وبسایت روزنوشت های محمد یوسفی آرامش

معلم کوچک زندگی و ارتباطات

ایران بدون دلار، ممکن اما پر مشقت

ایران بدون دلار، ممکن اما پر مشقت


بزرگترین لطف ترامپ به ایران


  نزدیک به چهار هفته است که دلار دستخوش سیری صعودی است و در این روزنامه  نیز به این موضوع مفصل پرداخته شد، اما گمان می برم همچنان بحثی  وجود دارد که علیرغم گذشت سی سال بررسی و تحقیق در مورد آن، بی توجه مانده و می توان بیشتر در مورد آن بررسی کرد.  این موضوع مهم چیزی نیست جز تغییر ارز مبادلاتی جمهوری اسلامی ایران . 


رییس کل بانک مرکزی پیش تر در مصاحبه ای "تلگرام" و حواشی ایجاد شده در آن را عامل اصلی تغییر نوسان در دلار دانست؛ اما با فیلتر شدن این پیام رسان شاهد بودیم که نه تنها تغییر مثبتی ایجاد نشد، بلکه در کنار دیگر مساِل مطرح، دلار به سیر صعودی خود ادامه داد. نزدیک به سی میلیارد دلار ارز در هفته های پایانی سال نود و شش از کشور خارج شد و حجم بسیاری ارز نیز  در خود کشور به شکل آزاد سرگردان است. 


تصمیمات احساسی مردم برای خرید دلار نیز تشنج جدی ای را در عرضه و تقاضا پدید آورد. از طرفی ترامپ از بدو ریاست جمهوری بر خاکستر آتش روابط ایران و آمریکا می دمید و کم کم به آن  جانی دوباره می بخشید و تصمیم جدی او برای خروج از برجام نیز تعجب بسیاری را برانگیخت و برای بسیاری دیگر نیز قابل پیش بینی بود. در هر حال نمی توان اثرات زیاد برجام را نادیده گرفت و سیاست اجرایی هر کشوری می تواند با حضور دولت جدید دستخوش تغییراتی بنیادی شود، این چیزی نیست که تنها مخصوص آمریکا باشد و در ایران هم به وفور آن را تجربه کرده ایم. اما سوال اساسی این است که آیا خروج آمریکا از برجام، پایان همه چیز است ؟



مطمینا جواب خیر است.شاید یکی از انتقادات همیشگی نگارنده به سیاست های کلان کشور مبادلات ارزی جمهوری اسلامی با دلار باشد. مادامی که با سیاست گذاری های کلان یک کشور در جنگ و مخالفت هستیم، استفاده از ارز مبادلاتی همان کشور آیا نتیجه ای جز وابستگی پدید می آورد ؟ هم این می شود که با هر تهدید و رجز خوانی می توانند اقتصاد کشور را تحت تاثیر قرار دهند و حتی برای مدتی آن را فلج کنند. 


البته که جمهوری اسلامی پیش تر بارها با تحریمات مختلف رو به رو شده و دور زدن تحریم ها توسط ایران یکی از دلایل کلیدی اوباما برای مذاکره و امضا برجام  بود. اما معتقدم که این رشته از یک جایی به بعد باید با تصمیمی مهم و تاریخی شکسته شود و تکرار این روند نتیجه ای جز استراتژی شکست خورده فیل سفید در مدیریت به بار نخواهد آورد. علیرغم آن که نتیجه یک موضوع بارها برای ما اثبات شده است، انتظار به امید بهبود روابط، اتلاف وقت است. 


 نه جمهوری اسلامی و نه  ایالات متحده آمریکا، در طی این سالیان سیاست های کلان اجرایی خود را تغییر نداده اند و هر بار با تغییر دولت ها نتایج مختلفی را شاهد بوده ایم، از این رو منطقی به نظر می رسد اگر مسِولان کشورمان و اقتصاد دانان با جلساتی مکرر تغییر ارز مبادلاتی کشور را در برنامه ای مدون و بلند مدت در دستور کار قرار دهند. جمهوری اسلامی باید بتواند نهایت استفاده را از این لطف ترامپ ببرد و برای سازندگی تلاش کند.این اولین بار نیست که قطع روابط در سطح گسترده صدماتی را به هر دو اقتصاد می زند. باور قلبی دارم اتحادیه اروپا برای حفظ ارزش بورو در هر صورت در برجام می ماند و این فرصت مناسبی برای ماست تا در بستری بدون استرس کمتر اقتصادمان را قرار دهیم.


تصور تهران بدون دلار، چیزی رویایی و خارج از ذهن نیست و انکار نمی کنم که کاری بسیار سخت و پر مشقت است و باید با برنامه ریزی دقیق و اصولی پیش رود.  ارزهایی چون یورو که امروزه در دنیا بسیار پیشتاز هستند و حتی از دلار هم پیشی گرفته اند، برای حذف قدرت انحصاری آمریکا کارآمد بوده اند و اثبات کرده اند که می توان بدون وابستگی مستقیم نیز موفقیت کسب کرد. با وجود خروج آمریکا از برجام، دیگر متحدین همچنان بر توافق انجام شده حسن نظر دارند. ادامه برجام با اروپا می تواند یکی از آلترناتیو های موجود برای جمهوری اسلامی باشد و رقابت شدید یورو و دلار در جهان، موجب آن شود که مسولان کم کم به فکر ایجاد تغییراتی بنیادین در ارز مبادلاتی کشورمان بیافتند. از هموطنان شریفم خواهشمندم تا با تصمیمات احساسی برای خرید دلار، در دام جنگ ارزی ایجاد شده توسط ایالات متحده آمریکا نیافتند تا بتوانیم این بحران را هم به  سلامت پشت سر بگذاریم.


محمد یوسفی آرامش 


فعال اجتماعی

  • نظرات [ ۰ ]

فیلترینگ تلگرام، صد گام منفی برای دموکراسی


صفحه اول روزنامه ابتکار - امروز به قلم محمد یوسفی آرامش*

 چند روز پیش رئیس کمیسیون امنیت ملی مجلس بیاناتی را در رابطه با فیلترینگ تلگرام مطرح کرد که به سرعت با انتقادات زیادی در فضای مجازی کشور رو به رو شد. فیلترینگ اما بحث تازه ای در کشور نیست؛ شبکه های اجتماعی زیادی چون فیسبوک، توییتر، یوتیوب، وایبر، لاین و وی چت از قربانی های فیلترینگ در ایران هستند. اما تلگرام یکی از نرم افزارهایی است که بر خلاف دیگر شبکه های اجتماعی موفق شده که چند سال بدون فیلترینگ در ایران به فعالیت بپردازد.


