وبسایت روزنوشت های محمد یوسفی آرامش

معلم کوچک زندگی و ارتباطات

سخنرانی در 33 کیلومتری جهنم !

سخنرانی در 33 کیلومتری جهنم !

در باب " مفهوم عجیب زندگی"


پاهایم سست شد، قلبم داشت از جایش کنده می شد؛ لب هام از فشارعصبی خندید و بدنم به لرزه افتاد. من بودم، با میکروفونی به دست و پیش رویم زنی که هر دو بچه اش را در یک آتش سوزی از دست داده بود، پدرش را هیچ وقت ندیده بود و مادر معتادش هم در زندگی چیزی جز زخم بر بدنش چیزی به یادگار نگذاشته بود. 


  من بودم و  زنی  که می خواست خودکشی کند. زنی که به پایان رسیده بود.روحی مرده در بدنی بود که حرف می زد. می دانی سوفیا، در این جور مواقع همیشه یک مرد ضعیف بوده ام. زنی با من درد و دل می کرد و من در حضور صدها نفر باید مراقب تک تک کلماتی که به کار می بردم باشم؛ هیچ وقت در زندگی ام آدمهایی که پیش رویت می نشینند و راهکارهای مسخره می دهند را درک نکرده ام. می دانی چرا ؟ چون هیچ وقت جای کس دیگری زندگی نکرده ایم. هیچ وقت  پا در پای کفش کس دیگری نگذاشته ایم. استادم جهان همیشه به من گوشزد می کرد که پیش از آن که کسی را سرزنش یا قضاوت کنم، برای لحظه ای به خودم هشدار بدهم که جای او نزیسته ام؛ اگر جای او بودم چه کار می کردم ؟! 



برایم عجیب بود که گاهی اوقات ادم ها از فرط درد و تنهایی به شهامتی خاص می رسند، شاید هم نامش را بتوان  جنون گذاشت و یا حماقت ! هر چه که هست  به آن زن اجازه داده بود تا پیش روی آدم های زیادی، بدون ترس از قضاوت شدن از مرگ سخن بگوید. 


   هیچ وقت به اندازه آن لحظه احساس ناتوانی نکرده ام. من هیچ گاه زن نبوده ام، هیچ وقت دو بار ازدواج نکرده ام، شاهد سوختن فرزندانم درآتش نبوده ام و مادری نداشته ام که هر روز مرا کتک بزند و بسوزاند. اشک در چشم هام جمع شده بود. تنها چیزی که از کودکی ام به خوبی به ارث برده ام خنده هایی عصبی است، اگرآن خنده ها را نداشتم نمی دانم که در آن  لحظه در جهان به چه چیزی پناه می بردم. خنده هایم همیشه دراین مواقع مرا قدرتمند جلوه می دهد. چشم هام را در چشم هاش گره زدم، برای لحظه ای احساس کردم که هیچ کس جز من و او در آن سالن سخنرانی نیست. آب دهانم را قورت دادم و شروع کردم : 

" تو انسان احمقی هستی که تا به حال خودکشی نکردی ". 


نمی دانستم که دقیقا دارم چه غلطی می کنم!. فقط می دانستم نباید کلیشه ای حرف بزنم. نباید کتاب گونه از زندگی بگویم و شعار بدهم. در آن لحظه احساس می کردم نیرویی در جهان مرا به سمتی می برد. 


قیافه اش دیدنی بود، جا خورده بود.انتظار نداشت مردی میان صدها نفر احمق خطابش کند. با قدرت بیشتری ادامه دادم : 

"اما  به اندازه غیر قابل وصفی  شجاع و با شهامتی. وجود آدم هایی مثل تو دنیا رو خیلی زیباتر کرده.آدم هایی که نماد واقعی قدرت، شهامت و پایداری ان " . 


"می دونی یکی از بزرگترین سوالاتی  که توی تمام زندگیم ذهنم رو به شدت درگیر کرده چیه ؟

اینکه واقعا موندن توی این دنیا  شجاعته یا رفتن ازش ؟"



سکوت کردم، می خواستم جمله ام تاثیری را که باید بگذارد. 




( تصویری از سخنرانی من در سالها پیش، جوان تر بودم، جویای نام و ناپخته - نام تصویر را در جستجوی خوشبختی گذاشته ام )


برای خواندن ادامه متن، روی ادامه مطلب کلیک کنید.


در رابطه با مفهوم عشق


در باب " عشق "

عشق،اقیانوسی است بی پایان؛دیگر هیچ ...


ماه تابان من، 

سوفیا جان،

    بی شک روزی در پستوی ذهن نا آرامت و تمامی سوال های بی جوابی که در آن داری، از من درباره  "عشق" خواهی پرسید و من به عنوان یک پدر چه جوابی می توانم به تو بدهم ؟! هنوز هم نمی دانم که در آن روز چه خواهم گفت؛ چرا که ما آدمها گاهی اوقات خود را غرق در چیزی می دانیم و سالها بعد متوجه می شویم که جز توهمات خودمان چیزی پیش رویمان نبوده است.



