وبسایت روزنوشت های محمد یوسفی آرامش

معلم کوچک زندگی و ارتباطات

در باب قدرت زن بودن ( روز زن )

در باب "قدرت زن بودن"


به مناسبت روز زن 


نامه به دخترم سوفیا



در روزهایی دور، یکی از جالب ترین کارها و تمرین هایی که همیشه انجام می دادم این بود که با جهان گوشه ای می نشستیم و خودمان را جای دیگر آدمها می گذاشتیم . ساعتها تلاش می کردیم از دیدگاه آدمهای متفاوت به زندگی نگاه کنیم و با این کار سعی می کردیم کنش و واکنش آدم‌ها را درک کنیم. گاهی اوقات با اطلاعات اندکی که داشتیم خودمان را جای دوستان مشترک‌مان می‌گذاشتیم و گاهی اوقات هم جای آدمهایی که درآن روز می دیدیم.


   من با تمرین‌های به ظاهر ساده او توانستم از آدم‌ها اطلاعات زیادی کسب کنم. موفق شدم رفتار خودم را راحت تر کنترل کنم و از رفتار دیگران نرنجم. ساعت ها به جای یک پدر به زندگی نگاه کرده ایم. لحظاتی به جای یک فرزند و لحظاتی هم به جای یک راننده تاکسی که بخاطر بسته شدن محکم در می‌خواست با ما دعوا کند. من روزها زن بودن را با این نگرش تجربه کرده ام. زمان هایی  بوده که خودم را به جای مادرم گذاشته ام و تلاش کرده ام که از جهان بینی او به دنیا نگاه کنم.


راستش را بخواهی، زمانی که می خواستم این نوشته را بنویسم کمی دو دل بودم. به این فکر می کردم که شاید نتوانم درون مایه ای را که می خواهم به خوبی انتقال دهم. نگران این بودم که شاید تو بگویی که بابا، چطور یک مرد می تواند از ژرفای یک زن بنویسد ؟ و من چه جوابی می توانم در این باره بدهم ؟! چیزی که حقیقت دارد این است که من هیچ وقت نمی توانم آن طور که باید قدرت زن بودن را درک کنم، چرا که هرگز با تک تک سلول هایم آن را زندگی نکرده ام؛ اما می توانم جهان بینی کوچک خودم را در این باره برایت بنویسم. می توانم حداقل برای یک بار هم که شده تلاش کنم.


 جهان همیشه می گفت،  دیدن جهان هستی از جهان بینی آدم های دیگر به خصوص از جهان بینی یک زن زیبایی خاصی دارد. آن روزها قادر به درک این مسئله نبودم؛ اما بعد ها این نگرش تبدیل به یکی از تفریحات زندگی من شد. تفریحی که باعث می شد به اطرافیانم احترام بیشتری بگذارم و کیفیت ارتباطاتم را  بالاتر ببرم. 


   همین نگرش ساده بود که در بسیاری از لحظات زندگی به کمکم آمد؛ همین نگرش بود که باعث شد لحظه ای که یکی از مخاطبینم در همایشی شروع به توهین کردن به من کرد، پیشانی اش را ببوسم و یا وقتی با یکی از نزدیکانم  تصادف کردیم؛ با راننده مقابل برویم در گوشه ای بنشینیم و کباب بخوریم. همین نگرش بود که باعث شد در بدترین لحظات زندگی ام رابطه ام با خانواده ام را به بهترین شکل ممکن مدیریت کنم و کمی زندگی واقعی را تجربه. 


 و امروز می خواهم با همین نگرش کمی از قدرت زن بودن برایت بنویسم، 


سوفیای عزیزم.