     این شبکه در زمان دولت روحانی در بین مردم مطرح شد، به علت فیلتر بودن دیگر شبکه ها، دسترسی راحت و طراحی مناسب با سلیقه مخاطب ایرانی موفق شد تا به سرعت رشد کند. این شبکه نیمی از پهنای باند کشور را اشغال کرده و نزدیک به چهل میلیون کاربر در ایران دارد. اهمیت آن در حدی است که اصلاح طلبان بسیاری از کمپین های مد نظر خود را از طریق این رسانه و اینستاگرام اجرایی کردند و عده ای معتقدند که این شبکه اجتماعی حضور رسانه ملی را کمرنگ تر از هر زمانی کرده است.
تلگرام به سرعت شکل ارتباطات را در کشورش متحول کرد؛ بسیاری از ایمیل های کاری و تماس ها به این شبکه منتقل شد.



    تقریبا تلگرام موفق شد که هر نوع طیفی را با علاقه های مختلف به خود جذب کند. موافقین و یا مخالفین یک تفکر آزادند که اعتقادات خود را از طریق کانال ها و سوپر گروه های این رسانه (که طراحی آن به سلیقه ایرانیان نزدیک است) به اشتراک بگذارند و مهمتر از همه آن که این شبکه برای طیف وسیعی از هم وطنانمان ایجاد درآمد و شغل ثابت کرده است. درباره تعداد کسب و کارهای موجود در این شبکه، آمار ضد و نقیض بسیاری وجود دارد که در این میان می توان به خبر وجود 200 هزار کسب و کار اعتماد بیشتری کرد. رقمی که به واسطه این شبکه در روز انتقال پیدا می کند چندین میلیاردی است، پیش تر دبیر انجمن کسب و کارهای اینترنتی اعلام کرده بود که میزان 5.1 میلیارد تومان تراکنش مالی به واسطه تلگرام در روز عدد دور از ذهنی نیست.



اعتراضات اخیر دی ماه که یکی از شاخه های آن توسط کانالی تلگرامی موج سازی شده بود و در مدت زمان کوتاهی موجب عضو گیری زیاد این کانال شد، مقامات را بر آن داشت تا به فکر فیلترینگ این رسانه بیفتند. تجربه سالها فیلترینگ رسانه های مختلف و محدود سازی مردم در تجربه نشان می دهد که فیلترینگ هیچ گاه ابزار مناسبی در رابطه با برخورد با مردم نبوده و نیست. سالها استفاده چند میلیون کاربر ایرانی در فیسبوک علیرغم فیلترینگ، گواه این ادعا است.



سوالی اساسی که در رابطه با فیلترینگ تلگرام برای یک بار هم شده باید پرسید، این است که چرا مردم به شبکه های ملی اعتماد نمی کنند ؟ بی شک با نگاهی به عملکرد رسانه های تلویزیونی در ایران می توان این جواب را یافت. 
فیلترینگ چند روزه تلگرام در دی ماه، تجربه فیلترینگ چند ساله و جامعه شناسی مخاطب ایرانی نشان می دهد که اعمال فیلترینگ این بار هم شکستی بزرگ خواهد بود و نتیجه ای جز نارضایتی بیشتر، استفاده مردم از فیلتر شکن ها، صدمه ای بزرگ به تعداد کثیری جوان و چند ده هزار کسب و کار آنلاین نخواهد داشت. از طرفی بعید به نظر می رسد که متخصصین آی تی ایرانی خود بتوانند به شکلی بلند مدت با سیستم ضد فیلترینگ بلک چین در تلگرام رقابت کنند (که خبر از راه اندازی آن تا ماه های آینده وجود دارد) و نیازمند دریافت کمک از متخصصین خارج از کشور باشند. شایعاتی در این مورد، بارها در رسانه های مختلف مطرح شده، که در صورت درست بودن موجب خروج ارز از کشور شده و با شرایط بد اقتصادی کشور، بی تاثیر در تورم نخواهد بود.



شبکه ای اجتماعی که بتواند تمامی موارد موجود در تلگرام را ارضا کند، وجود ندارد. نمونه های کپی شده در ایران، با هجوم تنها پنجاه هزار کاربر، از دسترس خارج شده اند و نمونه های قوی تر هم به علت اهمیت فضای خصوصی برای مردم قابل اعتماد آنها نیستند. چالش اصلی مردم، اعتماد است. آنها حاضرند با فیلترشکن از شبکه ای استفاده کنند و یا حتی به شبکه هایی چون واتس آپ کوچ کنند اما در شبکه ای نباشند که احتمال نظارت سازمانی بر روی آن وجود دارد.یکی از دلایل محبوبیت تلگرام در دنیا و منفور بودن آن نزد بسیاری از دولت ها، امنیت بالای آن و غیر قابل نفوذ بودن این شبکه است.



از طرفی دیگر نزدیک ترین رسانه خارجی به تلگرام، ویسپی است که آن هم از نظر طراحی، امنیت و کیفیت به پای تلگرام نمی رسد و مورد استقبال نیز قرار نگرفته است. سوال اساسی این است که آیا تلگرام برای مقابله با فیلترینگ در ایران دست به کار می شود؟ بستر جمهوری اسلامی ایران به شکلی است که تلگرام تا به امروز حتی یک دلار هم از آن درآمد زایی نکرده و مطمینا به فکر درآمدزایی در آن نیز نخواهد بود. آیا تلگرام تلاشی برای نگه داشتن چهل میلیون کاربر خود می کند؟ 
به نظر می رسد که چالش فیلترینگ تلگرام برای جمهوری اسلامی جدی است. چراکه مقامات کشورمان بارها از عدم کنترل کانال های ضد انقلاب اعلام نارضایتی کرده اند. با این حال آیا فیلترینگ تنها راه موجود است؟ با صدمه شدید مالی به کسب و کارهایی که در طی چند سال شکل گرفته اند چه می کنیم؟ در برابر بازگشت قدرتمند تلگرام با بلک چین چطور؟ و یا نا امیدی مردم نسبت به قول مسِولین و آزادی فردی و اجتماعی؟ 