   خیلی اوقات از خودم درباره پدیده عشق می پرسم. واقعا عشق چیست ؟ برخورد دو روح با یکدیگر و یا اینکه آدمی حس خوبی به کسی در زندگی داشته باشد؟ به نظرت اصلا چیزی به اسم عشق وجود دارد و یا شاید ما آدمها  بالا و پایین شدن هورمون های بدنمان را در یک جسم سه و نیم لیتری با کلمه عجیبی به نام عشق تعبیر می کنیم ؟

 

    شاید تو هم  این را تجربه کرده ای. لحظاتی که از مدرسه به خانه بر می گشته ای شاید با پسری چشم در چشم شده باشی. مات و مبهوت برق چشم هایش شده باشی، بدنت به لرزه افتاده باشد و احساس کنی که نیرویی از جهان به درون جسم، روح و قلب تو با تمام قدرت ورود می کند.دخترم، به نظرت عشق حاصل شناخت است؟ یا در یک لحظه اتفاق می افتد ؟ اتفاقی زمینی است یا آسمانی ؟ 


  می خواهم که تو هم نظرت را در این باره بنویسی ، من نمی توانم به تو بگویم که عشق چیست؛اما توانایی آن را دارم که برایت بنویسم آن دقیقا چه چیزی نمی تواند باشد.


 " عشق چیست ؟". سوالی که در تمام زندگی ام در جستجویش بودم. می دانی دخترم، بعضی موقع ها زندگی به شکل غیر قابل وصفی مسخره است؛سالها به دنبال آنچه می گردیم که خود در پستوی قلب و وجودمان مخفی اش کرده بودیم و وقتی که بعد از سالها جواب آن سوالات را پیدا می کنیم متوجه می شویم که قادر به وصف آن نیستیم. گویا زبانمان را مهر زده باشند؛ تنها لبخند می زنیم، با دانستن جواب حال دلمان خوب است، خوشبخت و شادیم؛ اما نمی توانیم ذره ای از آن حقیقت و قطره دریای عشق را به کسی بگوییم. عشق چیزی نیست که بتوان آن را در کلمات وصف کرد. هر توصیفی درباره عشق ناقص است. حتی همین خطوطی که می خوانی. 



عشق،اقیانوسی بی پایان است. با هزاران بشکه قادر نخواهی  بود آن را کشف و پر کنی. هر چقدر با کشتی هایت جلوتر بروی راه بازگشت برایت غیر ممکن می شود، آرزوی بزرگترین انسانها این است که در این اقیانوس غرق شوند؛ غرق شدن در این اقیانوس خود ورود به مرحله ای جدید از آن است. هیچ کس نمی تواند عشق را آنطور که باید برای تو شرح دهد، چرا که خودت باید آن را با تمام وجودت زندگی کنی.عشق یک رابطه و اتفاق شیرین، تلخ و بی نظیر است. پستی و بلندی های بسیاری دارد. درد دارد، شادی دارد و خود تجربه ای شگرف است. نیرویی است قدرتمند در جهان که در میان تمامی کاینات در جریان است و هر کس  به اندازه ظرفیت خود از این اقیانوس می نوشد . بعضی ها چون آب در کف دست، لحظه ای گذرا این تجربه بی نظیر را می چشند؛ آدم هایی هستند که نعلبکی کوچکی در دست دارند، عده ای ظرف های سفالی، عده ای جام هایی  بزرگ و آدم هایی هم هستند که جز کینه و حسد چیزی در دل ندارند، آدم هایی که عشق و محبت را در  قلبشان کشته اند و روابط عاطفی را فارق از عشق و علاقه و محبت می بینند و آن را بسنده به یک رابطه جنسی می دانند.





  ما خود همان هستیم که به جهان هدیه می دهیم، اگر عشق بورزیم، عشق به ما باز می گردد و اگر بذر کینه و نفرت بکاریم، باز هم همان خواهد شد. نمی دانم متوجه شده ای که از چه نیرویی برایت می نویسم یا نه، اما مطمینم که بارها آن را زندگی کرده ای. درست در همان لحظه هایی که در زندگی ات  کسی را بوسیده ای، همان لحظاتی که در زندگی چشم هایت را بسته ای و احساس کرده ای ضربان قلبت به شدت می تپد و قلبت دارد از جایش در می آید. لحظاتی که احساس کرده ای به نیرویی عظیم در این جهان  تعلق داری و روحی در تو دمیده شده است و ... . 