 می خواهم تابو های مسخره ای را که ساخته ایم بشکنم و از زیبایی دنیای غیر قابل وصفی به نام زن بگویم . از وقتی که با پدیده ای به نام زن آشنا شده ام جهان بینی ام کاملا  تغییر کرده. کتاب های زیادی از زنان خوانده ام. دوره های روانشناسی طولانی ای را گذرانده ام. دوستان صمیمی زیادی داشته ام و با اندیشمندان بسیاری به بحث و جدال نشسته ام. زن ها خارق العاده ترین و زیباترین موجودات روی کره زمین اند. بدون اغراق معتقدم که رنگین کمان، جنگل ،کوه ،آبشار ،دریا و باران پدیده های زیبایی هستند؛ اما جهان هستی ، بخشی از زیبایی اش را مدیون وجود داشتن پدیده ای به نام زن است . باید زن باشی تا بتوانی به زندگی با دیدگاهی دیگر نگاه کنی. باید دردهای یک زن را تجربه کنی تا بعد بتوانی از زن بودن حرف بزن. زن بودن جرئت می خواهد ،جرئتی که من هیچ وقت به عنوان یک مرد نداشته ام .جرئت می خواهد که چند روز از شدت درد به خودت بپیچی. شهامت می خواهد که درد داشته باشی اما هیچ حرفی نزنی ، تنها بالشت را در آغوشت بگیری و آرام دردت را در درونت نگاه داری. پزشکان می گویند یک درد غیر قابل وصف را هنگام تولد زیباترین هدیه زندگی ات تجربه می کنی. زن بودن زیباست. وقتی که می توانی وسیله ای باشی برای به دنیا آوردن هدیه پروردگار و اینکه خلقتی جدید را از بدنت وارد جهان هستی کنی. زن بودن زیباست وقتی که بتوانی مادر باشی و ریسک پذیرفتن بزرگ کردن یک  کودک را بپذیری. باید مادر باشی  تا بدانی ساعت  سه صبح بیدار ماندن بخاطر فرزندت یعنی چه. باید مادر باشی تا بتوانی معنای  واقعی عشق را بفهمی و درک کنی که حال تمامی هستی تو ،فرزندت است.همه خوشی های دوران مجردیت را رها می کنی برای پرورش یک مسئولیت بزرگ همه تلاشت را می کنی.



  زن بودن زیباست، زن بودن بی نظیر است. آن ها که می توانند این روح زیبا و احساسات بی نظیرش را به بازی بگیرند مرا به وحشت می اندازند. باید زن باشی تا لذت تایید شدن و دیده شدن را بفهمی .باید زن باشی تا وقتی همسرت تو را در آغوش می گیرد زیباترین حس جهان را تجربه کنی.تنها یک زن می تواند معنای کلمه " دوستت دارم " را بفهمد! 

برای یک زن،" دوستت دارم "  یک رمان با عنوان "خوشبختی " است. 





برای خواندن ادامه متن، بر روی ادامه مطلب کلیک کنید.

سخنرانی در 33 کیلومتری جهنم !

سخنرانی در 33 کیلومتری جهنم !

در باب " مفهوم عجیب زندگی"


پاهایم سست شد، قلبم داشت از جایش کنده می شد؛ لب هام از فشارعصبی خندید و بدنم به لرزه افتاد. من بودم، با میکروفونی به دست و پیش رویم زنی که هر دو بچه اش را در یک آتش سوزی از دست داده بود، پدرش را هیچ وقت ندیده بود و مادر معتادش هم در زندگی چیزی جز زخم بر بدنش چیزی به یادگار نگذاشته بود. 


  من بودم و  زنی  که می خواست خودکشی کند. زنی که به پایان رسیده بود.روحی مرده در بدنی بود که حرف می زد. می دانی سوفیا، در این جور مواقع همیشه یک مرد ضعیف بوده ام. زنی با من درد و دل می کرد و من در حضور صدها نفر باید مراقب تک تک کلماتی که به کار می بردم باشم؛ هیچ وقت در زندگی ام آدمهایی که پیش رویت می نشینند و راهکارهای مسخره می دهند را درک نکرده ام. می دانی چرا ؟ چون هیچ وقت جای کس دیگری زندگی نکرده ایم. هیچ وقت  پا در پای کفش کس دیگری نگذاشته ایم. استادم جهان همیشه به من گوشزد می کرد که پیش از آن که کسی را سرزنش یا قضاوت کنم، برای لحظه ای به خودم هشدار بدهم که جای او نزیسته ام؛ اگر جای او بودم چه کار می کردم ؟! 