فیلترینگ تلگرام، صد گام منفی برای دموکراسی است. البته که فیلترینگ مخصوص ایران نیست، کشورهایی مثل انگلستان و یا آلمان در زمان اعتراضات خیابانی، برای امن تر شدن وضعیت اقدام به فیلترینگ سطحی و کوتاه مدت کرده اند. اما پس از پایان اعتراضات، فیلترینگ را برداشته اند. چراکه دسترسی آزاد به اطلاعات و داشتن فضای امن از حقوق شهروندی هر کسی است.
نمی توان نقش روحانی در فیلتر نشدن تلگرام تا به امروز را نادیده گرفت. وزیر ارتباطات ایران و رئیس جمهور به مردم قول داده بودند که تلگرام فیلتر نخواهد شد. هنوز رئیس جمهور درباره انتشار خبرهای اخیر، اعلام نظر نکرده است و به احتمال زیاد در روزهای آینده حرف هایی با مردم خواهد داشت. منتظر می مانیم و به تماشا می نشینیم.
* فعال اجتماعی

  • نظرات [ ۰ ]

سریال پایتخت، از توهم طنز تا هجو



سریال پایتخت، از توهم طنز تا هجو


شروع موج انتقادی فعالین اجتماعی و فرهنگی مازندران به سریال پایتخت


 پایتخت، من را بیشتر به یاد آدم هایی در اینستاگرام می اندازد، که برای جلب توجه و جذب فالوور دست به هر کار ممکن و غیر ممکنی برای خنداندن مردم می زنند. یکی ممکن است برای جلب توجه برهنه شود و دیگری ممکن است چند غذای مشمئز کننده را با هم مخلوط کند و بخورد.

اختصاصی مازندمجلس: از سال 1390، فیلم پایتخت وارد شبکه خانگی تلویزیون شد و طرفداران زیادی را هم به خود جذب کرد؛ در طی شش سال گذشته موفقیت های این فیلم در حدی بود که پنج بار سیروس مقدم را بر آن داشت تا در عید و ماه مبارک رمضان،  هر شب میهمان خانه های مردم ایران باشد.
از همان ابتدا، من از منتقدین و مخالفین جدی این مجموعه بودم و همچنان بر سر مواضع خودم ایستاده ام. اینکه فیلمی محبوب مردم باشد، به آن معنا نیست که غیر قابل نقد و یا مناسب برای حضور در تلویزیون باشد.

 پایتخت، علیرغم آن که تلاش می کند تا خود را طنز گونه جلوه دهد، طنز نیست. معنا و مفهوم طنز با آنچه که امروز  در تلویزیون با دیدن این سریال مشاهده می کنیم بسیار متفاوت است. پایتخت حرفی برای گفتن ندارد، بهتر است بگویم هیچ وقت نداشته است. در طنز به دنبال کنایه و نگاه متفاوت به مسائل اجتماعی هستیم که  علیرغم وجود داشتن، می توانند لبخند بر روی لب هایمان پدید بیاورند.

گمان نمی برم در هیچ کجای دنیا طنز آنقدر خفیف شده باشد که برای خنداندن مخاطب خود را در سطح شوخی با لهجه و فرهنگ یک منطقه پایین بیاورد. پایتخت، بیشتر به هجو می ماند تا طنز ! در هجو بیشتر به دنبال خنداندن و مسخره کردن  هستیم تا انتقال مفهوم و کنایه. هدف هجو خنداندن به هر قیمتی است و بزرگ کردن و غلو در  معایبی که یا کمرنگ ترند  و یا اصلا وجود ندارند.


برای خواندن ادامه این متن روی ادامه مطلب کلیک کنید.


در باب قدرت زن بودن ( روز زن )

در باب "قدرت زن بودن"


به مناسبت روز زن 


نامه به دخترم سوفیا



در روزهایی دور، یکی از جالب ترین کارها و تمرین هایی که همیشه انجام می دادم این بود که با جهان گوشه ای می نشستیم و خودمان را جای دیگر آدمها می گذاشتیم . ساعتها تلاش می کردیم از دیدگاه آدمهای متفاوت به زندگی نگاه کنیم و با این کار سعی می کردیم کنش و واکنش آدم‌ها را درک کنیم. گاهی اوقات با اطلاعات اندکی که داشتیم خودمان را جای دوستان مشترک‌مان می‌گذاشتیم و گاهی اوقات هم جای آدمهایی که درآن روز می دیدیم.


   من با تمرین‌های به ظاهر ساده او توانستم از آدم‌ها اطلاعات زیادی کسب کنم. موفق شدم رفتار خودم را راحت تر کنترل کنم و از رفتار دیگران نرنجم. ساعت ها به جای یک پدر به زندگی نگاه کرده ایم. لحظاتی به جای یک فرزند و لحظاتی هم به جای یک راننده تاکسی که بخاطر بسته شدن محکم در می‌خواست با ما دعوا کند. من روزها زن بودن را با این نگرش تجربه کرده ام. زمان هایی  بوده که خودم را به جای مادرم گذاشته ام و تلاش کرده ام که از جهان بینی او به دنیا نگاه کنم.


راستش را بخواهی، زمانی که می خواستم این نوشته را بنویسم کمی دو دل بودم. به این فکر می کردم که شاید نتوانم درون مایه ای را که می خواهم به خوبی انتقال دهم. نگران این بودم که شاید تو بگویی که بابا، چطور یک مرد می تواند از ژرفای یک زن بنویسد ؟ و من چه جوابی می توانم در این باره بدهم ؟! چیزی که حقیقت دارد این است که من هیچ وقت نمی توانم آن طور که باید قدرت زن بودن را درک کنم، چرا که هرگز با تک تک سلول هایم آن را زندگی نکرده ام؛ اما می توانم جهان بینی کوچک خودم را در این باره برایت بنویسم. می توانم حداقل برای یک بار هم که شده تلاش کنم.


 جهان همیشه می گفت،  دیدن جهان هستی از جهان بینی آدم های دیگر به خصوص از جهان بینی یک زن زیبایی خاصی دارد. آن روزها قادر به درک این مسئله نبودم؛ اما بعد ها این نگرش تبدیل به یکی از تفریحات زندگی من شد. تفریحی که باعث می شد به اطرافیانم احترام بیشتری بگذارم و کیفیت ارتباطاتم را  بالاتر ببرم. 