   سوفیا جانم، فراموش نکن که عشق هم مثل خیلی از چیزها بدل هایی دارد. نکند در بازی زندگی اسیر عشق نما ها و بدل ها شوی. روح بی نظیرت را به بازی آن ها بسپاری که خوب بلدند بازیگر تقلبی زمین عشق باشند.مراقب باش که اسیر بازی هورمون های آدمی نشوی و با شنیدن یک مشت حرف های قشنگ به این فکر نکنی که مرد رویاهایت را یافته ای. نازنینم، در زندگی خوب یاد می گیری که آدمها همیشه به زیبایی حرف هایشان نیستند.خوب درک خواهی کرد که زمان همه چیز را در زندگی به ما اثبات خواهد کرد.نمی گویم که به آدمها اعتماد نکن.نمی گویم که هیچ فرصتی به آدم ها برای ظهور در زندگی ات نده؛ اما هیچ گاه بی گدار به آب نزن.چرا که بعضی تجربه ها در زندگی هستند که اثرات طولانی مدتی را بر ما آدمها به جای می گذارند. اگر روزی  خودت را در زندگی گرفتار بازیگران تقلبی عشق یافتی، بدون هیچ وحشتی خودت را نجات بده.بعضی آدمها فکر می کنند که گذشت زمان می تواند همه چیز را تغییر دهد؛ اما فراموش نکن برای کسی که قلبی از سنگ در سینه دارد، زمان مفهوم مسخره ای بیش نیست و با ماندن در آن باتلاق تنها جوانی ات را نابود می کنی. 


در دنیایی از تنهایی، یافتن آدمی که خصوصیات کلی خواسته های  ما را داشته باشد، دستاوردی بزرگ است. می دانی سوفیا جان، عشق پیچیدگی خاصی در روان و فکر ما دارد. ما با توجه به آنچه که زندگی کرده ایم عاشق می شویم و به کسی ابراز علاقه می کنیم. کسی ممکن است زندگی نداشته اش را در عشق آینده اش بجوید و یا بخواهد کمبود های زندگی فعلیش را بر دوش کسی که دوستش دارد بیاندازد، ذهن ما  بی دلیل خودش را در دام عشق نمی بیند. گاهی ما توهم عشق می زنیم و گمان می بریم که از تمام وجود عاشق شده ایم. گاهی ممکن است به دنبال کسی باشیم که شبیه و یا متضاد پدرمان است. می دانی سوفیا جان. ما در ناخودآگاه خودمان معیار هایی داریم که با توجه به آنها به کسی علاقه مند می شویم و شاید خودمان هیچ وقت دلیل آن را متوجه نشویم.


عشق،هرگز با استرس همراه نیست.عشق آن نیست که با گدایی به دست بیاید.تجربه ای آزاد و رهاست.آن است که به هیچ زنجیری بسته نیست.اعتماد در سر تا سر آن پدیدار است.دخترم، تو خود خوب می دانی، چیزی که گدایی شود هرگز ارزشی نخواهد داشت. بخاطر داشته باش بعضی تجارب زمینی مکمل آن هستند تا ما را به عشق واقعی  هستی برسانند.از هر آنچه که به تکامل تو در زندگی کمک می کند با جان و دل استقبال کن.


زندگی تجربه ای است سخت و دشوار، به بازی ای می ماند که باید آن را به پایان ببری، می توانی مثل خیلی ها خودت را ببازی و بی عشق آن را به پایان ببری. یا با تمام وجود و انگیزه ات با شور و عشق پیش بروی و این بازی را به بهترین شکل ممکن تمام کنی. هر چند تمام کردن توصیفی غلط است از یک زندگی بی پایان، عشق تمام  نمی شود. عشق گرداگرد جهانیان و کاینات می گردد، از قلب دختری جوان به مردی میانسال، از میان برگ های درخت بلوطی در جنگل های اسکاندیناوری به جوش و خروش رودی روان در کالیفرنیا. عشق نمی میرد، از قلبی به قلب دیگر ، از روح و وجودی به دیگری در جریان است و روزی که نتوانی در این گردش قرار بگیری، به این باور برس که مدتهاست مرده ای . حتی اگر نفس بکشی، راه بروی، سخن بگویی و یا بخندی. یقیین داشته باش  مدتهاست که از درون مرده ای. برای عاشق ماندن، عشق بورز، به هر آنچه که پیش رویت است. تنه درختان را لمس کن.بگذار باد با موهایت عشق بازی کند، لب هایت را بر لب های دریا ها بگذار. به دوستانت محبت داشته باش، دشمنانت را دوست داشته باش. فراموش نکن  شاید در زندگی بسیاری موافق با ما نباشند و کینه ای در دل داشته باشند، اما این دلیلی منطقی نیست که ما هم چون آنها باشیم. آنها بذر بدی در دل  کاشته اند و کینه می ورزند؛ اما تو بذرعشق و دوستی در دلت بکار.امیدوارم که در اقیانوس عشق غرق شوی و همواره چون تمام کاینات در گردش عشق باشی... 