برایم عجیب بود که گاهی اوقات ادم ها از فرط درد و تنهایی به شهامتی خاص می رسند، شاید هم نامش را بتوان  جنون گذاشت و یا حماقت ! هر چه که هست  به آن زن اجازه داده بود تا پیش روی آدم های زیادی، بدون ترس از قضاوت شدن از مرگ سخن بگوید. 


   هیچ وقت به اندازه آن لحظه احساس ناتوانی نکرده ام. من هیچ گاه زن نبوده ام، هیچ وقت دو بار ازدواج نکرده ام، شاهد سوختن فرزندانم درآتش نبوده ام و مادری نداشته ام که هر روز مرا کتک بزند و بسوزاند. اشک در چشم هام جمع شده بود. تنها چیزی که از کودکی ام به خوبی به ارث برده ام خنده هایی عصبی است، اگرآن خنده ها را نداشتم نمی دانم که در آن  لحظه در جهان به چه چیزی پناه می بردم. خنده هایم همیشه دراین مواقع مرا قدرتمند جلوه می دهد. چشم هام را در چشم هاش گره زدم، برای لحظه ای احساس کردم که هیچ کس جز من و او در آن سالن سخنرانی نیست. آب دهانم را قورت دادم و شروع کردم : 

" تو انسان احمقی هستی که تا به حال خودکشی نکردی ". 


نمی دانستم که دقیقا دارم چه غلطی می کنم!. فقط می دانستم نباید کلیشه ای حرف بزنم. نباید کتاب گونه از زندگی بگویم و شعار بدهم. در آن لحظه احساس می کردم نیرویی در جهان مرا به سمتی می برد. 


قیافه اش دیدنی بود، جا خورده بود.انتظار نداشت مردی میان صدها نفر احمق خطابش کند. با قدرت بیشتری ادامه دادم : 

"اما  به اندازه غیر قابل وصفی  شجاع و با شهامتی. وجود آدم هایی مثل تو دنیا رو خیلی زیباتر کرده.آدم هایی که نماد واقعی قدرت، شهامت و پایداری ان " . 


"می دونی یکی از بزرگترین سوالاتی  که توی تمام زندگیم ذهنم رو به شدت درگیر کرده چیه ؟

اینکه واقعا موندن توی این دنیا  شجاعته یا رفتن ازش ؟"



سکوت کردم، می خواستم جمله ام تاثیری را که باید بگذارد. 




( تصویری از سخنرانی من در سالها پیش، جوان تر بودم، جویای نام و ناپخته - نام تصویر را در جستجوی خوشبختی گذاشته ام )


برای خواندن ادامه متن، روی ادامه مطلب کلیک کنید.


در رابطه با مفهوم عشق


در باب " عشق "

عشق،اقیانوسی است بی پایان؛دیگر هیچ ...


ماه تابان من، 

سوفیا جان،

    بی شک روزی در پستوی ذهن نا آرامت و تمامی سوال های بی جوابی که در آن داری، از من درباره  "عشق" خواهی پرسید و من به عنوان یک پدر چه جوابی می توانم به تو بدهم ؟! هنوز هم نمی دانم که در آن روز چه خواهم گفت؛ چرا که ما آدمها گاهی اوقات خود را غرق در چیزی می دانیم و سالها بعد متوجه می شویم که جز توهمات خودمان چیزی پیش رویمان نبوده است.