   همین نگرش ساده بود که در بسیاری از لحظات زندگی به کمکم آمد؛ همین نگرش بود که باعث شد لحظه ای که یکی از مخاطبینم در همایشی شروع به توهین کردن به من کرد، پیشانی اش را ببوسم و یا وقتی با یکی از نزدیکانم  تصادف کردیم؛ با راننده مقابل برویم در گوشه ای بنشینیم و کباب بخوریم. همین نگرش بود که باعث شد در بدترین لحظات زندگی ام رابطه ام با خانواده ام را به بهترین شکل ممکن مدیریت کنم و کمی زندگی واقعی را تجربه. 


 و امروز می خواهم با همین نگرش کمی از قدرت زن بودن برایت بنویسم، 


سوفیای عزیزم.

 می خواهم تابو های مسخره ای را که ساخته ایم بشکنم و از زیبایی دنیای غیر قابل وصفی به نام زن بگویم . از وقتی که با پدیده ای به نام زن آشنا شده ام جهان بینی ام کاملا  تغییر کرده. کتاب های زیادی از زنان خوانده ام. دوره های روانشناسی طولانی ای را گذرانده ام. دوستان صمیمی زیادی داشته ام و با اندیشمندان بسیاری به بحث و جدال نشسته ام. زن ها خارق العاده ترین و زیباترین موجودات روی کره زمین اند. بدون اغراق معتقدم که رنگین کمان، جنگل ،کوه ،آبشار ،دریا و باران پدیده های زیبایی هستند؛ اما جهان هستی ، بخشی از زیبایی اش را مدیون وجود داشتن پدیده ای به نام زن است . باید زن باشی تا بتوانی به زندگی با دیدگاهی دیگر نگاه کنی. باید دردهای یک زن را تجربه کنی تا بعد بتوانی از زن بودن حرف بزن. زن بودن جرئت می خواهد ،جرئتی که من هیچ وقت به عنوان یک مرد نداشته ام .جرئت می خواهد که چند روز از شدت درد به خودت بپیچی. شهامت می خواهد که درد داشته باشی اما هیچ حرفی نزنی ، تنها بالشت را در آغوشت بگیری و آرام دردت را در درونت نگاه داری. پزشکان می گویند یک درد غیر قابل وصف را هنگام تولد زیباترین هدیه زندگی ات تجربه می کنی. زن بودن زیباست. وقتی که می توانی وسیله ای باشی برای به دنیا آوردن هدیه پروردگار و اینکه خلقتی جدید را از بدنت وارد جهان هستی کنی. زن بودن زیباست وقتی که بتوانی مادر باشی و ریسک پذیرفتن بزرگ کردن یک  کودک را بپذیری. باید مادر باشی  تا بدانی ساعت  سه صبح بیدار ماندن بخاطر فرزندت یعنی چه. باید مادر باشی تا بتوانی معنای  واقعی عشق را بفهمی و درک کنی که حال تمامی هستی تو ،فرزندت است.همه خوشی های دوران مجردیت را رها می کنی برای پرورش یک مسئولیت بزرگ همه تلاشت را می کنی.



  زن بودن زیباست، زن بودن بی نظیر است. آن ها که می توانند این روح زیبا و احساسات بی نظیرش را به بازی بگیرند مرا به وحشت می اندازند. باید زن باشی تا لذت تایید شدن و دیده شدن را بفهمی .باید زن باشی تا وقتی همسرت تو را در آغوش می گیرد زیباترین حس جهان را تجربه کنی.تنها یک زن می تواند معنای کلمه " دوستت دارم " را بفهمد! 

برای یک زن،" دوستت دارم "  یک رمان با عنوان "خوشبختی " است. 





برای خواندن ادامه متن، بر روی ادامه مطلب کلیک کنید.

معلم های ادبیات به بهشت نمی روند !

معلم های ادبیات به بهشت نمی روند !

در باب "آدم های تاثیرگذار زندگی"


  نوشتن، تنها نیرویی در عالم است که همیشه در برابر آن تسلیم هستم؛ امروز می خواهم از سرمنشا این نامه ها برایت بنویسم؛ از اینکه چطور در زندگی عاشق نوشتن شدم و تمامی این نامه ها را برایت نوشته ام. می خواهم از آدمهایی که در زندگیمان سبز می شوند و از ما به کلی انسانی  دیگر می سازند سخن بگویم.کمی طولانی است؛ اما تجربیاتی را در آن آورده ام که می تواند برایت جالب باشد. 


   با نگاه کردن به چشم هایش  به آرامش خاصی می رسیدم.آرام بود ، خیلی آرام ، به طوری که اگر در کنار مردگان می گذاشتندش نمی توانستی تشخیص بدهی که زنده است.در سیزده سالگی فکر می کردم  که فرشته است.همیشه آراسته بود،موهایی کم پشت داشت، اما همیشه آن را به سمت بالا شانه می کرد و گذر باد از موهایش،آشفتگی زیبایی را به او می بخشید،انگار آشفتگی هایش هم در آن روزها برایمان جذاب بود.

   کت، پیراهن ،شلوار پارچه ای و کفش. 


 به این سبک لباس می پوشید ، ترکیب کت سبز با چشمان سبزش زیبایی خاصی را به او هدیه می داد.



   رضا، معلمی است که همیشه تا  پایان زندگی ام او را در یاد و ذهنم حفظ خواهم کرد و برایش آرزوی خوشبختی می کنم. در مدرسه ای که هیچ کس به فکر تربیت بچه ها نبود، او با مهربانی تمام با بچه ها رفتار می کرد و تمام تلاشش را می کرد تا با شیوه ای متفاوت از ما انسانهای مفیدی بسازد .هنوز وقتی با هم کلاسی های دوران راهنمایی ام صحبت می کنم،رضا یوسف زاده جز معدود افرادی است که از او و تاثیراتش به نیکی یاد می کنند.

امروز آنقدر به هم نزدیک هستیم که رضا صدایش کنم ، رضا مثل باغبانی بود که با صبر و مهربانی  به من کمک کرد تا رشد کنم .

   در روزگاری که تمامی فکر ما بچه ها بازی بود او ما را با دنیای غیرقابل وصف ادبیات وعرفان آشنا کرد. دیوانه وار دوستش دارم. در دوران نوجوانی  ساعتها به او فکر می کردم ، یاد و خاطره اش همیشه به من آرامش می داد. هنوز هم صدای آرامش در گوشم می پیچد ، صدایی که هنوز هم برای من آرامش بخش ترین صدای دنیاست. 



  او سقراط زمانه من و هم مدرسه ای هایم بود . در کنار درس برایمان از ادب ، دانش ، فضیلت و داستان های اساطیری ایران می گفت . گاهی اوقات جایزه ساکت ماندمان داستان های امیر ارسلان نامدار بود و یا یک شعر زیبا از نظامی.