عشق آن نیست که به زبان بیاید، آن است که با گوش هایت ببنی و با چشم هایت بشنوی ... .


   خود تجربه ای است شگرف و بی حد و مرز...


  • نظرات [ ۰ ]

چگونه در زندگی به آرامش برسیم ؟

چگونه در زندگی به آرامش برسیم ؟


نامه هایی به دختر نداشته ام


خورشید درخشان زندگی من،

سوفیا جانم.


در روزهایی از زندگی ام بخاطر اینکه برای بسیاری از مفاهیم اصلی زیستن تعریفی نداشتم، رنج می بردم.سوالات زیادی بودند که جوابی برای آنها پیدا نمی کردم و نمی توانستم آن ها را آن طور که باید درک کنم.این تجربیات برای همه آدمها در دوره های مختلفی از زندگیشان رخ می دهد؛ اما چیزی که در آن روزها به شدت مرا اذیت می کرد حس پوچی بود که نسبت به زندگی پیدا کرده بودم.شاید تو هم یک شب که در آیینه به چشم هایت خیره شده ای آن را احساس کنی.


حسی که  نمی توان آن را به راحتی  وصف کرد؛ لحظاتی هستند که احساس می کنی به هیچ چیزی در جهان تعلق نداری.به این فکر می کنی که چقدر به راحتی فنا پذیر هستی و در یک چشم به هم زدن می توانی فراموش شوی.این ها افکاری است که حداقل  برای یکبار هم که شده به سراغ آدم ها می آید. عده ای از آن فرار می کنند و افرادی هم هستند که با آن روبرو می شوند.حس  سنگینی خاصی تمامی  وجودت را فرا می گیرد و تو  فقط سعی می کنی که با کارهایی دیگر  خودت را سرگرم کنی؛ 


روزهای زیادی بودند که از این افکار  فرار کرده ام؛ اما یک روز بالاخره تصمیم جدی خودم را برای  رو در رو شدن با آنها گرفتم.از اینکه قرار است همیشه از حسی سنگین  فرار کنم خسته شده بودم.بالاخره باید شهامت آن را به دست می آوردم تا با آن رو در رو شوم و جوابی برایش پیدا کنم.وقتی جوان تر بودم به یاد دارم که همیشه به من گوشزد می کردند که نباید به این مسایل فکر کنم؛ چرا که فکر کردن به این مسایل برای دیوانه هاست؛ خوشحالم که هرگز  به این پند گوش ندادم و برای فرار از دنیای دیوانگان به این سوال ها فکر کردم. در کودکی به ما می گویند که نباید مثل دیگران رفتار کنیم.اگر  بچه های دیگر به چاه می افتند، آیا ما هم باید به چاه بیافتیم ؟ ؛اما داستان آنجا دردناک تر می شود که در بزرگسالی زیر گوشمان فریاد می زنند: 

" تو دیوانه ای، چرا مثل همه آدمها این کار رو انجام نمی دی". 


   این نامه ها را برای آن می نویسم تا به خوبی بدانی که در دنیا، تنها تو نیستی که سوالات بی جواب  زیادی در سرت داری.بلکه همه آدمها این سوالات را در ذهنشان 

داشته اند. تلاش کرده ام جواب هایی که یافته ام را برایت بنویسم، هر چند تو خود باید بسیاری از آنها را تجربه کنی.چرا که زندگی حاصل جواب های آماده ای که از دیگران گرفته ایم نیست.بلکه آن است که خودمان با تمام وجود در آغوش گرفته باشیم.


  مهم ترین درسی که در زندگی تجربه کرده ام؛ آن است که درست زمانی که تصمیم به انجام کاری جدی می گیریم، جهان آن را می شنود و آدم هایی که باید را سر راهمان قرار می دهد.سالهاست که با آگاهی به این قانون زندگی می کنم و حضور هر آدم جدیدی را یک تجربه شگرف و یک فرصت  درسی در لحظه حال و آینده می دانم. ( بیشتر برایم یک  معنا است تا یک مدل علمی ! ) 


درست زمانی که تصمیم گرفتم تا از حس پوچ و سنگین زندگی ام رهایی پیدا کنم، با مردی  به نام جهان آشنا شدم.او مربی تغییر و تحول من در زندگی شد.هر هفته هم را می دیدیم و درباره مسایل مهم زندگی صحبت می کردیم.حقایقی که من چون یک دستمال سفید در سرزمینی از مردگان گمش کرده بودم. جهان به من کمک می کرد تا به خودشناسی برسم و بتوانم  رسالت واقعی خودم در زندگی را پیدا کنم. 