   خیلی اوقات از خودم درباره پدیده عشق می پرسم. واقعا عشق چیست ؟ برخورد دو روح با یکدیگر و یا اینکه آدمی حس خوبی به کسی در زندگی داشته باشد؟ به نظرت اصلا چیزی به اسم عشق وجود دارد و یا شاید ما آدمها  بالا و پایین شدن هورمون های بدنمان را در یک جسم سه و نیم لیتری با کلمه عجیبی به نام عشق تعبیر می کنیم ؟

 

    شاید تو هم  این را تجربه کرده ای. لحظاتی که از مدرسه به خانه بر می گشته ای شاید با پسری چشم در چشم شده باشی. مات و مبهوت برق چشم هایش شده باشی، بدنت به لرزه افتاده باشد و احساس کنی که نیرویی از جهان به درون جسم، روح و قلب تو با تمام قدرت ورود می کند.دخترم، به نظرت عشق حاصل شناخت است؟ یا در یک لحظه اتفاق می افتد ؟ اتفاقی زمینی است یا آسمانی ؟ 


  می خواهم که تو هم نظرت را در این باره بنویسی ، من نمی توانم به تو بگویم که عشق چیست؛اما توانایی آن را دارم که برایت بنویسم آن دقیقا چه چیزی نمی تواند باشد.


 " عشق چیست ؟". سوالی که در تمام زندگی ام در جستجویش بودم. می دانی دخترم، بعضی موقع ها زندگی به شکل غیر قابل وصفی مسخره است؛سالها به دنبال آنچه می گردیم که خود در پستوی قلب و وجودمان مخفی اش کرده بودیم و وقتی که بعد از سالها جواب آن سوالات را پیدا می کنیم متوجه می شویم که قادر به وصف آن نیستیم. گویا زبانمان را مهر زده باشند؛ تنها لبخند می زنیم، با دانستن جواب حال دلمان خوب است، خوشبخت و شادیم؛ اما نمی توانیم ذره ای از آن حقیقت و قطره دریای عشق را به کسی بگوییم. عشق چیزی نیست که بتوان آن را در کلمات وصف کرد. هر توصیفی درباره عشق ناقص است. حتی همین خطوطی که می خوانی. 



عشق،اقیانوسی بی پایان است. با هزاران بشکه قادر نخواهی  بود آن را کشف و پر کنی. هر چقدر با کشتی هایت جلوتر بروی راه بازگشت برایت غیر ممکن می شود، آرزوی بزرگترین انسانها این است که در این اقیانوس غرق شوند؛ غرق شدن در این اقیانوس خود ورود به مرحله ای جدید از آن است. هیچ کس نمی تواند عشق را آنطور که باید برای تو شرح دهد، چرا که خودت باید آن را با تمام وجودت زندگی کنی.عشق یک رابطه و اتفاق شیرین، تلخ و بی نظیر است. پستی و بلندی های بسیاری دارد. درد دارد، شادی دارد و خود تجربه ای شگرف است. نیرویی است قدرتمند در جهان که در میان تمامی کاینات در جریان است و هر کس  به اندازه ظرفیت خود از این اقیانوس می نوشد . بعضی ها چون آب در کف دست، لحظه ای گذرا این تجربه بی نظیر را می چشند؛ آدم هایی هستند که نعلبکی کوچکی در دست دارند، عده ای ظرف های سفالی، عده ای جام هایی  بزرگ و آدم هایی هم هستند که جز کینه و حسد چیزی در دل ندارند، آدم هایی که عشق و محبت را در  قلبشان کشته اند و روابط عاطفی را فارق از عشق و علاقه و محبت می بینند و آن را بسنده به یک رابطه جنسی می دانند.