   صد برابر پولی که می گرفت کار می کرد، یک معلم واقعی بود . برای‌مان از اشعار مولوی، حافظ و سعدی می‌خواند.گویی شعر تمام زندگیش بود. 


خاکی بود ،لبخند جزیی از شخصیت همیشگی اش بود، وقتی  عصبانی می شد، به شکل غیرقابل وصفی خنده دار جلوه می کرد،هیچ میانه ای با اخم و بداخلاقی در این دنیا نداشت.به بچه ها اهمیت می داد و  به ما به عنوان یک انسان احترام می گذاشت.احترامی که با به دست آوردنش به وجد می آمدیم، خوشحال بودیم که کسی در این دنیا به وجود و خواسته های ما در جهان احترام می گذارد، همین کافی بود برای اینکه دوستش داشته باشیم. انگار ماموری از جانب خداوند بود تا به بچه ها کمک کند که استعداد های درونیشان را پیدا کنند. تاثیر شعرها و داستان هایش روی من به شدتی بود که در سیزده سالگی به دنبال کتاب های مولوی ، حافظ و سعدی بودم.باعث شد که عاشق شعر شوم، به طوری که نزدیک به 200 بیت از اشعار نظامی، نسیم شمال و ایرج میرزا را حفظ بودم .تمامی تلاشم را می کردم تا توجه اش را به خود جلب کنم.وقتی رضا مرا تایید می کرد لذت می بردم . هیچ شعری در کتاب ادبیات نمانده بود که حفظش نکرده باشم. 


برای خواندن ادامه متن، روی ادامه مطلب کلیک کنید.


سخنرانی در 33 کیلومتری جهنم !

سخنرانی در 33 کیلومتری جهنم !

در باب " مفهوم عجیب زندگی"


پاهایم سست شد، قلبم داشت از جایش کنده می شد؛ لب هام از فشارعصبی خندید و بدنم به لرزه افتاد. من بودم، با میکروفونی به دست و پیش رویم زنی که هر دو بچه اش را در یک آتش سوزی از دست داده بود، پدرش را هیچ وقت ندیده بود و مادر معتادش هم در زندگی چیزی جز زخم بر بدنش چیزی به یادگار نگذاشته بود. 


  من بودم و  زنی  که می خواست خودکشی کند. زنی که به پایان رسیده بود.روحی مرده در بدنی بود که حرف می زد. می دانی سوفیا، در این جور مواقع همیشه یک مرد ضعیف بوده ام. زنی با من درد و دل می کرد و من در حضور صدها نفر باید مراقب تک تک کلماتی که به کار می بردم باشم؛ هیچ وقت در زندگی ام آدمهایی که پیش رویت می نشینند و راهکارهای مسخره می دهند را درک نکرده ام. می دانی چرا ؟ چون هیچ وقت جای کس دیگری زندگی نکرده ایم. هیچ وقت  پا در پای کفش کس دیگری نگذاشته ایم. استادم جهان همیشه به من گوشزد می کرد که پیش از آن که کسی را سرزنش یا قضاوت کنم، برای لحظه ای به خودم هشدار بدهم که جای او نزیسته ام؛ اگر جای او بودم چه کار می کردم ؟! 



برایم عجیب بود که گاهی اوقات ادم ها از فرط درد و تنهایی به شهامتی خاص می رسند، شاید هم نامش را بتوان  جنون گذاشت و یا حماقت ! هر چه که هست  به آن زن اجازه داده بود تا پیش روی آدم های زیادی، بدون ترس از قضاوت شدن از مرگ سخن بگوید. 


   هیچ وقت به اندازه آن لحظه احساس ناتوانی نکرده ام. من هیچ گاه زن نبوده ام، هیچ وقت دو بار ازدواج نکرده ام، شاهد سوختن فرزندانم درآتش نبوده ام و مادری نداشته ام که هر روز مرا کتک بزند و بسوزاند. اشک در چشم هام جمع شده بود. تنها چیزی که از کودکی ام به خوبی به ارث برده ام خنده هایی عصبی است، اگرآن خنده ها را نداشتم نمی دانم که در آن  لحظه در جهان به چه چیزی پناه می بردم. خنده هایم همیشه دراین مواقع مرا قدرتمند جلوه می دهد. چشم هام را در چشم هاش گره زدم، برای لحظه ای احساس کردم که هیچ کس جز من و او در آن سالن سخنرانی نیست. آب دهانم را قورت دادم و شروع کردم : 

" تو انسان احمقی هستی که تا به حال خودکشی نکردی ". 


نمی دانستم که دقیقا دارم چه غلطی می کنم!. فقط می دانستم نباید کلیشه ای حرف بزنم. نباید کتاب گونه از زندگی بگویم و شعار بدهم. در آن لحظه احساس می کردم نیرویی در جهان مرا به سمتی می برد. 


قیافه اش دیدنی بود، جا خورده بود.انتظار نداشت مردی میان صدها نفر احمق خطابش کند. با قدرت بیشتری ادامه دادم : 

"اما  به اندازه غیر قابل وصفی  شجاع و با شهامتی. وجود آدم هایی مثل تو دنیا رو خیلی زیباتر کرده.آدم هایی که نماد واقعی قدرت، شهامت و پایداری ان " . 


"می دونی یکی از بزرگترین سوالاتی  که توی تمام زندگیم ذهنم رو به شدت درگیر کرده چیه ؟

اینکه واقعا موندن توی این دنیا  شجاعته یا رفتن ازش ؟"



سکوت کردم، می خواستم جمله ام تاثیری را که باید بگذارد. 




( تصویری از سخنرانی من در سالها پیش، جوان تر بودم، جویای نام و ناپخته - نام تصویر را در جستجوی خوشبختی گذاشته ام )


برای خواندن ادامه متن، روی ادامه مطلب کلیک کنید.


در رابطه با مفهوم عشق


در باب " عشق "

عشق،اقیانوسی است بی پایان؛دیگر هیچ ...


ماه تابان من، 

سوفیا جان،

    بی شک روزی در پستوی ذهن نا آرامت و تمامی سوال های بی جوابی که در آن داری، از من درباره  "عشق" خواهی پرسید و من به عنوان یک پدر چه جوابی می توانم به تو بدهم ؟! هنوز هم نمی دانم که در آن روز چه خواهم گفت؛ چرا که ما آدمها گاهی اوقات خود را غرق در چیزی می دانیم و سالها بعد متوجه می شویم که جز توهمات خودمان چیزی پیش رویمان نبوده است.



