وبسایت روزنوشت های محمد یوسفی آرامش

سخنران و معلم ارتباطات، بازرگان ایرانی و فعال سیاسی و اقتصادی

ادموند، نگهبان باغ بهشت !

ادموند، نگهبان فراموشکار باغ بهشت !

در باب " محکومیت آدمها به تنهایی" 


    سالها پیش در روزهایى که تنها یازده سال داشتم؛ از مسیر خاصى به مدرسه مى رفتم. از خانه تا مدرسه چیزى نزدیک به ده الی یازده کیلومتر بود و من تمامى این مسیر را پیاده طى مى کردم .


برخلاف دیگر دوستانم،علاقه ای به سرویس های مدرسه نداشتم و یا بهتر است اعتراف کنم برای ماهایی که جز بچه های جنوب شهر بودیم، چنین چیزهایی ساده و مسخره جلوه می کرد.یک گروه از بچه های محل جمع شده بودیم و با هم با تفریحات مختلف مسیر را طی می کردیم. در آن سالها بى حد و مرز خوشبخت بودم. چیز زیادی از زندگی نمی دانستم، همه چیز را با چشم های جهان بینی کودکی می دیدم و قادر به درک بسیاری از حقایق حاکم بر جهان نبودم. با کارهای ساده خوشبخت بودم و از زندگی لذت می بردم.شاید برای تو هم روزی  اتفاق بیافتد. 


دخترم، آدمها  بعضی موقع ها نمی فهمند که در گذر روزهای زندگی چطورناگهان بزرگ شده اند. یکی از نشانه های بزرگ شدن آن است که آدمها از خوشی های کوچک زندگی کمتر لذت می برند، درگیر زندگی آدم بزرگ ها می شویم و هدف  اصلی  زندگی را که رشد کردن و شاد بودن است از یاد می بریم؛ در گذر زندگی در دنیای آدم بزرگ ها غرق می شویم و رسالت واقعیمان را فراموش می کنیم. 



( نام پیرمرد، نیکولای است. از خلافکاران طرد شده سیبری، تصویر را از صفحه جهانگرد ایرانی، 2charkheran 

گرفته ام. با کلیک بر ادامه مطلب می توانید ادامه این داستان را بخوانید.)


در مسیرخانه به مدرسه همیشه خودم را سرگرم مى کردم. گاهى اوقات با توپ پلاستیکى با بچه ها تا مسیر مدرسه بازى مى کردیم، روزهایى بود که با قوطى نوشابه ها به هم دیگر پاس مى دادیم، لحظاتى را با خوردن بستنى هاى یخى طعم دار پرتقالی مى گذراندیم و بعضى مواقع هم زنگ خانه دیگران را مى زدیم و فرار مى کردیم. الان این نوشته ها را با شرمساری می نویسم، اما باید اعتراف کنم که در آن روزها واقعا کوچک بودم و خیلی از مسایل مهم را درک نمی کردم.به نظرم آدمها نباید گذشته اشان را بپوشانند. باید به آن سطح بلوغ ذهنی برسیم که زندگیمان را با اشتباهاتمان دوست داشته باشیم.در زندگی شخصی خودم بیشتر به آدم هایی  که از شکست هایشان سخن می گویند اعتماد می کنم و از آدمهای همیشه کامل و همیشه موفق فاصله می گیرم.چرا که معتقدم این تنها آدمهای واقعی هستند که از شکست ها و موفقیت هایشان با هم صحبت می کنند. 



اکثر خانه هاى مسیر را به خوبى مى شناختیم. سوپر مارکتى هااز دوستان خوب ما بودند و به هر طریقى خودمان را در آن روزهاى بى مسولیتى سرگرم مى کردیم. اوج استرس و دلشوره مان نوشتن تکلیف ریاضى در مدرسه بود تا معلم تنبیهمان نکند.چقدر این زندگی عجیب است، روزهایی هستند که در آن ها هیچ مسولیتی نداریم و آرزوی مفید بودن می کنیم و لحظاتی هم هستند که از هجوم بی پایان فکرهایمان برای لحظاتی آرزو می کنیم که کاش مسولیت سنگینی را به دوش نمی کشیدیم. چ


   دلم براى شیطنت هایم تنگ شده است. زنگ خانه اى نمانده بود که نزده و فرار نکرده باشیم. حتى یکبار توسط صاحب خانه دستگیر شدم و پدرم تا چند روز با من قهر بود. آنقدر ساده لوح بودم که فکر نمى کردم نباید هر روز ان هم ساعت 12 زنگ جایی را به صدا در بیاوریم. 