  ما خود همان هستیم که به جهان هدیه می دهیم، اگر عشق بورزیم، عشق به ما باز می گردد و اگر بذر کینه و نفرت بکاریم، باز هم همان خواهد شد. نمی دانم متوجه شده ای که از چه نیرویی برایت می نویسم یا نه، اما مطمینم که بارها آن را زندگی کرده ای. درست در همان لحظه هایی که در زندگی ات  کسی را بوسیده ای، همان لحظاتی که در زندگی چشم هایت را بسته ای و احساس کرده ای ضربان قلبت به شدت می تپد و قلبت دارد از جایش در می آید. لحظاتی که احساس کرده ای به نیرویی عظیم در این جهان  تعلق داری و روحی در تو دمیده شده است و ... . 


   سوفیا جانم، فراموش نکن که عشق هم مثل خیلی از چیزها بدل هایی دارد. نکند در بازی زندگی اسیر عشق نما ها و بدل ها شوی. روح بی نظیرت را به بازی آن ها بسپاری که خوب بلدند بازیگر تقلبی زمین عشق باشند.مراقب باش که اسیر بازی هورمون های آدمی نشوی و با شنیدن یک مشت حرف های قشنگ به این فکر نکنی که مرد رویاهایت را یافته ای. نازنینم، در زندگی خوب یاد می گیری که آدمها همیشه به زیبایی حرف هایشان نیستند.خوب درک خواهی کرد که زمان همه چیز را در زندگی به ما اثبات خواهد کرد.نمی گویم که به آدمها اعتماد نکن.نمی گویم که هیچ فرصتی به آدم ها برای ظهور در زندگی ات نده؛ اما هیچ گاه بی گدار به آب نزن.چرا که بعضی تجربه ها در زندگی هستند که اثرات طولانی مدتی را بر ما آدمها به جای می گذارند. اگر روزی  خودت را در زندگی گرفتار بازیگران تقلبی عشق یافتی، بدون هیچ وحشتی خودت را نجات بده.بعضی آدمها فکر می کنند که گذشت زمان می تواند همه چیز را تغییر دهد؛ اما فراموش نکن برای کسی که قلبی از سنگ در سینه دارد، زمان مفهوم مسخره ای بیش نیست و با ماندن در آن باتلاق تنها جوانی ات را نابود می کنی. 


در دنیایی از تنهایی، یافتن آدمی که خصوصیات کلی خواسته های  ما را داشته باشد، دستاوردی بزرگ است. می دانی سوفیا جان، عشق پیچیدگی خاصی در روان و فکر ما دارد. ما با توجه به آنچه که زندگی کرده ایم عاشق می شویم و به کسی ابراز علاقه می کنیم. کسی ممکن است زندگی نداشته اش را در عشق آینده اش بجوید و یا بخواهد کمبود های زندگی فعلیش را بر دوش کسی که دوستش دارد بیاندازد، ذهن ما  بی دلیل خودش را در دام عشق نمی بیند. گاهی ما توهم عشق می زنیم و گمان می بریم که از تمام وجود عاشق شده ایم. گاهی ممکن است به دنبال کسی باشیم که شبیه و یا متضاد پدرمان است. می دانی سوفیا جان. ما در ناخودآگاه خودمان معیار هایی داریم که با توجه به آنها به کسی علاقه مند می شویم و شاید خودمان هیچ وقت دلیل آن را متوجه نشویم.


عشق،هرگز با استرس همراه نیست.عشق آن نیست که با گدایی به دست بیاید.تجربه ای آزاد و رهاست.آن است که به هیچ زنجیری بسته نیست.اعتماد در سر تا سر آن پدیدار است.دخترم، تو خود خوب می دانی، چیزی که گدایی شود هرگز ارزشی نخواهد داشت. بخاطر داشته باش بعضی تجارب زمینی مکمل آن هستند تا ما را به عشق واقعی  هستی برسانند.از هر آنچه که به تکامل تو در زندگی کمک می کند با جان و دل استقبال کن.