   خیلی اوقات از خودم درباره پدیده عشق می پرسم. واقعا عشق چیست ؟ برخورد دو روح با یکدیگر و یا اینکه آدمی حس خوبی به کسی در زندگی داشته باشد؟ به نظرت اصلا چیزی به اسم عشق وجود دارد و یا شاید ما آدمها  بالا و پایین شدن هورمون های بدنمان را در یک جسم سه و نیم لیتری با کلمه عجیبی به نام عشق تعبیر می کنیم ؟

 

    شاید تو هم  این را تجربه کرده ای. لحظاتی که از مدرسه به خانه بر می گشته ای شاید با پسری چشم در چشم شده باشی. مات و مبهوت برق چشم هایش شده باشی، بدنت به لرزه افتاده باشد و احساس کنی که نیرویی از جهان به درون جسم، روح و قلب تو با تمام قدرت ورود می کند.دخترم، به نظرت عشق حاصل شناخت است؟ یا در یک لحظه اتفاق می افتد ؟ اتفاقی زمینی است یا آسمانی ؟ 


  می خواهم که تو هم نظرت را در این باره بنویسی ، من نمی توانم به تو بگویم که عشق چیست؛اما توانایی آن را دارم که برایت بنویسم آن دقیقا چه چیزی نمی تواند باشد.


 " عشق چیست ؟". سوالی که در تمام زندگی ام در جستجویش بودم. می دانی دخترم، بعضی موقع ها زندگی به شکل غیر قابل وصفی مسخره است؛سالها به دنبال آنچه می گردیم که خود در پستوی قلب و وجودمان مخفی اش کرده بودیم و وقتی که بعد از سالها جواب آن سوالات را پیدا می کنیم متوجه می شویم که قادر به وصف آن نیستیم. گویا زبانمان را مهر زده باشند؛ تنها لبخند می زنیم، با دانستن جواب حال دلمان خوب است، خوشبخت و شادیم؛ اما نمی توانیم ذره ای از آن حقیقت و قطره دریای عشق را به کسی بگوییم. عشق چیزی نیست که بتوان آن را در کلمات وصف کرد. هر توصیفی درباره عشق ناقص است. حتی همین خطوطی که می خوانی. 



عشق،اقیانوسی بی پایان است. با هزاران بشکه قادر نخواهی  بود آن را کشف و پر کنی. هر چقدر با کشتی هایت جلوتر بروی راه بازگشت برایت غیر ممکن می شود، آرزوی بزرگترین انسانها این است که در این اقیانوس غرق شوند؛ غرق شدن در این اقیانوس خود ورود به مرحله ای جدید از آن است. هیچ کس نمی تواند عشق را آنطور که باید برای تو شرح دهد، چرا که خودت باید آن را با تمام وجودت زندگی کنی.عشق یک رابطه و اتفاق شیرین، تلخ و بی نظیر است. پستی و بلندی های بسیاری دارد. درد دارد، شادی دارد و خود تجربه ای شگرف است. نیرویی است قدرتمند در جهان که در میان تمامی کاینات در جریان است و هر کس  به اندازه ظرفیت خود از این اقیانوس می نوشد . بعضی ها چون آب در کف دست، لحظه ای گذرا این تجربه بی نظیر را می چشند؛ آدم هایی هستند که نعلبکی کوچکی در دست دارند، عده ای ظرف های سفالی، عده ای جام هایی  بزرگ و آدم هایی هم هستند که جز کینه و حسد چیزی در دل ندارند، آدم هایی که عشق و محبت را در  قلبشان کشته اند و روابط عاطفی را فارق از عشق و علاقه و محبت می بینند و آن را بسنده به یک رابطه جنسی می دانند.





  ما خود همان هستیم که به جهان هدیه می دهیم، اگر عشق بورزیم، عشق به ما باز می گردد و اگر بذر کینه و نفرت بکاریم، باز هم همان خواهد شد. نمی دانم متوجه شده ای که از چه نیرویی برایت می نویسم یا نه، اما مطمینم که بارها آن را زندگی کرده ای. درست در همان لحظه هایی که در زندگی ات  کسی را بوسیده ای، همان لحظاتی که در زندگی چشم هایت را بسته ای و احساس کرده ای ضربان قلبت به شدت می تپد و قلبت دارد از جایش در می آید. لحظاتی که احساس کرده ای به نیرویی عظیم در این جهان  تعلق داری و روحی در تو دمیده شده است و ... . 


   سوفیا جانم، فراموش نکن که عشق هم مثل خیلی از چیزها بدل هایی دارد. نکند در بازی زندگی اسیر عشق نما ها و بدل ها شوی. روح بی نظیرت را به بازی آن ها بسپاری که خوب بلدند بازیگر تقلبی زمین عشق باشند.مراقب باش که اسیر بازی هورمون های آدمی نشوی و با شنیدن یک مشت حرف های قشنگ به این فکر نکنی که مرد رویاهایت را یافته ای. نازنینم، در زندگی خوب یاد می گیری که آدمها همیشه به زیبایی حرف هایشان نیستند.خوب درک خواهی کرد که زمان همه چیز را در زندگی به ما اثبات خواهد کرد.نمی گویم که به آدمها اعتماد نکن.نمی گویم که هیچ فرصتی به آدم ها برای ظهور در زندگی ات نده؛ اما هیچ گاه بی گدار به آب نزن.چرا که بعضی تجربه ها در زندگی هستند که اثرات طولانی مدتی را بر ما آدمها به جای می گذارند. اگر روزی  خودت را در زندگی گرفتار بازیگران تقلبی عشق یافتی، بدون هیچ وحشتی خودت را نجات بده.بعضی آدمها فکر می کنند که گذشت زمان می تواند همه چیز را تغییر دهد؛ اما فراموش نکن برای کسی که قلبی از سنگ در سینه دارد، زمان مفهوم مسخره ای بیش نیست و با ماندن در آن باتلاق تنها جوانی ات را نابود می کنی. 