   تنها یک خانه بود که هرگز اجازه زنگ زدن به آن‌جا را به خودم ندادم. خانه‌اى که بچه‌ها آن را "باغ بهشت " مى‌نامیدند. خانه‌اى با دیوار هاى قدیمى که داخلش باغى بزرگ بود و پیر مردى تنها در آن زندگى مى‌کرد. نام پیرمرد را "ادموند" گذاشته بودیم. نمى‌دانم چرا.جو گیر بودیم. شاید آن اسم را لابه‌لاى صحبت‌هاى معلم زبان شنیده بودم و یا شاید در آن روزها ادموند قهرمان ناشناخته زندگی‌مان بود، قهرمانی که به کلی داشت در وجودمان به فراموشی سپرده می شد. هنوز هم نسبت به این اسم حس عجیبى دارم و معناى ناشناخته اى برایم دارد . شاید نام پیرمرد را بخاطر تمام حس هاى ناشناخته و عجیبى که به او داشتیم ادموند گذاشتیم. ادموند دنیایی از ناشناختگی، رنج و سکوت بود. 


   کله اى تاس داشت، همیشه بلوزی قهوه اى بر تن داشتن و شلوارى سبز  به پا . بخاطر شلوار ورزشى اش  فکر مى کردم که باز نشسته نیروى انتظامى است و بعد ها فهمیدم که درست حدس زده ام. آرام بود، مثل مردابى مرده که گاهى اوقات سکوتش تو را به دوراهى بزرگى مى کشاند. اینکه به آرامش برسى و یا اینکه بترسى؟ 


همیشه سکوت نشان از آرامش و سکون ندارد بلکه گاهى تداعى کننده درد و اتفاقى بزرگ است؛به آخر خط رسیدن را تداعی می بخشد و اینکه دیگر چیزی در دنیا ارزش آن را ندارد که بخاطرش خودت را آذار بدهی؛سکوت گاهی اوقات به آن معناست که کسی از این پس نمی تواند برق چشم هات را ببیند. 

من در روزهای مدرسه، نگهبان خانه ادموند بودم و به هیچ کس اجازه نمى دادم مزاحمش شود و زنگ خانه اش را به صدا در بیاورد. حتى بارها بخاطرش با بچه ها دعوا کرده بودم.



ادموند تنها بود، هیچ کس را نداشت. فرزندانش به آمریکا رفته بودند.


 همسرش را از دست داده بود و تنها در گوشه اى به زندگى اش ادامه می داد.


 بزرگترین تفریح و خوشحالى زندگى اش این بود که کنار پیرمرد سوپرمارکتى سر کوچه اشان بنشیند و گذر زندگى و دیگران را نگاه کند. آرام بود، گاهی اوقات مدتها روی  چهارپایه فکسنی  سوپرمارکت می نشست و به گوشه ای خیره می شد.بلندترین صداها هم توجه اش را جلب نمی کردند. انگار که داشت به صدای سکوت گوش می داد.چقدر قشنگ است که آدمها به آن مرحله برسند که بتوانند به صدای سکوت گوش فرا دهند، همان صدای حاکم بر دنیای عشاق.

  آلزایمر داشت و همیشه فراموش مى کرد که کلید خانه را به همراه ببرد. این باعث مى شد پشت درب هاى خانه اى که هیچ کس انتظارش را نمى کشید بماند. سوفیای من، تو نمی دانی چقدر دردناک است که هیچ کس انتظار آدم را در جایی نکشد.روزی به خوبی درک خواهی کرد که ما آدمها محکوم به تنهایی در زندگی هستیم.اما واقعا باید  با تنهاییمان  چه کار کنیم ؟ 


آیا باید در نطفه خفه اش کنیم ؟

 آن را  به عنوان امری حقیقی بپذیریم و یا با او به رقص  برویم و هم آغوش با آن به جشنی بزرگ دعوت شویم. 


   باید این حقیقت را بدانی که ما آدمها همیشه محکوم به تنهایی هستیم؛ هنر تو  باید آن باشد که تنهایی ات را مدیریت کنی و از آن به بهترین شکل ممکن لذت ببری. مراقب باش که مثل خیلی از آدمها از ترس تنهایی خود واقعی ات را فراموش نکنی و با خفت تن به هر دوستی و جمعی ندهی.تنها زندگی کردن، تنها مردن خیلی بهتر از آن است که آرمان های اصیل زندگیمان را زیر پا بگذاریم و با افرادی باشیم که در شان ما نیستند.


   در آن روزهای تنهایی،  تنها فرشته نجات زندگى ادموند من بودم. ساعت 12 ظهر خیلى از روزها او را پشت در مى یافتم. باز هم پشت در مانده بود، با صدایی آرام ناله می کرد.