زندگی تجربه ای است سخت و دشوار، به بازی ای می ماند که باید آن را به پایان ببری، می توانی مثل خیلی ها خودت را ببازی و بی عشق آن را به پایان ببری. یا با تمام وجود و انگیزه ات با شور و عشق پیش بروی و این بازی را به بهترین شکل ممکن تمام کنی. هر چند تمام کردن توصیفی غلط است از یک زندگی بی پایان، عشق تمام  نمی شود. عشق گرداگرد جهانیان و کاینات می گردد، از قلب دختری جوان به مردی میانسال، از میان برگ های درخت بلوطی در جنگل های اسکاندیناوری به جوش و خروش رودی روان در کالیفرنیا. عشق نمی میرد، از قلبی به قلب دیگر ، از روح و وجودی به دیگری در جریان است و روزی که نتوانی در این گردش قرار بگیری، به این باور برس که مدتهاست مرده ای . حتی اگر نفس بکشی، راه بروی، سخن بگویی و یا بخندی. یقیین داشته باش  مدتهاست که از درون مرده ای. برای عاشق ماندن، عشق بورز، به هر آنچه که پیش رویت است. تنه درختان را لمس کن.بگذار باد با موهایت عشق بازی کند، لب هایت را بر لب های دریا ها بگذار. به دوستانت محبت داشته باش، دشمنانت را دوست داشته باش. فراموش نکن  شاید در زندگی بسیاری موافق با ما نباشند و کینه ای در دل داشته باشند، اما این دلیلی منطقی نیست که ما هم چون آنها باشیم. آنها بذر بدی در دل  کاشته اند و کینه می ورزند؛ اما تو بذرعشق و دوستی در دلت بکار.امیدوارم که در اقیانوس عشق غرق شوی و همواره چون تمام کاینات در گردش عشق باشی... 


عشق آن نیست که به زبان بیاید، آن است که با گوش هایت ببنی و با چشم هایت بشنوی ... .


   خود تجربه ای است شگرف و بی حد و مرز...


  • نظرات [ ۰ ]

نیما یوشیج دروغ می گفت !

به برادر زاده ام نارین 


نیما یوشیج دروغ می گفت !


روزنوشت های محمد یوسفی آرامش


عمو جان، نیما یوشیج به فرزندش گفت که یک بهار، تابستان ، پاییز و زمستان را دیدی، و  از این پس همه چیز این جهان تکراری است . 

اما من به تو می گویم که او اشتباه می کرد، مادامی که در زندگی معنایی پیدا کنی؛ هیچ چیزی تکراری نیست، می توانی از وحشت پوچی این زندگانی به دین پناه ببری، ممکن است عشق را در الویتت نگاه داری و با آن به خودت معنا ببخشی، شاید عشق و دین مسایلی بی معنا برایت شوند و موفقیت را بیابی.

 

اما فراموش نکن که در این جهان تکراری، همواره معنا هایی وجود خواهند داشت، تا تو پیش بروی، امید داشته باشی و از این هدیه کوتاه نهایت لذت را دریابی. 

عمو جان، کاش نیما به فرزندش می گفت : 

یک بهار، تابستان، پاییز و زمستان را دیدی. 

از این پس باید بذر معنا و عشق را در زندگی دریابی. 



 نیما اشتباه می کرد، و من از تو می خواهم که بذر معنا را دریابی. بذری به کار و از رویش بهار لذت ببر، در تابستان خوبه خوب منتظر  پاییز و زمستان باش‌. از ریزش برگ های درختان دلهره به دل راه نده، مبادا سوزش زمستان تو را بترساند که زندگی همواره راهی خواهد یافت. 


نارین جان، 

یک بهار، تابستان، پاییز و زمستان را دیدی. 

از این پس، همه چیز این جهان معنا درمانی است. 


با تواضع 

محمد


در باب عینک زندگی

در باب عینک زندگی 


به برادرزاده ام، نارین 


عمو جان، 

در زندگی عینک های بسیاری وجود دارند که به چشم می زنیم. یکی عینک طمع، دیگری عینک کینه، زنی به دنبال عینک حسادت٬ دیگری عشق و مردی دوان دوان به جستجوی موفقیت. 