در دنیایی از تنهایی، یافتن آدمی که خصوصیات کلی خواسته های  ما را داشته باشد، دستاوردی بزرگ است. می دانی سوفیا جان، عشق پیچیدگی خاصی در روان و فکر ما دارد. ما با توجه به آنچه که زندگی کرده ایم عاشق می شویم و به کسی ابراز علاقه می کنیم. کسی ممکن است زندگی نداشته اش را در عشق آینده اش بجوید و یا بخواهد کمبود های زندگی فعلیش را بر دوش کسی که دوستش دارد بیاندازد، ذهن ما  بی دلیل خودش را در دام عشق نمی بیند. گاهی ما توهم عشق می زنیم و گمان می بریم که از تمام وجود عاشق شده ایم. گاهی ممکن است به دنبال کسی باشیم که شبیه و یا متضاد پدرمان است. می دانی سوفیا جان. ما در ناخودآگاه خودمان معیار هایی داریم که با توجه به آنها به کسی علاقه مند می شویم و شاید خودمان هیچ وقت دلیل آن را متوجه نشویم.


عشق،هرگز با استرس همراه نیست.عشق آن نیست که با گدایی به دست بیاید.تجربه ای آزاد و رهاست.آن است که به هیچ زنجیری بسته نیست.اعتماد در سر تا سر آن پدیدار است.دخترم، تو خود خوب می دانی، چیزی که گدایی شود هرگز ارزشی نخواهد داشت. بخاطر داشته باش بعضی تجارب زمینی مکمل آن هستند تا ما را به عشق واقعی  هستی برسانند.از هر آنچه که به تکامل تو در زندگی کمک می کند با جان و دل استقبال کن.


زندگی تجربه ای است سخت و دشوار، به بازی ای می ماند که باید آن را به پایان ببری، می توانی مثل خیلی ها خودت را ببازی و بی عشق آن را به پایان ببری. یا با تمام وجود و انگیزه ات با شور و عشق پیش بروی و این بازی را به بهترین شکل ممکن تمام کنی. هر چند تمام کردن توصیفی غلط است از یک زندگی بی پایان، عشق تمام  نمی شود. عشق گرداگرد جهانیان و کاینات می گردد، از قلب دختری جوان به مردی میانسال، از میان برگ های درخت بلوطی در جنگل های اسکاندیناوری به جوش و خروش رودی روان در کالیفرنیا. عشق نمی میرد، از قلبی به قلب دیگر ، از روح و وجودی به دیگری در جریان است و روزی که نتوانی در این گردش قرار بگیری، به این باور برس که مدتهاست مرده ای . حتی اگر نفس بکشی، راه بروی، سخن بگویی و یا بخندی. یقیین داشته باش  مدتهاست که از درون مرده ای. برای عاشق ماندن، عشق بورز، به هر آنچه که پیش رویت است. تنه درختان را لمس کن.بگذار باد با موهایت عشق بازی کند، لب هایت را بر لب های دریا ها بگذار. به دوستانت محبت داشته باش، دشمنانت را دوست داشته باش. فراموش نکن  شاید در زندگی بسیاری موافق با ما نباشند و کینه ای در دل داشته باشند، اما این دلیلی منطقی نیست که ما هم چون آنها باشیم. آنها بذر بدی در دل  کاشته اند و کینه می ورزند؛ اما تو بذرعشق و دوستی در دلت بکار.امیدوارم که در اقیانوس عشق غرق شوی و همواره چون تمام کاینات در گردش عشق باشی... 


عشق آن نیست که به زبان بیاید، آن است که با گوش هایت ببنی و با چشم هایت بشنوی ... .


   خود تجربه ای است شگرف و بی حد و مرز...


  • نظرات [ ۰ ]

چگونه در زندگی به آرامش برسیم ؟

چگونه در زندگی به آرامش برسیم ؟


نامه هایی به دختر نداشته ام


خورشید درخشان زندگی من،

سوفیا جانم.


در روزهایی از زندگی ام بخاطر اینکه برای بسیاری از مفاهیم اصلی زیستن تعریفی نداشتم، رنج می بردم.سوالات زیادی بودند که جوابی برای آنها پیدا نمی کردم و نمی توانستم آن ها را آن طور که باید درک کنم.این تجربیات برای همه آدمها در دوره های مختلفی از زندگیشان رخ می دهد؛ اما چیزی که در آن روزها به شدت مرا اذیت می کرد حس پوچی بود که نسبت به زندگی پیدا کرده بودم.شاید تو هم یک شب که در آیینه به چشم هایت خیره شده ای آن را احساس کنی.


حسی که  نمی توان آن را به راحتی  وصف کرد؛ لحظاتی هستند که احساس می کنی به هیچ چیزی در جهان تعلق نداری.به این فکر می کنی که چقدر به راحتی فنا پذیر هستی و در یک چشم به هم زدن می توانی فراموش شوی.این ها افکاری است که حداقل  برای یکبار هم که شده به سراغ آدم ها می آید. عده ای از آن فرار می کنند و افرادی هم هستند که با آن روبرو می شوند.حس  سنگینی خاصی تمامی  وجودت را فرا می گیرد و تو  فقط سعی می کنی که با کارهایی دیگر  خودت را سرگرم کنی؛ 


روزهای زیادی بودند که از این افکار  فرار کرده ام؛ اما یک روز بالاخره تصمیم جدی خودم را برای  رو در رو شدن با آنها گرفتم.از اینکه قرار است همیشه از حسی سنگین  فرار کنم خسته شده بودم.بالاخره باید شهامت آن را به دست می آوردم تا با آن رو در رو شوم و جوابی برایش پیدا کنم.وقتی جوان تر بودم به یاد دارم که همیشه به من گوشزد می کردند که نباید به این مسایل فکر کنم؛ چرا که فکر کردن به این مسایل برای دیوانه هاست؛ خوشحالم که هرگز  به این پند گوش ندادم و برای فرار از دنیای دیوانگان به این سوال ها فکر کردم. در کودکی به ما می گویند که نباید مثل دیگران رفتار کنیم.اگر  بچه های دیگر به چاه می افتند، آیا ما هم باید به چاه بیافتیم ؟ ؛اما داستان آنجا دردناک تر می شود که در بزرگسالی زیر گوشمان فریاد می زنند: 

" تو دیوانه ای، چرا مثل همه آدمها این کار رو انجام نمی دی". 


   این نامه ها را برای آن می نویسم تا به خوبی بدانی که در دنیا، تنها تو نیستی که سوالات بی جواب  زیادی در سرت داری.بلکه همه آدمها این سوالات را در ذهنشان 

داشته اند. تلاش کرده ام جواب هایی که یافته ام را برایت بنویسم، هر چند تو خود باید بسیاری از آنها را تجربه کنی.چرا که زندگی حاصل جواب های آماده ای که از دیگران گرفته ایم نیست.بلکه آن است که خودمان با تمام وجود در آغوش گرفته باشیم.