یک روز به من گفت :


محمد، احساس می کنم که در زندگی آرامش نداری. می توانی آرامش را برای من تعریف کنی ؟


گفتم :

نه متاسفانه. تا به حال بهش فکر نکردم.


جهان لبخند زد، از همان لبخندهایی که شاید در تمام زندگی ات یکی دوبار ببینی.همان لبخندهایی که تا آخر عمر فراموششان نمی کنی و در لحظه جان دادن به عنوان یکی از تصاویر  زیبای زندگی لحظه ای تصورشان می کنی و با لبخندی بر لب چشم هایت را می بندی.


گفت :

پس، یک هفته فرصت داری تا جواب را برایم پیدا کنی.


بعد از آنکه جهان آن سوال را پرسید، تمامی فکر و ذهنم را درگیر خود کرد.خام بودم و تجربه زیادی از زندگی نداشتم.برای آدمی مثل من در آن لحظات پیدا کردن چنین جوابی بسیار سخت جلوه می کرد. همه اش راه می رفتم و از خودم می پرسیدم که " آرامش چیست ؟" ، " چرا من انسان خوشبختی نیستم ؟ ". دخترم، تو چطور. آیا انسان خوشبختی هستی ؟ چه چیزی باعث می شود که هدیه گرانبهای زندگی را دوست نداشته باشی ؟ 


تمرین هایی که جهان به من  واگذار می کرد را با جان و دل انجام می دادم؛ همه ما آدمها روزهایی را داریم که در آن برای تاثیرگذاری بر  شخص خاصی همه تلاشمان را می کنیم تا بهترین باشیم و او را نرنجانیم. آن شخص می تواند یک معشوقه، یک پدر ، یک معلم و یا هر کس دیگری باشد.به شکل  غیرقابل وصفی خنده دار است وقتی  تلاش می کنیم از خیلی از حس های خوب خودمان بزنیم تا بتوانیم بر روی دیگر آدمها تاثیر بگذاریم. آدمهایی که  کمتر از  چند  ثانیه بعد ما را در جدال واقعی زندگی فراموش خواهند کرد. 


برای خواندن ادامه متن، ادامه مطلب را بزنید. 






معنای زندگی


زندگی چیست ؟ 



شاید دهلی، آگرا ، بمبیی و یا جایپور !

شاید هم یک جایی بین اسلام آباد و کراچی ! 

و یا یک جایی کنار دریاچه آگادیر مراکش و گنداب های مرده مومباس کنیا !


هر جا که هست، گرما تا به جانشان رسوخ کرده. پسرک در نقش شاه محمود افغانستان، سرمست با لباس گله گشاد خود و خوشحال از سرمای سوزناک بستنی یخی  در عمق دندان هایش. 


اسانس پرتقال در بزاق دهانش که سرمستی طعم شراب های ناب آشوکا را برایش تحفه می آورد. 



دخترک، در گرمای  چهل و هفت درجه برای لحظه ای فارغ از دنیای دروغین آدمها به رویای قرمز تیره مری پرستون کرفت می نگرد. 

رویایی که پس از گذشت. دویست سال روشن ماند و داغ خوردن بستنی تمشک را در حکومت آنتی فمینیستی بر دل دختر نگذاشت. 


دخترک فارغ از جنگ های دنیا، بی خبر از بدی حاکم بر دوردست ها. بدون شناختن پوتین، ترامپ، مکرون و عبدالعزیز آل سعود. با خوشبختی تمام خیره به شاهکار یک کارگاه دسته چندم پاکستانی است. 


و به راستی زندگی چیست ؟ 


چیزی به غیر از لذت آب‌‌ شدن یک زندگی یخی در دهانمان ؟ 


با تواضع 


محمد یوسفی آرامش

  • نظرات [ ۰ ]

الیف شافاک و کتاب من و استادم

یادداشت و نقدی  در باب کتاب " من و استادم "



الیف شافاک، جادوگری بین المللی


روزنوشت های محمد یوسفی آرامش 



    معماری، دانشی است که از  بدو بشر همراه انسان بوده؛  درست از همان زمانی که  هومو ساپینس ها  در شانزده هزار سال پیش تلاش می کردند تا با استخوان ماموت های شکار کرده خود آلونک ماموتی  با اشکال زیبای هندسه ای برای خود  بسازند و چه امروز که با  بسیاری از امکانات موجود قادر به ساخت  زیباترین برج ها در عالم هستیم، معماری همراهمان بوده. از گفتن اهمیت آن همینقدر بس که معماران همواره از مشاوران و افراد نزدیک به پادشاهان بوده اند.



در رابطه با  هنر اصیل معماری  کتابی وجود دارد که  معتقدم هر معماری در زندگی خود برای یک بار هم که شده باید آن را بخواند.کتاب من و استادم کتابی است بی نظیر که در قالب یک رمان که به زندگی " خواجه معمار سنِان آغا"   معروف به  استاد سینان می پردازد.