نارین جانم، 

جهان انعکاس همان عینکی است که به چشم می زنیم، مادامی که عینکی را بر چشم هامان داریم؛ گمان می بریم که جهان همان است که در چشم های ماست. هیچ چیزی جز انعکاس عینک ما حقیقت ندارد و ما مالک تمامی همان چیزی هستیم که می بینیم؛ 


گمان می بریم که شگفت انگیز ترین اتفاقات زندگی در پس  نگاه ما خلاصه شده اند و ما مبدا و مقصد این جهانیم. 


 شگفت انگیز ترین لحظات این زندگانی، آن لحظاتی نیستند که ما در پس عینک های خود گمان می بریم. شگفت انگیز ترین لحظه هر زندگی درست همان لحظه است که عینک از چشم هامان به زمین می افتد، اشعه و گرمای خورشید زندگی را بر صورتمان حس می کنیم، چشممان تنگ می شود، می سوزد، طاق دیدن نداریم و سرمان را از شدت روشنایی و گرما  بر می گردانیم. 




 به نظرت آیا زندگی آن است که در پس نگاه ماست ؟ 


نارین جانم، زندگی فاصله تعویض یک عینک، تا عینکی دیگر است. فاصله تغییر کینه به عشق است، فاصله تغییر غم به امید است، از شادی به افسردگی افتادن است، از فقر‌ به ثروت کوچ کردن است. 


  مادامی که همواره با یک عینک به زندگی خیره شده ایم، به آن معناست که به آن اندازه که باید نزیسته ایم. هیچ گاه اجازه نده در زندگی لذت یک عینک همراه تو بماند، تجربه کن، از امتحان عینک های جدید هراسی به دل راه مده. مگذار چون سیاستمداران عطش وابستگی به یک عینک همواره با تو بماند. فرصت قاب های بعدی مناسب صورتت را در زندگی از خودت دریغ مکن. 


عزیز من، هیچ عینکی شگفت انگیز نیست، شگفت انگیز آن لحظه است که عینکت بشکند، نور زندگی اشک هایت را در آورد و تو پس از  یک سوگواری عظیم به استقبال عینکی جدید بروی ... 


با تواضع

عمو محمد

من محمد هستم، به احتمال زیاد اگر در سال 1804 میلادی به دنیا می آمدم، به نهضت ناپلِون بناپارت می پیوستم. ممکن بود حتی یک المانی باشم و در اوج تورم سال 1917 میلادی به دنیا بیایم و با پول هایی که پدرم از سر کار می آورد بادبادک درست کنم. چه کسی می داند ؟ شاید برای رهایی از سرنوشت شوم کمونیسم، هنگام فرار از برلین شرقی، برای رسیدن به معشوقه ام در آن سوی دیوار ها با شلیک سربازی روس کشته می شدم. شاید این متن را حدود نود سال پیش می نوشتم و توسط زیگموند فروید متهم می شدم به اتفاقی در کودکی ام و ارتباط آن با مرگ !

در هر حال، می توانستم هر محمدی به غیر از امروز باشم. اما الان، همین محمدی هستم که برای شما می نویسد، زندگی ام را دوست دارم. برای تک تک روزهایی که ساخته ام جنگیده ام، درک کردم که مهم ترین لحظات زندگیمان در گذرند، و مهم ترین کار و روز من در زندگی، همین کارهای کوچک فرداست. تلاش کردم که یاد بگیرم، به درستی تجربه کنم، بیاموزم و دنیای بهتری بسازم.


ممنونم که برای دوست کوچک خودتان وقت می گذارید و نوشته هایش را می خوانید.

دوستتان دارم

با تواضع

محمد
Designed By Erfan Powered by Bayan