  مهم ترین درسی که در زندگی تجربه کرده ام؛ آن است که درست زمانی که تصمیم به انجام کاری جدی می گیریم، جهان آن را می شنود و آدم هایی که باید را سر راهمان قرار می دهد.سالهاست که با آگاهی به این قانون زندگی می کنم و حضور هر آدم جدیدی را یک تجربه شگرف و یک فرصت  درسی در لحظه حال و آینده می دانم. ( بیشتر برایم یک  معنا است تا یک مدل علمی ! ) 


درست زمانی که تصمیم گرفتم تا از حس پوچ و سنگین زندگی ام رهایی پیدا کنم، با مردی  به نام جهان آشنا شدم.او مربی تغییر و تحول من در زندگی شد.هر هفته هم را می دیدیم و درباره مسایل مهم زندگی صحبت می کردیم.حقایقی که من چون یک دستمال سفید در سرزمینی از مردگان گمش کرده بودم. جهان به من کمک می کرد تا به خودشناسی برسم و بتوانم  رسالت واقعی خودم در زندگی را پیدا کنم. 


یک روز به من گفت :


محمد، احساس می کنم که در زندگی آرامش نداری. می توانی آرامش را برای من تعریف کنی ؟


گفتم :

نه متاسفانه. تا به حال بهش فکر نکردم.


جهان لبخند زد، از همان لبخندهایی که شاید در تمام زندگی ات یکی دوبار ببینی.همان لبخندهایی که تا آخر عمر فراموششان نمی کنی و در لحظه جان دادن به عنوان یکی از تصاویر  زیبای زندگی لحظه ای تصورشان می کنی و با لبخندی بر لب چشم هایت را می بندی.


گفت :

پس، یک هفته فرصت داری تا جواب را برایم پیدا کنی.


بعد از آنکه جهان آن سوال را پرسید، تمامی فکر و ذهنم را درگیر خود کرد.خام بودم و تجربه زیادی از زندگی نداشتم.برای آدمی مثل من در آن لحظات پیدا کردن چنین جوابی بسیار سخت جلوه می کرد. همه اش راه می رفتم و از خودم می پرسیدم که " آرامش چیست ؟" ، " چرا من انسان خوشبختی نیستم ؟ ". دخترم، تو چطور. آیا انسان خوشبختی هستی ؟ چه چیزی باعث می شود که هدیه گرانبهای زندگی را دوست نداشته باشی ؟ 


تمرین هایی که جهان به من  واگذار می کرد را با جان و دل انجام می دادم؛ همه ما آدمها روزهایی را داریم که در آن برای تاثیرگذاری بر  شخص خاصی همه تلاشمان را می کنیم تا بهترین باشیم و او را نرنجانیم. آن شخص می تواند یک معشوقه، یک پدر ، یک معلم و یا هر کس دیگری باشد.به شکل  غیرقابل وصفی خنده دار است وقتی  تلاش می کنیم از خیلی از حس های خوب خودمان بزنیم تا بتوانیم بر روی دیگر آدمها تاثیر بگذاریم. آدمهایی که  کمتر از  چند  ثانیه بعد ما را در جدال واقعی زندگی فراموش خواهند کرد. 


برای خواندن ادامه متن، ادامه مطلب را بزنید. 






معنای زندگی


زندگی چیست ؟ 



شاید دهلی، آگرا ، بمبیی و یا جایپور !

شاید هم یک جایی بین اسلام آباد و کراچی ! 

و یا یک جایی کنار دریاچه آگادیر مراکش و گنداب های مرده مومباس کنیا !


هر جا که هست، گرما تا به جانشان رسوخ کرده. پسرک در نقش شاه محمود افغانستان، سرمست با لباس گله گشاد خود و خوشحال از سرمای سوزناک بستنی یخی  در عمق دندان هایش. 


اسانس پرتقال در بزاق دهانش که سرمستی طعم شراب های ناب آشوکا را برایش تحفه می آورد. 



دخترک، در گرمای  چهل و هفت درجه برای لحظه ای فارغ از دنیای دروغین آدمها به رویای قرمز تیره مری پرستون کرفت می نگرد. 

رویایی که پس از گذشت. دویست سال روشن ماند و داغ خوردن بستنی تمشک را در حکومت آنتی فمینیستی بر دل دختر نگذاشت. 


دخترک فارغ از جنگ های دنیا، بی خبر از بدی حاکم بر دوردست ها. بدون شناختن پوتین، ترامپ، مکرون و عبدالعزیز آل سعود. با خوشبختی تمام خیره به شاهکار یک کارگاه دسته چندم پاکستانی است. 


و به راستی زندگی چیست ؟ 


چیزی به غیر از لذت آب‌‌ شدن یک زندگی یخی در دهانمان ؟ 


با تواضع 


محمد یوسفی آرامش

  • نظرات [ ۰ ]
من محمد هستم، به احتمال زیاد اگر در سال 1804 میلادی به دنیا می آمدم، به نهضت ناپلِون بناپارت می پیوستم. ممکن بود حتی یک المانی باشم و در اوج تورم سال 1917 میلادی به دنیا بیایم و با پول هایی که پدرم از سر کار می آورد بادبادک درست کنم. چه کسی می داند ؟ شاید برای رهایی از سرنوشت شوم کمونیسم، هنگام فرار از برلین شرقی، برای رسیدن به معشوقه ام در آن سوی دیوار ها با شلیک سربازی روس کشته می شدم. شاید این متن را حدود نود سال پیش می نوشتم و توسط زیگموند فروید متهم می شدم به اتفاقی در کودکی ام و ارتباط آن با مرگ !

در هر حال، می توانستم هر محمدی به غیر از امروز باشم. اما الان، همین محمدی هستم که برای شما می نویسد، زندگی ام را دوست دارم. برای تک تک روزهایی که ساخته ام جنگیده ام، درک کردم که مهم ترین لحظات زندگیمان در گذرند، و مهم ترین کار و روز من در زندگی، همین کارهای کوچک فرداست. تلاش کردم که یاد بگیرم، به درستی تجربه کنم، بیاموزم و دنیای بهتری بسازم.


ممنونم که برای دوست کوچک خودتان وقت می گذارید و نوشته هایش را می خوانید.

دوستتان دارم

با تواضع

محمد
Designed By Erfan Powered by Bayan