 نویسنده کتاب ، الیف شفق ( یا شافاک )، زنی است 46 ساله  که  هنر اصیل  معماری در دوره  پادشاهان عثمانی را به تصویر می کشد. از مردمی که بدون هیچ امکاناتی و با توان بدنی خود با عشق خاصی  به ساخت بزرگترین مسجد های حکومت  پادشاهی  عثمانی  می پردازند. داستان در صده ی  1500  میلادی مطرح می شود و ترکیب بی نظیر معماری عثمانی را مطرح می کند که برگرفته از  هنر معماری بیزانس بوده است. با خواندن سطر به سطر کتاب شگفت زده می شویم که چطور انسانهایی  در دوره هایی در تاریخ زیسته اند که موفق به ساخت  اماکن تاریخی بی نظیری بدون امکانات لازم و کافی شده اند.سینان، سر دربار  حکومت پادشاهی  سلطان سلیمان بود. به غیر از شرح زیبای  داستان او و شاگردانش متوجه می شویم که سلطان سلیمان بسیاری از  فتوحات خود را  مدیون دانش معماری  است. چه پل ها و سازه های نظامی ای که در این دوره پادشاهی به برکت دانش  معماری ساخته شده اند. داستان شاگردانی را روایت می کند که پر از عشق و  خروش  هستند و برای  دانستن بیشتر از معماری دست به هر کاری می زنند.چرا که معماری را  عشقی مطلق می دانند و معتقدند که به واسطه آن می توانند به عروج برسند و بالاترین حس های عالم را  تجربه کنند.



نیما یوشیج دروغ می گفت !

به برادر زاده ام نارین 


نیما یوشیج دروغ می گفت !


روزنوشت های محمد یوسفی آرامش


عمو جان، نیما یوشیج به فرزندش گفت که یک بهار، تابستان ، پاییز و زمستان را دیدی، و  از این پس همه چیز این جهان تکراری است . 

اما من به تو می گویم که او اشتباه می کرد، مادامی که در زندگی معنایی پیدا کنی؛ هیچ چیزی تکراری نیست، می توانی از وحشت پوچی این زندگانی به دین پناه ببری، ممکن است عشق را در الویتت نگاه داری و با آن به خودت معنا ببخشی، شاید عشق و دین مسایلی بی معنا برایت شوند و موفقیت را بیابی.

 

اما فراموش نکن که در این جهان تکراری، همواره معنا هایی وجود خواهند داشت، تا تو پیش بروی، امید داشته باشی و از این هدیه کوتاه نهایت لذت را دریابی. 

عمو جان، کاش نیما به فرزندش می گفت : 

یک بهار، تابستان، پاییز و زمستان را دیدی. 

از این پس باید بذر معنا و عشق را در زندگی دریابی. 



 نیما اشتباه می کرد، و من از تو می خواهم که بذر معنا را دریابی. بذری به کار و از رویش بهار لذت ببر، در تابستان خوبه خوب منتظر  پاییز و زمستان باش‌. از ریزش برگ های درختان دلهره به دل راه نده، مبادا سوزش زمستان تو را بترساند که زندگی همواره راهی خواهد یافت. 


نارین جان، 

یک بهار، تابستان، پاییز و زمستان را دیدی. 

از این پس، همه چیز این جهان معنا درمانی است. 


با تواضع 

محمد


شی هوانگ تی و سربازان سفالی !

شی هوانگ تی  و سربازان سفالی 

چین در  دوران حکومت های متخاصم



1045 سال قبل از میلاد مسیح ، آنگاه که حکومت چو در جنگی در نزدیکی مرزهای رود زرد حکومت شانگ چین را نابود کرد و پیروزی  خود را جشن می گرفت شاید هیچ وقت فکرش را هم نمی کرد که چند صد سال بعد قرار است به همان دلیل نابود شود و  بنیان اصلی حکومت خود را از دست دهد. به مهم ترین دلیل  دوران محوری  حکومت چین :

شمنیسم. 

چینی ها علاقه بسیاری به خرافات و نیروهای ماورالطبیعه داشتند، آنها پادشاه را از نزدیکان خدا می دانستند و معتقد بودند که این پادشاه است که می تواند با مذاکره با خدا از بارش باران و طوفان های بسیار بد آن دوران شرایط آب وهوایی چین  جلوگیری کند. 


بستگی به شانس پادشاه داشت که هر چند وقت یک بار  طوفانی سخت به جان حکومتش بیافتد و مردم چین به این دلیل که خداوند از پادشاه راضی نیست حکومت او را سر به نیست کنند.شاید بتوانم به جرات بگویم چین حدود یک هزار سال با این روش زیست و این خود  مهم ترین دلیل  سرنگونی و ضعیف شدن حکومت شانگ و چو در حدود  هزار  الی  هفتصد سال قبل از میلاد مسیح است. 