اشک در چشم هایش جمع می شد، خوبه خوب می دانست که کسی  در آن خانه منتظر او نیست. از لوله گاز بالا مى رفتم و از یک ارتفاع دو الى دو و نیم مترى داخل باغ مى پریدم . به شدت در پاهایم احساس درد مى کردم. به خودم مى گفتم که دیگر این کار را نمى کنم؛ اما اگر من این کار را نمى کردم چه کسى قرار بود به ادموند کمک کند ؟


 دلم به رحم مى آمد. سعی کردم که به خودم بفهمانم زندگی شوخی بزرگی است و ما آدمها تنها با انجام دادن کارها و کمک های کوچک خودمان است که می توانیم شاد باشیم. کمک به ادموند انگیزه جدی زندگی من شده بود. امروز که به زندگی ام فکر می کنم از شدت خودخواهی آدمها تعجب می کنم. ما آدمها حتی برای حس خوب درونی خودمان است که به دیگر آدم ها کمک می کنیم. حداقل من که در آن زمان اینگونه بودم. امیدوارم تو هیچ وقت اینگونه نباشی و با ورود به اقیانوس عشق از ته دل نیکی کنی.



به یاد دارم که حتى یکبار کفشم بخاطر ارتفاع پاره شد و به مادرم گفتم که فوتبال باعثش بوده است. بارها و بارها به داخل باغ ادموند پریدم؛ من او را خوب مى شناختم؛ اما او هرگز حتى نام مرا هم نمى دانست و شاید هر بار فکر مى کرد که فرد جدیدى در را برایش باز مى کند 


.بزرگترین نگرانى آن روزهایم این بود که پشت در بماند. روزهایى که شیفت مدرسه ام بعد از ظهر بود زودترحرکت مى کردم تا اگر نیاز به کمک دارد . کمکش کنم. 

 ادموند بیچاره ی تنها. روى صورتش ده ها چروک داشت. چشم هایش خسته،اما جذاب بودند همانند چشم هاى یک قهرمان . همانند چشم هاى یک ارتشى درد دیده؛ چشم هایی که خیلی چیزها را زودتر از من در دنیا دیده بودند. 



روزها گذشت و گذشت. تا اینکه من بزرگ شدم و از آن خیابان همیشگى دور.


دیگر ادموند را نمى دیدم. گاهى اوقات دلم برایش تنگ مى شد. به خودم مى گفتم، او که تو را نمى شناسد؛ اما این را وظیفه خودم مى دانستم که به ادموند کمک کنم. سالها گذشته است. هنوز هم گاهى در پاهایم احساس درد مى کنم؛ اما هر بار بعد از احساس درد لبخند می زنم و یاد قهرمان پیر زندگی ام می افتم. 



دیشب داشتم از کنار خانه ادموند مى گذشتم که ناگهان دیدن یک پارچه سیاه موجب سرازیر شدن اشک از چشم هایم شد... 

..." در گذشت حاج صادق "



دلم مى خواست دنیا روى سرم خراب شود، یک لحظه تنهاییش را تصور کردم. یک لحظه، جان دادنش و بى کس بودنش را تصور کردم...

دلم براى ادموند تنگ شده است. 


حتى پارچه کوچک آویزان در خانه اش هم نشان از تنهایى بزرگش مى داد...





دلم برای ادموند تنگ شده است...



ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
من محمد هستم، به احتمال زیاد اگر در سال 1804 میلادی به دنیا می آمدم، به نهضت ناپلِون بناپارت می پیوستم. ممکن بود حتی یک المانی باشم و در اوج تورم سال 1917 میلادی به دنیا بیایم و با پول هایی که پدرم از سر کار می آورد بادبادک درست کنم. چه کسی می داند ؟ شاید برای رهایی از سرنوشت شوم کمونیسم، هنگام فرار از برلین شرقی، برای رسیدن به معشوقه ام در آن سوی دیوار ها با شلیک سربازی روس کشته می شدم. شاید این متن را حدود نود سال پیش می نوشتم و توسط زیگموند فروید متهم می شدم به اتفاقی در کودکی ام و ارتباط آن با مرگ !

در هر حال، می توانستم هر محمدی به غیر از امروز باشم. اما الان، همین محمدی هستم که برای شما می نویسد، زندگی ام را دوست دارم. برای تک تک روزهایی که ساخته ام جنگیده ام، درک کردم که مهم ترین لحظات زندگیمان در گذرند، و مهم ترین کار و روز من در زندگی، همین کارهای کوچک فرداست. تلاش کردم که یاد بگیرم، به درستی تجربه کنم، بیاموزم و دنیای بهتری بسازم.


ممنونم که برای دوست کوچک خودتان وقت می گذارید و نوشته هایش را می خوانید.

دوستتان دارم

با تواضع

محمد
Designed By Erfan Powered by Bayan