک روزهایی که ساخته ام جنگیده ام، درک کردم که مهم ترین لحظات زندگیمان در گذرند، و مهم ترین کار و روز من در زندگی، همین کارهای کوچک فرداست. تلاش کردم که یاد بگیرم، به درستی تجربه کنم، بیاموزم و دنیای بهتری بسازم.


ممنونم که برای دوست کوچک خودتان وقت می گذارید و نوشته هایش را می خوانید.

دوستتان دارم

با تواضع

محمد
Designed By Erfan Powered by Bayan