بعد از حکومت چو وضعیت  چین بهم ریخت و حکومت گسترده آنها در نزدیکی رود زرد تبدیل به چندین ایالت شد. گویا قرار شد هر  ایالت با قدرت خود حکومتی را تحت کنترل خود نگاه دارد.درباره این که چه اتفاقاتی باعث شد در آن سالها  فرمانداران چو آنقدر گستاخ شوند که همگی اعلام حکومت شخصی کنند اطلاعات زیادی ندارم.اما در دورانی که  حتی تلگراف هم وجود نداشته است،با مسافت نجومی چین این رویداد تا حد بسیاری  رویایی  به نظر می رسد و به احتمال زیاد در طی چند سال رخ داده است. و در تاریخ در چندین مرجع ثبت شده است.


 آنچه که این داستان را جذاب تر می کند انقلاب شی هوانگ تی است که در حدود 200 سال قبل از میلاد تمامی حکومت های متخاصم چین را تحت تسخیر خود در می آورد. معتقدم که در تاریخ از ارزش های  او  کم گفته اند، او را پادشاهی  شمن باور می دانند و اینکه اعتقادات ماورالطبیعه ای بسیاری در سر  داشت. آنچه که در وجود این پادشاه مرا به وجد می آورد تلاش های بی پایان او برای زنده کردن حکومت خود در چین است. 



با کلیک بر روی ادامه مطلب می توانید ادامه این موضوع را بخوانید.


ادموند، نگهبان باغ بهشت !

ادموند، نگهبان فراموشکار باغ بهشت !

در باب " محکومیت آدمها به تنهایی" 


    سالها پیش در روزهایى که تنها یازده سال داشتم؛ از مسیر خاصى به مدرسه مى رفتم. از خانه تا مدرسه چیزى نزدیک به ده الی یازده کیلومتر بود و من تمامى این مسیر را پیاده طى مى کردم .


برخلاف دیگر دوستانم،علاقه ای به سرویس های مدرسه نداشتم و یا بهتر است اعتراف کنم برای ماهایی که جز بچه های جنوب شهر بودیم، چنین چیزهایی ساده و مسخره جلوه می کرد.یک گروه از بچه های محل جمع شده بودیم و با هم با تفریحات مختلف مسیر را طی می کردیم. در آن سالها بى حد و مرز خوشبخت بودم. چیز زیادی از زندگی نمی دانستم، همه چیز را با چشم های جهان بینی کودکی می دیدم و قادر به درک بسیاری از حقایق حاکم بر جهان نبودم. با کارهای ساده خوشبخت بودم و از زندگی لذت می بردم.شاید برای تو هم روزی  اتفاق بیافتد. 


دخترم، آدمها  بعضی موقع ها نمی فهمند که در گذر روزهای زندگی چطورناگهان بزرگ شده اند. یکی از نشانه های بزرگ شدن آن است که آدمها از خوشی های کوچک زندگی کمتر لذت می برند، درگیر زندگی آدم بزرگ ها می شویم و هدف  اصلی  زندگی را که رشد کردن و شاد بودن است از یاد می بریم؛ در گذر زندگی در دنیای آدم بزرگ ها غرق می شویم و رسالت واقعیمان را فراموش می کنیم. 



( نام پیرمرد، نیکولای است. از خلافکاران طرد شده سیبری، تصویر را از صفحه جهانگرد ایرانی، 2charkheran 

گرفته ام. با کلیک بر ادامه مطلب می توانید ادامه این داستان را بخوانید.)

در باب عینک زندگی

در باب عینک زندگی 


به برادرزاده ام، نارین 


عمو جان، 

در زندگی عینک های بسیاری وجود دارند که به چشم می زنیم. یکی عینک طمع، دیگری عینک کینه، زنی به دنبال عینک حسادت٬ دیگری عشق و مردی دوان دوان به جستجوی موفقیت. 

نارین جانم، 

جهان انعکاس همان عینکی است که به چشم می زنیم، مادامی که عینکی را بر چشم هامان داریم؛ گمان می بریم که جهان همان است که در چشم های ماست. هیچ چیزی جز انعکاس عینک ما حقیقت ندارد و ما مالک تمامی همان چیزی هستیم که می بینیم؛ 


گمان می بریم که شگفت انگیز ترین اتفاقات زندگی در پس  نگاه ما خلاصه شده اند و ما مبدا و مقصد این جهانیم. 


 شگفت انگیز ترین لحظات این زندگانی، آن لحظاتی نیستند که ما در پس عینک های خود گمان می بریم. شگفت انگیز ترین لحظه هر زندگی درست همان لحظه است که عینک از چشم هامان به زمین می افتد، اشعه و گرمای خورشید زندگی را بر صورتمان حس می کنیم، چشممان تنگ می شود، می سوزد، طاق دیدن نداریم و سرمان را از شدت روشنایی و گرما  بر می گردانیم. 




 به نظرت آیا زندگی آن است که در پس نگاه ماست ؟ 


نارین جانم، زندگی فاصله تعویض یک عینک، تا عینکی دیگر است. فاصله تغییر کینه به عشق است، فاصله تغییر غم به امید است، از شادی به افسردگی افتادن است، از فقر‌ به ثروت کوچ کردن است. 


  مادامی که همواره با یک عینک به زندگی خیره شده ایم، به آن معناست که به آن اندازه که باید نزیسته ایم. هیچ گاه اجازه نده در زندگی لذت یک عینک همراه تو بماند، تجربه کن، از امتحان عینک های جدید هراسی به دل راه مده. مگذار چون سیاستمداران عطش وابستگی به یک عینک همواره با تو بماند. فرصت قاب های بعدی مناسب صورتت را در زندگی از خودت دریغ مکن. 


عزیز من، هیچ عینکی شگفت انگیز نیست، شگفت انگیز آن لحظه است که عینکت بشکند، نور زندگی اشک هایت را در آورد و تو پس از  یک سوگواری عظیم به استقبال عینکی جدید بروی ... 


با تواضع

عمو محمد

از مصدق تا کاشانی ( پایان یک انقلاب )

*

کودتای مرداد ماه 1332

از مصدق تا کاشانی ( داستان یک دوستی مرده )


- درست در همان سالهایی که ملت ایران به دنبال حقوق استیفای از دست رفته خود بود؛ شاید محمد مصدق، هرگز فکرش را هم نمی کرد که قرار است دو سال پی در پی در صفحه اول مجله تایم باشد و قهرمان نهضت ملی ایران شود. پیرمرد هفتاد ساله ای که  با دو برنامه جدی اجرای قانون ملی شدن نفت و اصلاح قانون انتخابات، موفق شد از مجلس شورای ملی  رای اعتماد بگیرد و بلای جان هری ترومن و جرج ششم شود.


در رابطه با کودتا یا قیام 28 مرداد ماه سال 1332، همچنان پس از گذشت 64 سال حرف و حدیث های بسیاری مطرح است. اخیرا، ایالات متحده با انتشار یک سری اسناد، موافقین و مخالفین محمد مصدق و آیت الله کاشانی را به جان هم انداخته است. اسنادی که به نظر می رسد ارقام ضد و نقیض بسیاری را با خود به یدک می کشند؛ از طرفی انتشار فیلمی که در آن آیت الله کاشانی به همراه نخست وزیر وقت، فضل الله زاهدی در حال بازدید از خانه ویران شده مصدق می باشد،  نیز بسیار جنجال به پا کرده. فیلمی که بعد ها مشخص شده تصاویر دیگری از مجلس شورای ملی را به نام بازدید از خانه مصدق مطرح کرده و صحت چندانی ندارد.

  آنچه که آشکار است، بیان می کند که  تاریخ نگاران همچنان در وصف جزیات کامل  کودتای 28 مرداد مانده اند و نمی توانند تکه های این پازل را در یک قالب مشخص جای دهند.شاید پس از این همه تقلا، سرانجام به جمله معروف ویل دورانت برسیم که می گفت: "بخش عمده تاریخ حدس است و مابقی تعصب".


من محمد هستم، به احتمال زیاد اگر در سال 1804 میلادی به دنیا می آمدم، به نهضت ناپلِون بناپارت می پیوستم. ممکن بود حتی یک المانی باشم و در اوج تورم سال 1917 میلادی به دنیا بیایم و با پول هایی که پدرم از سر کار می آورد بادبادک درست کنم. چه کسی می داند ؟ شاید برای رهایی از سرنوشت شوم کمونیسم، هنگام فرار از برلین شرقی، برای رسیدن به معشوقه ام در آن سوی دیوار ها با شلیک سربازی روس کشته می شدم. شاید این متن را حدود نود سال پیش می نوشتم و توسط زیگموند فروید متهم می شدم به اتفاقی در کودکی ام و ارتباط آن با مرگ !

در هر حال، می توانستم هر محمدی به غیر از امروز باشم. اما الان، همین محمدی هستم که برای شما می نویسد، زندگی ام را دوست دارم. برای تک تک روزهایی که ساخته ام جنگیده ام، درک کردم که مهم ترین لحظات زندگیمان در گذرند، و مهم ترین کار و روز من در زندگی، همین کارهای کوچک فرداست. تلاش کردم که یاد بگیرم، به درستی تجربه کنم، بیاموزم و دنیای بهتری بسازم.


ممنونم که برای دوست کوچک خودتان وقت می گذارید و نوشته هایش را می خوانید.

دوستتان دارم

با تواضع

محمد
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan